معنی شمع در فرهنگ معین

شمع

شمع

  • موم، آلتی که از موم یا پیه سازند و در میان آن فتیله ای قرار دهند و آن را برفروزند تا روشنایی دهد، آلتی در انتهای سیلندر و روی سرسیلندر که روی موتور اتومبیل نصب می شود. [خوانش: (شَ) [ع.] (اِ.)]

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی شمع در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • شمع (تعبیر خواب): شمع دولت و عز و نعمت بود. اگر بیند که شمع به دست خود افروخته داشت، دلیل که عز و دولت و نعمتش زیاده گردد. اگر شمع افروخته دید در خانه خود، که خانه از نور آن روشن شد، دلیل که در آن سال نعمت بر وی فراخ گردد. بعضی از معبران گویند: وی را عیال موافق باشد. اگر بیند که شمع افروخته کسی به وی داد، دلیل که از قبیله بزرگ زنی بخواه ...ادامه مطلب...
  • شمع‌ (فارسی به انگلیسی): Candle, Prop, Stanchion, Stay, Strut, Support, Taper, Truss, Underpinning
  • شمع (لغت نامه دهخدا): شمع. [ش َ] (ع مص) بازی و مزاح کردن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). بازی کردن. (از تاج المصادر بیهقی) (دهار). || پریشان و متفرق شدن چیزی. || ترک دادن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
  • شمع (فارسی به عربی): دعامه، شمعه
  • شمع (عربی به فارسی): موم , مومی شکل , شمع مومی , رشد کردن , زیاد شدن , رو به بدر رفتن , استحاله یافتن
  • شمع (فرهنگ عمید): موم، ماده‌ای که از مخلوط پیه، آهک و اسید‌سولفوریک می‌سازند و میان آن برای روشن کردن فتیله قرار می‌دهند،
    وسیله‌ای است در موتور اتومبیل که در سرسیلندر قرار دارد و به‌وسیلۀ آن جرقه به ‌داخل سیلندر زده می‌شود و گاز منفجر می‌گردد،
  • شمع‬ (فارسی به ترکی): mum
  • شمع (حل جدول): روشنگر محفل شاعران
  • شمع (مترادف و متضاد زبان فارسی): چراغ، شماره، شماله، قندیل، موم، جرقه‌زا
  • شمع (فرهنگ فارسی هوشیار): جسمی که از مخلوط پیه و آهک و اسید سولفوریک میسازد و میان آن فتیله قرار میدهند که برای روشن کردن، و نیزآلتی است در موتور اتومبیل که در سر سیلندرها قرار دارد و بوسیله آن جرقه بداخل سیلندر زده میشود، موم
  • شمع (فارسی به ایتالیایی): candela
  • شمع (فارسی به آلمانی): Kerze (f), Licht (n), Wachskerze (f)