In به فارسی دیکشنری آلمانی
In
-
بسوی , بطرف , به , در, پهلوی , نزدیک , دم , بنابر, در نتیجه , بر حسب , از قرار, بقرار, سرتاسر, مشغول.
-
در, توی , لای, هنگامه, در موقع, درون, درونی, میانی, دارای, شامل, دم دست, رسیده, امده, به طرف, نزدیک ساحل, با امتیاز, در میان گذاشتن, جمع کردن.
پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا
وارد حساب کاربری
خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید
ثبت نام
کنید.
آخرین مطالب وبلاگ



