معنی دیدن در فرهنگ معین

دیدن

دیدن

  • نگاه کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، صلاح دانستن، مصلحت دیدن. [خوانش: (دَ) [په.] (مص م.)]

  • (دَ دَ) [ع. دیدان] (اِ.) خوی، عادت، روش.

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی دیدن در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • دیدن‌ (فارسی به انگلیسی): Behold, Perceive, See, Sight, Watch
  • دیدن (لغت نامه دهخدا): دیدن. [دی دَ] (مص) مصدر دیگر آن به قیاس بینیدن و اسم مصدرش بینش است. (از یادداشت مؤلف). نگریستن. رؤیت کردن. نگریدن. نگاه کردن. نظر انداختن. عیان. معاینه. مقابل آگهی یافتن و خبر. ابصار. لحاظ. ملاحظه. رؤیه. رؤیان. مشاهده. (یادداشت مؤلف). رؤیت آنچه برابر چشم است. عمل قوه ٔ بینائی و بیننده در منعکس ساختن مُبصَر در مُ ...ادامه مطلب...
  • دیدن (فارسی به عربی): ادرک، انظر، بصر، تحمل (فعل ماض)، رویه، شاهد، عین، غصین، لاحظ، میز، نظره، وجهه النظر
  • دیدن (فرهنگ عمید): خوی، عادت، دٲب، روش،
  • دیدن‬ (فارسی به ترکی): görmek
  • دیدن (حل جدول): نگرستین، دیدار
  • دیدن (مترادف و متضاد زبان فارسی): رویت، رمق، نظر، نگریستن
  • دیدن (واژه پیشنهادی): تماشا
  • دیدن (فرهنگ فارسی هوشیار): نگریستن، رویت کردن، نگاه کردن
  • دیدن (فارسی به ایتالیایی): vedere
  • دیدن (فارسی به آلمانی): Anblick (m), Ansicht (f), Auge (n), Ausblick (m), Aussehen, Beobachten [verb], Blick (m), Blicken, Gucken, Öhr (n), Schauen, Sehen, Zeuge [noun], Anzeigen, Ersehen, Schauen, Sehe, Sehen, Siehe, Sieht