معنی یوسف در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

یوسف. [س ُ] (اِخ) از حواریون و شاگردان حضرت عیسی (ع) وبه سبط افرائیم منسوب بود و به اعتقاد نصارا جسد مبارک حضرت مسیح را پس از مصلوب شدن در باغچه ٔ خود دفن کرد. (از قاموس الاعلام ترکی). از مردم رامه و گویا دراورشلیم یا حوالی آن سکونت داشته و مردی دانشمند و پرهیزگار بود. و با وجود ترس از یهود حاضر شد جسد مسیح را در قبر خود قرار دهد. (از قاموس کتاب مقدس).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدجان کوسج قراباغی. متوفا به سال 1054 هَ. ق. در علم معقول از مستعدان روزگار گذشته و در فکر و سخن هم فائق اقران گشته. او راست:
خون شد دل من خوب شد این خون شدنی بود
آن به که ز بیداد تو شد چون شدنی بود.
(از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص 617).
و رجوع به مآخذ مندرج در فرهنگ سخنوران شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن قارو، مکنی به ابوالحجاج. از بسیاری سماع حدیث کرد و به خراسان رفت و در بلخ سکونت گزید و به سال 535 هَ.ق. در همان شهر درگذشت. (از تاج العروس ذیل جیان).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن زین الدین حسینی عاملی. از دانشمندان شیعه در علم تراجم بزرگان تشیع بود و از آثار او کتاب «الاقوال فی معرفه الرجال » را می توان یاد کرد که به سال 982 هَ. ق. در نجف آن را به پایان برده. مرگ وی پس از سال 982 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن مسعودبن محمد عبادی عقیلی، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به جمال الدین و معروف به سرمری. از حافظان حدیث و از علمای حنبلی بود. به سال 696 هَ. ق. در سرمن رأی به دنیا آمد و در بغداد به تحصیل فقه پرداخت و به دمشق مسافرت کرد و به سال 776 هَ. ق. در آنجادرگذشت. در حدود صد تألیف از او بر جای است که از آن جمله است: 1- احکام الذریعه الی احکام الشریعه. 2- الاربعین الصحیحه. 3- الفوائد السرمریه. 4- شفاءالآلام فی طب اهل الاسلام. 5- نظم الغریب. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن یونس بن منعه، مکنی به ابوالمعالی و معروف به ابن منعه. قاضی موصل بود. و ریاست آن اقلیم به وی ختم شد. به سال 716 هَ. ق. در سلطانیه درگذشت. «شرح الحاوی » در فقه شافعی از اوست. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن هبهاﷲ واسطی، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به مجدالدین و معروف به ابن البوقی وزیر. دانشمندی از خاندان علم و ادب و ریاست بود و از سال 621 هَ. ق. به مدت ده سال با کمال کاردانی و حسن تدبیر وزارت خوزستان را به عهده داشت و در آبادی و مصالح عمومی و لشکرداری آنجا کوشید. مرگ یوسف بعد از سال 631 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بن ابی بکربن علی بطاح اهدل حسینی زبیدی. محقق و مدرس و از علمای شافعی در یمن و مشتغل در تاریخ و حساب و فرائض دینی بود. از زبید به مکه و مدینه مهاجرت کرد و به تدریس و تألیف اشتغال ورزید. و به سال 1246 هَ. ق. در مکه به مرض طاعون درگذشت. از آثاراوست: 1- تشنیف السمع باخبار العصر و الجمع. 2- افهام الافهام بشرح بلوغ المرام. و نیز کتابهای دیگر و همچنین رساله هایی در اعمال حج دارد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف بن اسماعیل بن فرج بن نصر. سلطان ابوالحجاج غرناطی اندلسی، پادشاه غرناطه و از شاهان دولت بنی نصربن احمر در اندلس بود. به سال 793 هَ. ق. پس از مرگ پدر به سلطنت رسید و به سال 796 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدخان قره باغی. از علمای کلام و از مردم ده قره باغ همدان و به قره باغی معروف بود. از آثار اوست: 1- تفسیر قول اﷲ، لیس کمثله شی ٔ. 2- رساله ای در کلام. 3- رساله ای در اثبات واجب. 4- حاشیه بر شرح العقاید العضدیه. وی پس از 1030 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن عثمان بن یوسف سرخسی دمشقی، ملقب به شرف الدین. از نویسندگان و علمای حدیث بود. برزالی و ذهبی و ابن رافع از او روایت شنیدند (639-721 هَ. ق.). وی در دمشق کتاب می فروخت. دیوان شاعران بذله گو مانند ابن المشد و شواء را استنساخ نمود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمد میلوی (مولوی)، معروف به ابن وکیل و مکنی به ابوالحجاج. ادیب به مصر بود و تألیفاتی دارد که از آن جمله است: 1- تغریدالعندلیب علی غصن الاندلس الرطیب. 2- احسن المسالک لاخبار البرامک. 3- بغیهالمسامر و غنیهالمسافر. او پس از سال 1114 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن معزوز قیسی مرسی، مکنی به ابوالحجاج. عالم به ادب عرب از مردم جزیرهالخضراء اندلس بود. در پایان عمر به مرسیه رفت و در همانجا به سال 625 هَ. ق. درگذشت. از آثاراوست: 1- شرح الایضاح. 2- التنبیه علی اغلاط الزمخشری فی المفصل و ما خالف فیه سیبویه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن موسی بن ابی عیسی غسانی سبتی، مکنی به ابویعقوب. فقیه مالکی و از حافظان حدیث بود. وی در اصل از سبته مغرب بود و در فاس به جامع باب السلسله قرائت می کرد. «الافاده» دو کتاب مختصر و مفصل اوست در شرح رساله ٔ ابن ابی زید در فقه مالکی. وی در اواخرسده ٔ هفتم هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن موسی بن سلیمان بن فتح بن محمد جذامی رُندی. شاعر و از فضلاء قضاه بود. قضاء زادگاه خود «رند» و جز آن یافت. از آثار اوست: 1- الخصائص النبویه. 2- ارج الارجاء فی مسرح الخوف و الرجاء. 3- البرده. 4- دیوان شعر. او در حدود سال 767 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن موسی بن محمد، ابوالمحاسن جمال الدین ملطی. قاضی حنفی (726-803 هَ. ق.). اصل وی از خرت برت دیاربکر و زادگاهش ملطیه در شمال سوریه بود. در اواخر زندگی قاضی حنفیان مصر شد. گویند به سبب حضور ذهن بسیار روزی بیش از پنجاه فتوای بدون مطالعه ٔ قبلی صادر می کرد. از آثار اوست: المعتصر من المختصر، در فقه حنفی. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن موسی کلبی، مکنی به ابوالحجاج. از مردم سرقسطه و نابینا بود و از دانشمندان نحو و توحید و اعتقادات به شمار است. در اواخر عمر به عدوه مهاجرت کرد وبه سال 520 هَ. ق. در غرناطه درگذشت. از او آثار ارزنده و ارجوزه های مشهور برجاست. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن هلال بن ابی البرکات جمال الدین حلبی حنفی، مکنی به ابوالفضائل صفدی. پزشک بود و از ادب و فقه نیز بهره داشت. او راست: 1- ارجوزه فی الخلاف بین ابی حنیفه و الشافعی. 2- کشف الاسرار و هتک الاستار. وی به سال 696 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یبقی بن یوسف بن مسعودبن عبدالرحمان بن یسعون تجیبی اندلسی و گویند شنشی، مکنی به ابوالحجاج. لغت دان معروف. او راست: المصباح فی شرح ابیات الایضاح به فارسی. وی بعد از سال 542 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمد (فخرالدین) بن عمر (صدرالدین) بن علی بن محمدبن حمویه جوینی، مکنی به ابوالمظفر. از امرا و بزرگان ادب و از مردم جوین نیشابور بود. خانواده اش پس از نیمه ٔ دوم قرن پنجم در شام و مصر سکونت داشتند و او به سال 582 هَ. ق. در دمشق به دنیا آمد و در آنجا به تحصیل پرداخت. مردی سخت محتشم، بزرگوار، عالیقدر، خردمند، مدبر، باهوش، شجاع، بخشنده و دانشمند بود. از سال 624 تا 635 هَ. ق. ملک کامل محمدبن محمد را خدمت کرد. سلطان نجم الدین از سال 640 تا 643 هَ. ق. او را زندانی ساخت و سخت آزارش داد، ولی پس از چندی وی را آزاد کرد و با صله و نواخت به سرکردگی سپاه برگزید. با مرگ نجم الدین و تسلط فرنگ بر دمیاط به تدبیر ملک و فرماندهی سپاه پرداخت. به سال 647 هَ. ق. به قتل رسید. کتاب «تقویم الندیم و عقبی النعیم المقیم » را به سبک «مقامات » نوشته که قدیمترین نسخه ٔ آن در الازهر موجود است. دیوان شعر او نیز باقی است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن عبداﷲبن یحیی بن غالب بلوی مالقی اندلسی مالکی، مکنی به ابوالحجاج و معروف به ابن الشیخ. از زاهدان و دانشمندان زبان و ادب بود. وی در مالقه به سال 529 هَ.ق. به دنیا آمد و به سال 604 هَ. ق. درگذشت. در حدود دوازده مسجد از مال خود ساخت و خود نیز در بنای آنها شرکت داشت و بیش از پنجاه چاه حفر کرد و با منصور و صلاح الدین جنگهایی کرد. وی لباس خشن می پوشید. آثاری دارد که از آن جمله است: 1- الف باء. 2- الف باء للألباء، که تفصیل کتاب قبلی است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی بن الحسین بن امام المؤیدباﷲ محمدبن امام قاسم صنعانی. ادیب، واقف به تراجم احوال، از مردم صنعا بود. کتاب «نسمهالسحر فی ذکر من تشیع و شعر» در دو جلد از اوست. وی به سال 1121 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمر (المنصور نورالدین) بن علی بن رسول ترکمانی یمنی، ملقب به شمس الدین و معروف به «مظفر رسولی ». دومین پادشاه از رسولیان یمن و مقر حکومتش صنعا بود (619-694 هَ. ق.). در مکه به دنیا آمد و پس از کشته شدن پدرش به سال 647 هَ. ق. در صنعا به سلطنت رسید. با حسن تدبیرو سیاست از شورشها و جنگها پیروز به درآمد. در دوراندیشی و تدبیر او را به معاویه تشبیه می کردند. نخستین کسی است که بر خانه ٔ کعبه از بیرون و اندرون پوشش قرار داد (سال 659 هَ. ق.) و جامه ٔ درونی کعبه تا سال 761 هَ. ق. باقی بود. در قطعه سنگ مرمری نام خود و تاریخ تجدید فرش مرمر خانه ٔ کعبه را نوشته است که هم اکنون به جای است. او به کتابهای پزشکی و فنی دلبسته بود و نیز با حدیث آشنایی داشت و تألیفاتی دارد که از آن جمله است: 1- المعتمد فی الادویه المفرده. 2- المخترع فی فنون الصنع. ونیز به تنهایی چهل حدیث جمع کرد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن علی بن جباره هذلی بسکری، مکنی به ابوالقاسم و معروف به هذلی. دانشمندی نابینا بود، متکلم و دانا به قرائتهای مشهور و شاذ. وی از مردم بسکره از سرزمین زاب الصغیر بود. به اصفهان و بغداد سفر کرد. خواجه نظام الملک او را به سال 458 هَ. ق. مقری مدرسه ٔ نظامیه ٔ نیشابور کرد و تا سال 465 هَ. ق. (سال مرگش) در آن سمت باقی بود. از کتابهای او «الکامل » را می توان نام برد. این کتاب در قراآت است و او گفته است که 375 تن از قراء نامی را ازآخر دیار مغرب تا باب فرغانه دیده است. تولد او به سال 403 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی). و صاحب تاج العروس آرد: در تاریخ ذهبی و ابن عساکر کنیه ٔ او را ابوالقاسم آورده و گفته اند وی از ذریه ٔ ابوذؤیب هذلی است. ابن ماکولا نسب او را یاد کرده است. وی به سال 403 هَ. ق. متولد شده و از ابونعیم اصفهانی حدیث فراگرفته و بر واسطی قرائت حدیث کرده و کتابی به نام «اختیار» در قراآت و کتابی دیگر موسوم به «الکامل فی المشهوره و الشواذ» تصنیف کرده است. یوسف در حدود سال 460 زندگی را بدرود گفته است. (از تاج العروس).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن علی بن عبدالملک بن سماط بکری مهدوی، مکنی به ابویعقوب و معروف به ابن سماط. شاعرو از مردم مهدیه ٔ افریقا بود. اشعار او بیشتر در مدح حضرت رسول (ص) است و صاحب حلل السندسیه قصایدی از او آورده است. وی به سال 613 هَ. ق. به دنیا آمده و به سال 690 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن علی بن محمد، مکنی به ابویعقوب و معروف به جرجانی. فقیه حنفی از دانشمندان بود. کتاب «خزانهالاکمل » در فروع مذهب حنفی از اوست. یوسف پس از سال 522 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن علی بن محمدشاه بن محمد یکان، معروف به ابن یکان. در فقه حنفی به تحقیق و در ادب و زبان عربی به تألیف پرداخت. از آثار اوست: 1- غزوه السلطان سلیم للاعجام. 2-حاشیه ای بر شرح المواقف. علاوه بر آثار مذکور رسالات و نوشته های بسیاری از او بر جای مانده است. مرگ وی به سال 945 هَ. ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن علی بن هادی کوکبانی صنعانی. از مردم صنعای یمن و از ادبا بود. به سال 1115 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: 1- طوق الصادح.2- سوانح فکر الافهام. 3- دیوان اشعار که خود آن را به نام «محاسن یوسف » نامیده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمران حلبی. از مردم شام و ادیب و شاعر بود و به بازرگانی اشتغال داشت. درسرزمین شام به سفر پرداخت و آنگاه به قاهره و اسلامبول رفت و بزرگان را مدح گفت. او را دیوانی است. مرگ وی به سال 1074 هَ. ق. روی داد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمر انفاسی (661-761 هَ. ق.)، مکنی به ابوالحجاج و معروف به انفاسی. امام مسجد کروبین در فاس و مردی نیکوکار و فقیه مذهب مالکی بود. از آثار اوست: تقیید علی رساله ابی زید القیروانی. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمربن محمدبن حکم، مکنی به ابویعقوب و معروف به ثقفی. از مردم بلقاء است. هشام بن عبدالملک او را به سال 106 هَ. ق. به حکومت یمن و به سال 121 هَ. ق. به حکومت عراق منصوب و در عین حال فرمانروایی خراسان را نیز بدو واگذار کرد. با انتقال یوسف از یمن پسرش «الصلت » به حکومت یمن منصوب گردید و یوسف به عراق رفت و در کوفه مستقر گشت. و امیر پیشین خالدبن عبداﷲ قسری را در زیر شکنجه کشت. وی تا خلافت یزیدبن ولید در این مقام باقی بود. یزید در اواخر سال 126هَ. ق. او را معزول و در دمشق زندانی کرد تا آنکه یزیدبن خالد قسری را نزد او فرستاد و او یوسف را به خون پدر خویش بکشت. یوسف نودواند سال عمر کرد و به سال 127 هَ. ق. درگذشت. مردی کوچک اندام و بزرگ ریش و فصیح و بخشنده بود، اما در سخت گیری راه حجاج بن یوسف را پیش گرفت. در لاف زنی و حماقت نیز بدو مثل می زدند ومی گفتند: «أتیه من احمق ثقیف ». (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالجوادبن خضر شربینی مصری. مؤلف کتاب «هزالقحوف بشرح قصیده ابی شادوف » است که به زبان عامیانه و فکاهی است و نیز قصیده ای به نام «اللآلی و الدرر» در پند و اندرز دارد که از حروف بی نقطه تشکیل شده است و شرحی بر آن قصیده به نام «طرح المدر و حل الدرر» نوشته است که باز از حروف مهمله (بی نقطه) ترکیب یافته است. وی پس از سال 1098 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمربن محمدبن یوسف ازدی، مکنی به ابونصر. از مردم بغداد و نخست نایب الحکومه و بعد حاکم آن شهر بود (سال 327-329 هَ. ق.). پدر و جد و جد بزرگ او نیز این مقام را داشتند. اوادیب و شاعر و نویسنده و دانشمند و زبان دان و از اصیل ترین حکام بود. تولدش به سال 305 هَ. ق. و درگذشتش به سال 356 در بغداد بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمر صدقی شوقی ماردینی. از آثار اوست: 1- محاسن الحسام. 2- معراج المعتمر و الحاج. 3- مسیر عموم الموحدین الی احیاء علوم الدین. وی به سال 1319 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عمربن یوسف صوفی کادوری. از آثار اوست: جامع المضمرات و المشکلات. وی به سال 832 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن قطبه. رجوع به یوسف (ابن احمدبن عبداﷲبن قطبه) شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمد المستنصر (یا المنتصر) باﷲبن محمدناصربن یعقوب قیسی کومی. فرمانروای مغرب اقصی، از موحدان است. پس از مرگ پدرش مردم بدو بیعت کردند (سال 610 هَ. ق.). در روزگار او فتنه ها بالا گرفت و فرمانروایان نواحی به خودکامگی پرداختند و حکومت مرکزی ضعیف شد. در سال 620 هَ. ق. گله ٔ گاوی در باغ با او برخورد کرد. یکی از گاوها بر سینه ٔ وی زد و او را کشت. تولد یوسف به سال 594 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمد (المقتفی) بن المستظهر، معروف به المستنجدباﷲ. رجوع به مستنجد شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم انصاری بیاسی، ملقب به جمال الدین و مکنی به ابوالحجاج. از مورخان و حافظان حدیث و دانشمندان اندلس بود. در بیاسه از حوالی جیان به دنیا آمد و در تونس درگذشت (573-653 هَ. ق.). از آثار اوست: 1- الاعلام بالحروب الواقعه فی صدرالاسلام. 2- المحاسبه المغربیه. 3- تاریخ، که ذیلی است بر تاریخ ابن حیان. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) (ناصر) ابن محمد (عزیز) بن ظاهر غازی بن ناصر صلاح الدین یوسف بن ایوب. آخرین پادشاه سلسله ٔ بنی ایوب. وی به سال 627 هَ. ق. در قلعه ٔ حلب به دنیا آمد و پس از مرگ پدر به سال 634 هَ. ق. به سلطنت رسید. سرزمینهای الجزیره و حران و رها و رقه و رأس عین و حمص و دمشق را به قلمرو حکومت حلب افزود و صاحب موصل و ماردین نیز او را گردن نهادند. وی به سال 648 به مصر حمله کرد و آن را به قهر متصرف شد، سپس گروهی از لشکریان مصر بر او حمله بردند و او به سوی شام گریخت و در دمشق مستقر شد و در حدود ده سال با آرامش حکومت کرد تا فتنه ٔ مغول شروع شد و او را پیش هلاکو بردند.هلاکو نخست او را نواخت ولی بعد به قتل رساند (سال 659 هَ. ق.). در دوران وی شاعران به عزت و نعمت رسیدند، زیرا او خود شعر می گفت و اشعار فراوانی از او روایت می کنند. یوسف مردی کریم و بردبار بود. و آثار و بناهایی از او در دمشق باقی است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی بن احمدبن یحیی حسنی علوی، امام زیدی یمانی. از دانشمندان بود و تألیفاتی دارد. در دیه ریده از بلادحاشد یمن سکنی گزید و به «داعی الی اﷲ» ملقب شد. به صعده رفت و مدتی بزیست و از آنجا به نجران و از آنجا به صنعا و ذمار و انس و جز آن رفت و بین او و پادشاهان معاصرش جنگها درگرفت. و سرانجام در سال 403 هَ. ق. درگذشت و در صعده مدفون شد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی بن عیسی بن عبدالرحمان تادلی، مکنی به ابوالحجاج و معروف به ابن الزیات. لغت دان و ادیب و از قضاه مالکی و از مردم تادله ٔ مغرب (در میان تلمسان و فاس) بود. آثاری دارد که از آن جمله است: 1- التشوف الی رجال التصوف. 2- نهایت المقامات فی درایت المقامات، و آن شرح مقامات حریری است. 3- مناقب الشیخ احمد السبتی دفین مراکش. 4- رساله ای در نحو در پنج دفتر. وی به سال 627 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالمؤمن بن علی قیسی کومی امیرالمؤمنین، مکنی به ابویعقوب. سومین از پادشاهان دولت موحدین مراکش بود و به سال 533 هَ. ق. در تینملل به دنیا آمد. پس از وفات پدر به سال 558 هَ. ق. هنگامی که در اشبیلیه بود با او بیعت کردند. یوسف پادشاهی دوراندیش، شجاع، نیکخو و آشنا به سیاست کشورداری و مردم داری بود. از علم فقه بهره داشت و به حکمت و فلسفه سخت دلبسته بود. دانشمندان از سرزمینهای مختلف به دربار وی روی آوردند، از آن جمله بود «ابوالولیدبن رشد». یوسف بانی مسجد اشبیلیه شد و به سال 567 هَ. ق. آن را به پایان رساند. سکه های «یوسفیه ٔ» مغرب بدو منسوب است. علامت و شعار او در نوشته ها و جز آن «الحمدﷲ وحده » بود. وی به فتوحاتی نایل آمد که آخرین آنها حمله به شهر شنترین در باختر جزیره ٔ اندلس بود و در همین پیکار در حال محاصره زخمی برداشت و در راه برگشت به مغرب در نزدیکی جزیره ٔ خضراء درگذشت. جنازه ٔ او را به تینملل حمل کردند و در کنار قبر پدر به خاک سپردند (سال 580 هَ. ق.). (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ضیأالدین پاشابن حاج محمدبن سیدعلی خالدی مقدسی، معروف به خالدی. صاحب کتاب «الهدیه الحمیدیه فی اللغه الکردیه» و آن فرهنگ کردی به عربی است. در بیت المقدس به سال 1255 هَ. ق. به دنیا آمد و در همان شهر به سال 1324 هَ. ق. درگذشت. پدرش فرمانروای ارزروم در دولت عثمانی بود و یوسف به مقامات عالی اداری و دیوانی رسید. و به سبب احاطه به زبانهای عجمی بیشتر کارهایش در آن سرزمینها بود و مدتی در مدرسه ٔ زبانهای شرقی گینه تدریس عربی را به عهده داشت. هنگامی که در ولایت بتلیس از سرزمینهای کردنشین خدمت می کرد، زبان کردی راآموخت، ولی چون دریافت که قواعدی مدون ندارد ازاین رو کتاب سابق الذکر را تألیف کرد. او نخستین کسی است که دیوان لبید را تصحیح و به سال 1880 م. در گینه چاپ کرده است. هوبر خاورشناس آلمانی از روی تحقیق و چاپ او اشعار لبید را به زبان آلمانی برگردانیده (1891 م.). (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) خطیب مدنی حنفی. دانشمندی از مردم مدینه بود. او راست: 1- فتح الکریم المنجی بشرح رساله الدلجی. 2- الطریق السالک علی زبده المناسک. تولد یوسف به سال 1052 هَ.ق. و مرگ او به سال 1118 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) خواجه یوسف خراسانی ابن خواجه رکن الدین. از اولاد شیخ ابوسعید بود. در کنعان نظم به پرورش یوسفان نکات طریقه ٔ یعقوبی می پیمود. از اوست:
دل زارم که جا در زلف آن نامهربان دارد
گر از سودا پریشان حال باشد جای آن دارد.
(از صبح گلشن صص 616-617) (از فرهنگ سخنوران).

یوسف. [س ُ] (اِخ) خوجه صاحب الطابع، مکنی به ابوالمحاسن. وزیر تونسی و از ممالیک بود. در خدمت امیر «حمودهبای » به مقامات عالی رسید و از راه تجارت ثروتی هنگفت به دست آورد و آن را بر امور خیریه صرف کرد. بدخواهان و سخن چینان از او پیش پادشاه بدگویی کردند تا در سال 1230 هَ. ق. به ستم کشته شد. از آثار خیر اوست: 1- جامعی در بطحاءالحلفاوین تونس که به نام خودش معروف است. 2- پل زیبایی در راه ماطر. 3- قلعه ای در باب الخضراء.4- اوقافی بر بیمارستان صفاقس. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) سمعان السمعانی، سریانی الاصل مارونی لبنانی. مورخ و دانشمند لاهوتی از مردم حصرون لبنان بود. به سال 1098 هَ. ق. در طرابلس شام به دنیا آمد و در رومیه به تحصیل و زندگی ادامه داد و پس از رسیدن به مدارج علمی و ریاست اسقفان صور به سال 1182 هَ. ق. در رومیه درگذشت. از آثار اوست: 1- اصم الرهبان فی جبل لبنان. 2- تاریخ الشرقی (ترجمه از لاتین). 3- المنطق. 4- الالهیات. علاوه بر آثار بالا به زبان لاتینی نیز کتاب نوشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) سنان الدین اماسی، معروف به محشی بیضاوی. فاضل ترکی که تصنیفاتش به عربی است. وی در بغداد وادرنه و آناطول به تدریس و حکمرانی پرداخت و در اسلامبول به سال 986 هَ. ق. و در حدود نودسالگی درگذشت.از آثار اوست: حاشیه ای بر تفسیر بیضاوی. وی غیر از یوسف سنان الدین خلوتی اماسی است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) سنان الدین خلوتی اماسی. واعظ حنفی معروف به اماسی ترک مستعرب است. در مکه مسکن گزید و به شیخ الحرم شهرت یافت. و در اماسیه و به روایتی در مکه در حدود سال 1000 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: 1- تبیین المحارم. 2- المجالس السنانیه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) (شیخ یوسف) نام نخستین مؤسس دولت مستقل اسلامی در ناحیه ٔ ملتان از هندوستان است. وی در تاریخ 847 هَ. ق.به حکومت نایل گردید و یکی دو سال فرمانروایی کرد وآنگاه درگذشت. اخلاف وی ملقب به «لنکا» تا سال 908 هَ. ق. فرمانفرمایی داشتند. (از قاموس الاعلام ترکی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) یوسف علی جلایر. از گویندگان بود. رباعی زیر از اوست:
تا نقد فدا فدای جانانه کنیم
جان در سر کار عشق مردانه کنیم
تا شمع مراد برفروزیم شبی
دریوزه ٔ همتی ز پروانه کنیم.
(از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص 619).

یوسف. [س ُ] (اِخ) اندکانی. از مطربان به نام عهد سلطان بایسنقر (799-837 هَ. ق.) بود. سلطان ابراهیم بن شاهرخ از شیراز چند نوبت او را از برادر خود بایسنقر طلب کرد و او نپذیرفت و سرانجام صدهزار دینار نقد فرستاد و بایسنقر بیت زیر را جواب برادر فرستاد:
ما یوسف خود نمی فروشیم
تو سیم سیاه خود نگه دار.

یوسف. [س ُ] (اِخ) محمد یوسف بیگ دهلوی ابن شاه بیگ خان کابلی. از منصب داران اکبرشاه هندی و از شعرای قرن دهم بود. در کابل به دنیا آمد و در دهلی پرورش یافت و در محضر محمداشرف خان تلمذ نمود. در جوانی درگذشت و ماده تاریخ وفاتش این مصراع اشرف خان است: «کجا شد یوسف مصر عزیزان ؟».
از اشعار اوست:
خوش آن که جای خویش به میخانه ساخته
در پای خم به ساغر و پیمانه ساخته
آن کس که داد شیوه ٔ مستی به چشم او
مستم از آن دو نرگس مستانه ساخته
گفتم که جا به دیده ٔمن کن به ناز گفت:
در رهگذار سیل کسی خانه ساخته ؟!
(از صبح گلشن ص 617) (از فرهنگ سخنوران).
و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) محمد یوسف گردیزی. از سادات کرام گردیز بود و ساغر دهانش به رحیق سخن لبریز. او راست:
تیر مژگان صنم همچو خدنگ است اینجا
می دهد کار چو با شاهد شنگ است اینجا.
(از صبح گلشن ص 617).

یوسف. [س ُ] (اِخ) مولوی ابوالحامد محمد یوسف علی بن مولانا حاج مولی محمد یعقوب علی سندیلی. از شیوخ عثمانی النسب پدر در پدر در دربار امیر الهند و الاجاه محمدعلیخان بهادر در رفاه و آسایش می گذراندند. وی تا دوازده سالگی در محضر پدر و از آن پس در خدمت علمای لکنهو و دهلی به کسب کمال پرداخت و از برکت حضور حافظ سیدمحرمعلی به طریقه ٔ صوفیه پیوست و مدتی در خدمت مرشد خود بود. دو رباعی زیر از اوست در تقریظ از این کتاب (صبح گلشن) و ماده تاریخ آغاز تألیف آن که به سال 1293 هَ. ق. است و علاوه بر دو رباعی زیر، در تألیف کتاب نیز یار و یاور مؤلف بوده است:
شمع عالم ز نور ذاتش روشن
بر فرق عدم سایه ٔ او سایه فکن
بر غنچه دلی که پرتوی زد مهرش
در سینه ٔ اودمید صبح گلشن.
###
از ذکاء علی حسن دم زد
صبح گلشن به گلشن عالم
سال تنویر مطلع این صبح
دلفروز سخنوران گفتم.
(از صبح گلشن ص 119 و 622).
وی پدر مؤلف روز روشن بود. (از فرهنگ سخنوران).

یوسف. [س ُ] (اِخ) میرزا جلال الدین اصفهانی. طبع پاکیزه اش یوسف کنعان سخندانی است. از اوست:
از تبسم لب آن غنچه دهن گویا شد
داغ دل چشم تو روشن که نمکدان واشد.
(از صبح گلشن ص 618) (از فرهنگ سخنوران).

یوسف. [س ُ] (اِخ) میرزا یوسف شیرازی، مصر فکرش یوسفستان مضامین عشقبازی. او راست:
جان ز پهلوی تن از قیمت خود بیخبر است
قطره در ابر چه داند که گهر خواهد شد.
(از صبح گلشن ص 618) (از فرهنگ سخنوران).

یوسف. [س ُ] (اِخ) میرزا یوسف خان دهلوی. از زمره ٔ منصب داران سلطنت محمداکبرشاه بود و به کامرانی زندگانی می نمود. این رباعی در جواب رباعی عرفی از اوست:
عرفی رفتی به دوست پیوستی تو
وز کشمکش زمانه وارستی تو
فردا غم دوست مایه ٔ دست تهی است
خوش باش کز این مایه گران دستی تو.
(از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص 618).

یوسف. [س ُ] (اِخ) میر محمد یوسف بن حکیم میر محمدصادق. از سادات رضوی لکنهوست. ابتدا به تحصیل علم طلسمات و نیرنجات پرداخت و با قاضی محمدصادق خان در این زمینه مراسلت داشت. به سال 1247 هَ. ق. در عنفوان جوانی از این جهان رفت. از اوست:
ﷲ الحمد که محبوب دلارام رسید
رنج دوری و غم هجر به انجام رسید.
(از فرهنگ سخنوران) (از صبح گلشن ص 618).

یوسف. [س ُ] (اِخ) میر محمد یوسف بن خواجه موسی. از اولاد سیدامیر کلال و داماد معزالدین جهاندار پادشاه بود و در قلعه ٔ شاهجهان آباد اقامت داشت. پس از شکست حکومت دهلی از فرنگ در لکنهو سکنی گزید. از اوست:
توبه ام می شکند باد بهار ای ساقی !
فصل گل می گذرد باده بیارای ساقی !
پرغبار است دلم جام می ناب کجاست ؟
تا بشویم دل خود را ز غبار ای ساقی !
گرچه مستیم و خراب از می لعل تومدام
مانده در دل هوس بوس و کنار ای ساقی !
بهر یک جام مکن دار و مدار از یوسف
چون بر توست در این دار و مدار ای ساقی !
(از صبح گلشن صص 618-619) (از فرهنگ سخنوران).

یوسف. [س ُ] (اِخ) بدیعی دمشقی. اوشاعر و ادیب بود. در دمشق به دنیا آمد و پرورش یافت و در حلب مسکن گزید و شهرت یافت. و در روم (ترکیه) درگذشت (سال 1073 هَ. ق.). از آثار اوست: 1- الصبح المنبی عن حیثیه المتنبی. 2- هبه الایام فیما یتعلق بأبی تمام. 3- الحدائق البدیعیه. 4- ذکری حبیب. 5- اوج التحری عن حیثیه ابی العلاء المعری. 6- هدایا الکرام فی تنزیه آباء النبی علیه السلام. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) یا امیر یوسف اصم استرابادی شاعر. عزیز مصر والانژادی است. از اشعار اوست:
عطار که هست دلبر عشوه گران
جان برد لبش از کف صاحب نظران
هر کیسه که در دکان او حلقه زده
چون دیده ٔ ماست بر جمالش نگران.
(از صبح گلشن ص 616).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی بن محمد، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به کرمانی. دانشمند بود و به سال 831 هَ. ق. در قاهره به دنیا آمد و در آن شهر زندگی کرد و در سال 893-894 مجاور مکه شد. کتابهای بسیاری به خط او باقی است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب بن عبدالحق مرینی، سلطان ناصرلدین اﷲ، مکنی به ابویعقوب. از پادشاهان دولت مرینی در مغرب اقصی بود. به سال 685 هَ. ق. پس از وفات پدر مردم بدو بیعت کردند. ابتدا در جزیرهالخضراء بود. پس به فاس مهاجرت کرد. با دشمنان و مدعیان داخلی و خارجی جنگهایی کرد و پیروزیها و شکستهایی دید. هنگامی که در کاخ خود در منصوره خوابیده بود یکی از غلامان خصی بدو حمله کرد و به چندین طعن نیزه شکم او را درید و روده هایش را برید. یوسف بیش از چند ساعت زنده نماند. جنازه ٔ او را به رباط شاله بردند و به خاک سپردند (سال 706 هَ. ق.). وی بخشنده و مهربان و رعیت نواز و دلیر و نیرومند بود و نخستین سلطانی بود که دولت بنی مرین را به رونق و عظمت رسانید. تولد وی به سال 638 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی بن محمدبن زکی الدین علی قرشی دمشقی، ملقب به بهاءالدین و مکنی به ابوالفضل و معروف به ابن الزکی. از فقهای شافعی و آخرین قاضی از بنی زکی بود. از سال 682 هَ. ق. قضای دمشق را بر عهده گرفت وتا مرگ (سال 685) این سمت را داشت. عمادی گفته است:«او باهوش ترین فرد خاندان زکی و مردی ادیب و اخباری و کثیرالحفظ و ظریف و خوش فتوی بود». ولی مترجمان احوال وی تألیفی از او نام نبرده اند. به نظر می رسد که تشابه اسمی او و «یوسف بن یحیی بن علی بن عبدالعزیز شافعی مقدسی سلمی » مؤلف «عقدالدرر فی اخبار المهدی المنتظر» که به سال 658 هَ. ق. تألیف آن را به پایان برده این گمان را پدید آورده است که آن دو یک تنند، اما از دو شخص شرح حال جداگانه به دست نیامد. تولد او به سال 640 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی بن یوسف اندلسی مغامی ازدی، مکنی به ابوعمر. از ذریه ٔابوهریره دانشمند و فقیه مالکی از مردم مغام طلیطلهاست. در قرطبه پرورش یافت و مدتی در مصر اقامت گزیدو به مکه و صنعا سفر کرد و در آن دو جا به تدریس پرداخت. و در قیروان به سال 288 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: 1- فضائل عمربن عبدالعزیز. 2- فضائل مالک. 3- الرد علی الشافعی، در ده جلد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی شلجی. محدث است. از ابوعلی حسن بن سلیمان بن محمد بلخی روایت کرده و احمدبن عبداﷲ از وی روایت دارد. (از تاج العروس).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یحیی قرشی بویطی، مکنی به ابویعقوب. دوست امام شافعی و واسطهالعقد شافعیان بود و پس از مرگ امام شافعی در درس و فتوا دادن جای او را گرفت. او از مردم بویط مصر بود و در قضیه ٔ مخلوق بودن قرآن در عهد الواثق دست بسته بر استری به بغداد برده شد تا مخلوق بودن قرآن را تأیید کندولی او نپذیرفت و به زندان افتاد و به سال 231 هَ.ق. در زندان درگذشت. اما شافعی گفته است: «به مجلس من هیچکس از یوسف شایسته تر و از یاران من هیچکس از او داناتر نیست ». او راست: «المختصر» در فقه، که آن را از کلام شافعی اقتباس کرده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب. از انبیای معروف بنی اسرائیل و یکی از دوازده فرزند یعقوب پیغمبر بود و حسن او شهرت جهانگیر داشت. به عزیزی مصر رسید. داستان او چنین است که شبی در خواب دید که خورشید و ماه و یازده ستاره پیش پایش سر نهاده اند. رؤیای خویش با پدر گفت. پدر پاسخ داد که توبه فرمانروایی خواهی رسید، لیکن این خواب از برادران پوشیده دار تا مبادا بر تو رشک ورزند. یوسف سفارش پدر فراموش کرد و به یکی از برادران خواب خود بازگفت. همه آگاه شدند. آتش حسد و کینه در دلشان شعله ور گشت و کمر به نابودی او بستند. پیش پدر رفتند و اجازه خواستند که او را به گردش برند. پدر ابتدا مخالفت ورزید، ولی سرانجام او را راضی کردند و یوسف را با خودبه بیرون کنعان بردند. پیراهن از تنش برآوردند و به چاهش افکندند و پیش پدر رفتند و گفتند یوسف به سفارش ما عمل نکرد و از ما دور شد. گرگ خوردش و پیراهن بدو نشان دادند. کاروانی از سر چاه می گذشت. دلو در چاه انداختند تا آب کشند، یوسف بر دلو نشست و بالا آمد.کاروانیان او را به بهایی ناچیز فروختند. خریدار اورا به مصر آورد. شهرت حسن او همه جا پیچید و زنان بسیار از جمله زلیخا زن عزیز مصر خریدار و عاشق او گشتند. عزیز به اصرار و التماس زلیخا به این بهانه که چون فرزندی ندارد یوسف را خرید و به فرزندی و بندگی قبول کرد. زلیخا در آتش عشق او می سوخت ولی یوسف توجهی بدو نداشت، تا سرانجام، عشق خود آشکار کرد و تمنای وصال نمود. یوسف سر باززد و در نتیجه مورد بی مهری زلیخا قرار گرفت و زلیخا نزد شوهر او را متهم به قصد خیانت کرد. عزیز یوسف را به زندان افکند، تا آنکه شبی خوابی دید که همه از تعبیر آن عاجز ماندند. یکی ازملازمان او که چندی در زندان با یوسف بود، صدق یوسف را در خواب گزاری به یاد وی آورد. او را از زندان فراخواندند. عزیز خواب خویش بدو گفت. یوسف تعبیر خواب به درستی و روشنی بیان کرد و از پیدایش هفت سال قحطی با او سخن گفت و چاره ٔکار بازگشود. در این میان زلیخا نیز بر بیگناهی یوسف اعتراف کرد. عزیز یوسف را سخت بنواخت و ملک مصر بدو سپرد و خود پس از اندکی درگذشت. یوسف بر تخت سلطنت مصر نشست و براثر عجز و التماس زلیخا او را به همسری برگزید و بر ملک و ملکه ٔ مصر دست یافت. یوسف به ذخیره کردن گندم و آذوقه برای قحطسالی فرمان داد. در سالهای قحطی از همه جای برای خرید گندم پیش او می آمدند. برادرانش نیز بدین منظور پیش وی آمدند. یوسف دستور داد پیمانه در بار برادرش بنیامین پنهان کردند و بعد که بارها را بازجستند پیمانه بازیافتند و یوسف بدین بهانه برادر را نگاه داشت و از بازگشتن او به کنعان ممانعت نمود. برادران سخت پریشان و خشمگین گشتند و پیش پدر بازآمدند و ماجرا بازگفتند. یعقوب گریه ها کرد. سرانجام یوسف خود را به بنیامین و برادران دیگر شناساند و با عزت و احترام برای دیدار پدر به کنعان رفت. یعقوب که از شدت گریه در فراق یوسف بینایی خویش از دست داده بود، با شنیدن بوی پیراهن و سودن پیرهن بر دیده، بینایی خود بازیافت و پدر و پسر، پس از سالها فراق به یکدیگر رسیدند. (از یادداشت مؤلف). او نخستین پسر یعقوب از راحیل است که در مذان ارام تولد یافت. او و برادرش ابن یامین سخت مورد رشک برادران دیگر بودند. از این رو او را به بیست پاره نقره یعنی بیست شاقل به مدیانیان فروختند.و حکایت یوسف با زن فوطیفار که میرغضب باشی فرعون بود و دوهزار تن در زیر حکم داشت و وظیفه ٔ محافظت زندان و اجرای حکم درباره ٔ زندانیان با او بود، معروف است و چون یوسف در تفسیر خواب گوی سبقت ربوده بود ازاین رو از جمله ٔ کَهَنه محسوب گشت و ناچار از کَهَنه دختر گرفت، یعنی دختر کاهن اولی را بر وی تزویج نمودندو او درجه ٔ کهانت یافت و به وظایف آنان پرداخت که از آن جمله تقسیم اموال سلطنتی و تفتیش احوال کشت وکارو جز آن بود. فرعون وی را صفات فعنیح یعنی خالق یا حافظ حیات نام نهاد و در یکی از نوشته هایی که بدو منسوب است آمده: «من حبوب را جمع کردم و من دوست خداوندحصاد بوده در وقت زراعت بیدار بوده در مدت قحطی که سالهای چند طول کشید حبوب را بر گرسنگان شهر پراکنده نمودم ». بروغش گمان دارد که قحطی مذکور همان قحطی است که در زمان یوسف واقع شد. چون یعقوب بدرود جهان می گفت تصریح کرد بر اینکه یوسف شاخ درخت باثمری است که بر چشمه های آب غرس شده باشد و وی را برکات سماوی ولجه و بستانها و رحم وعده فرمود. یوسف در سن صدوده سالگی وفات نمود. وی را به رسم مصریان حنوط نمودند و جسدش را به وصیت خود مومیایی کرده به کنعان آوردند ودر شکیم در کنار چاه یعقوب دفن نمودند. گویند بعد از آن، جسد وی را از شکیم به حبرون بردند و در غار مکفیله با اجدادش دفن نمودند. (از قاموس کتاب مقدس).
یوسف در ادب فارسی مثل بارز حسن و جمال مردان است و شعرهای فراوان متضمن این مضمون در دواوین شاعران فارسی توان یافت.
- پیرهن (پیراهن) یوسف، پیراهنی ازآن ِ حضرت یوسف که حضرت یعقوب با کشیدن آن به چشم، بینایی خویش بازیافت:
بوی چو عطر پیرهن یوسف ای نسیم
از خرقه ٔ رسول به ویس قرن رسان.
نظام قاری.
- یوسف ثانی، کسی که بی نهایت زیبا و صاحب جمال بود. (ناظم الاطباء):
تا چاه زنخدان تو شد مسکن دلها ای یوسف ثانی
صد یوسف گم گشته فزون است نگارادر هر بن چاهی.
ابن حسام هروی.
- یوسف جمال، کسی که درجمال و زیبایی مانند یوسف باشد. (ناظم الاطباء).
- یوسف روز، یوسف زرین رسن. آفتاب عالمتاب. (ناظم الاطباء).
- یوسف روی، که رویی زیبا چون حضرت یوسف دارد. زیباروی مانند یوسف مصر:
تا فتادم از تویوسف روی دور
سر نهادم در بیابان درنگر.
عطار.
- یوسف زرین رسن، یوسف روز. آفتاب عالمتاب. (ناظم الاطباء).
- یوسف زیبق نقاب، آفتاب زیر ابر. (ناظم الاطباء).
- یوسف گرگ مست، شاهد و محبوب و مطلوب. (ناظم الاطباء).
- یوسف گم گشته، مراد حضرت یوسف پیغمبر است:
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ٔ احزان شود روزی گلستان غم مخور.
حافظ.
- یوسف لقا، که دیداری چون حضرت یوسف دارد. که در زیبایی به یوسف همانند است:
محمدخصالی و آدم کمالی
براهیم خلقی و یوسف لقایی.
مسعودسعد.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب بن ابراهیم البغوی، مکنی به ابویعقوب. فقیه و محدث است. حاکم و محمدبن نجید والد عبدالملک و عبدالصمد از اهل بغ از وی روایت کرده اند. (از تاج العروس).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب بن اسماعیل بن حمادبن زیدبن درهم ازدی بصری بغدادی، مکنی به ابومحمد. از حافظان حدیث بود و کتابی در این علم دارد که «السنن » نامیده می شود. ثقه و نیکوکاربود. در سال 276 هَ. ق. به قضای بصره و واسط رسید و قضای قسمت شرق بغداد را نیز بدان افزود و به سال 297 هَ. ق. در حال کناره گیری از قضا درگذشت. تولد یوسف به سال 208 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب بن محمدبن علی شیبانی دمشقی، مکنی به ابوالفتح و ملقب به جمال الدین و معروف به ابن المجاور. مورخ و عالم حدیث و کاتب بود. در سال 601 هَ. ق. در دمشق به دنیا آمد. کتاب «تاریخ المستبصر» از اوست. او غیر از ابن المجاور وزیر یوسف بن حسین است و به سال 690 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) المستنصر. پادشاه پنجم از ملوک موحدین که در مغرب حکمرانی داشتند، پسر و جانشین محمد الناصر بود. در تاریخ 610 هَ. ق. در 16سالگی جانشین پدر شد. طالب هوا و هوس بود. زمام امور کشور را به دست ابن جامع حاجب خود و چند تن از مشایخ موحدین رها کرد. در زمان وی سرزمینهای واقع در افریقا و اندلس دچار هرج ومرج و ملوک الطوایفی شد. او در سال 620 درگذشته است. (از قاموس الاعلام ترکی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب کنانی، ملقب به حنونه. از عیسی بن حماد زغبه روایت کرده است. (از تاج العروس).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یعقوب وائلی. از فقهای شیعه و از مردم نجف بود. کتاب «اصول الفقه » در دو جلد از آثار اوست. یوسف به سال 1340 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یوسف بن سلامهبن ابراهیم بن موسی هاشمی عباسی موصلی، ملقب به محیی الدین و مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن زیلاق. شاعری نغزگوی و دانشمند و کاتب بود. در حمله ٔ مغول به سال 660 هَ. ق. در موصل کشته شد. ابن شاکر درکتاب «الفوات » نمونه های دلاویزی از اشعار او آورده وابن فوطی گفته است که او رسائل و اشعاری دارد. تولد وی به سال 603 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یوسف. پسر ابوعبداﷲ یوسف و یکی از ملوک بنی احمر است که در غرناطه حکمرانی داشته اند. چون پدرش به سال 799 هَ. ق. درگذشت برادر کوچکش محمد به مسند حکمرانی نشست و وی را در قلعه ای محبوس کرد ولی سرانجام در سال 811 به تخت نشست. با عدالت حکومت کرد و در سال 826 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن یوسف حلبی محلی شافعی، ملقب به جمال الدین و معروف به کلارجی. دانشمند نجوم و در اصل از حلب بود. وی در المحله مصر متولد شد. به یمن سفر کرد و به خدمت امام ابوالعباس «المنصور» پیوست و «کتاب التقویم » را به سال 1145 هَ. ق. برای او نوشت که شامل حوادث همان سال است. سپس به مصر بازگشت و به سال 1153 هَ. ق. در آنجا درگذشت. از آثار دیگر اوست: 1- کنزالدرر فی احوال منازل القمر. 2- الظلال و رسم المنحرفات و البسائط و المزاول و الاسطحه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابوالحجاج. یکی از ملوک بنی احمر که در غرناطه حکمرانی داشته اند. در تاریخ 733 هَ. ق. به حکومت رسید و بنای نیمه تمام و قصر معروف «الحمراء»را به اتمام رسانید. و امور عدلیه را منظم ساخت و 22 سال حکمرانی نمود. تا در سال 755 در حال نماز در مسجد جامع به دست مخالفی کشته شد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابوعبداﷲ. یکی از ملوک بنی احمر که در غرناطه فرمانفرمایی داشته اند. در تاریخ 794هَ. ق. به جای محمد خامس بر تخت سلطنت نشست و پیمان صلح و مسالمت با پادشاه قستیله را محترم شمرد و به اصلاح امور کشور و ترقی و تعالی آن پرداخت، ولی پسر دومش برضد او قیام کرد و به تحریک مردم ساده پرداخت. یوسف در سال 799 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) المستنجدباﷲبن محمد (المقتفی) بن المستظهر. خلیفه ٔ عباسی. رجوع به مستنجدباﷲ شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم، مکنی به ابوالحسن و معروف به ابن دایه. از نویسندگان و محاسبان بغدادی و از غلامان ابراهیم بن مهدی بود. پس از درگذشت ابن مهدی (224 هَ. ق.) به دمشق رفت و از آنجا به مصر سفر کرد و در عداد نویسندگان و معاریف نامی آنجا درآمد. مردی بخشنده و دارای مکارم اخلاقی بود. در زمان وی احمدبن طولون فرمانروای مصر شد و او را به زندان افکند. نزدیک سی مرد پیش ابن طولون رفتند و با گریه و زاری از او خواستند که اگر قصد کشتن یوسف را دارد همه ٔ آنان را باوی بکشد و بدو گفتند که سی واند سال با عطای یوسف زندگی کرده اند. ابن طولون وی را آزاد کرد. از آثار اوست: 1- اخبارالاطباء. 2- اخبار ابن المهدی. یوسف در حدودسال 265 هَ. ق. در مصر درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن علی بن احمد بغدادی، ملقب به عفیف الدین و مکنی به ابوالحجاج و معروف به ابن بقال. مذهب حنبلی و مسلک تصوف داشت. شیخ رباط مرزبانیه ٔ بغداد بود و قبرش در تربت امام احمد است. آثاری دارد که از آن جمله است: سلوک الخواص. یوسف به سال 668 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲ زجاجی جرجانی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به زجاجی. ادیب و لغت دان و محدث بود. از ابواحمد غطریفی و ابواسحاق بصری و جز آن دو حدیث شنید و در گرگان به سال 415 هَ. ق. درگذشت. تولد یوسف به سال 352 هَ.ق. بود. از آثار اوست: 1- عمدهالکتاب. 2- اشتقاق الاسماء. 3- الریاحین. 4- شرح الفصیح. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن الیاس بن یوحنا الدبس. مورخ و محقق نامی و استاد تعلیم و تربیت و رئیس اسقفهای بیروت و ملقب به بطران الدبس بود. تولد و مرگش به سال 1249 و 1325 هَ. ق. در لبنان اتفاق افتاد. از آثار اوست: 1 و 2- تاریخ سوریه، در 8 جلد (و خلاصه ٔ آن در دو جلد). 3- الجامع المفصل. 4- مغنی المتعلم عن المعلم، در صرف و نحو، و علاوه بر آثار فوق در حدود 30 کتاب و رساله در مباحث لاهوتی و غیب و تعلیم و تربیت دارد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) (1286-1361 هَ. ق.) ابن احمد یوسف، معروف به یوسف احمد. دانشمند آثار اسلامی و از مردم قاهره و نخستین مصری از معاصران است که برای خط کوفی زحمت کشیده و به حل غوامض آن موفق شده است. پدرش پیکرتراش ظریف کاری بود. او را به تحصیل درس خطوط آثار قدیمی مساجدو رابطه و همانندی بین آنها و شکستگی نقشها و زینتهای آن آثار گماشت. یوسف قرآن را از بر داشت، ازاین رودر خواندن بسیاری از نقوش قرآنی توفیق یافت. و نتیجه ٔ تحقیقات و جزوه های تدریس خود را به صورت کتابهایی منتشر ساخت که از آن جمله است: 1- الخط الکوفی، که آن را برای جوانان مسلمان در دانشگاههای قاهره و نیزدانشگاه ابن طولون، دانشگاه عمروبن العاص و جز آن تقریر کرده است. 2- الفهرست، که راهنمای مختصر آثار باستانی قاهره است. 3- المحمل و الحج (جلد اول). 4 -الاسلام و الحبشه. علاوه بر کتابهای بالا در حدود چهل رساله دارد که به چاپ نرسیده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن اسباط. از پاکان و محدثان بود و سخنانی نغز از وی نقل شده، از آن جمله است: «چشم پوشی از ریاست سخت تر از چشم پوشی از دنیاست. خدایا! مرا خداشناسی عطا کن و امید خویش از دل من مگسل ». زنش گفته است یوسف می گفت از خدا سه چیز می خواهم: «هنگام مرگ، درهمی در خانه، و گوشتی در استخوان و قرضی در گردن نداشته باشم ». و در دم مرگ هر سه آرزوی او برآورده شده بود. یوسف، حبیب بن حسان و محل بن خلیفه و سری بن اسماعیل و عابدبن شریح را درک کرد و پیش ازسال 200 هَ. ق. درگذشت. (از صفهالصفوه ج 4 ص 335).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن اسماعیل بن الیاس بن احمد خویی (جوینی) شافعی بغدادی، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن الکتبی و ملقب به نصیرالدین. از پزشکان و دانشمندان علوم دینی و اصول بود. در مدینه به دنیا آمد و در بغداد پرورش یافت و بزیست. آثاری دارد که از آن جمله است: ما لایسع الطبیب جهله، در مفردات پزشکی. وی به روایت ابن قاضی شهبه در سال 754 هَ. ق. و به روایت ابن رافع در سال 755 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن اسماعیل بن علی، ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالمحاسن و معروف به شواء. شاعر و ادیب و از دوستان ابن خلکان مورخ معروف بود. اصل وی از کوفه و زادگاه و مدفنش حلب بود. دیوان شعری در چهار جلد دارد. وی به سال 635 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن اسماعیل بن فرج بن اسماعیل انصاری خزرجی نصری، مکنی به ابوالحجاج انصاری. هفتمین پادشاه از سلسله ٔ «بنونصربن الاحمر» اندلس بود. به سال 733 هَ. ق. هنگامی که برادرش محمد کشته شد با او بیعت کردند. سن وی بدان هنگام 15 سال و هشت ماه بود. درکودکی آرام و بسیار خاموش بود و تا در کار ملک تجربت نیاموخت متحمل آن نشد و پس از بیعت در بسیاری از جنگها شخصاً شرکت داشت. اسپانیاییها با وی جنگیدند و او مدتی در مقابل آنان پایداری کرد و حمله ٔ کشتی های روم و کشتار مسلمانان در بیرون «طریف » و غلبه ٔ دشمنان بر قلعه ٔ «یحصب » نزدیک پای تخت در عهد او بود. به سال 755 هَ. ق. هنگامی که به غرناطه در مسجد «الحمراء» نماز عید فطر می گزارد در سجده ٔ رکعت آخر مرد ناشناسی با کارد یا خنجر بدو حمله کرد و او را از پای درآورد. ضارب را در حالی که سخنان بی سروته می گفت گرفتند و کشتند و جسدش را سوزاندند. پادشاه را به خانه بردند ولی براثر همان ضربت درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن اسماعیل بن یوسف نبهانی. شاعر و ادیب و قاضی بود. در دیه اجزم بنی نبهان از حوالی حیفا در شمال فلسطین و در سال 1265 هَ. ق. چشم به جهان گشود و پس از احراز مناصبی به سال 1350 هَ. ق. درگذشت. او را آثار فراوانی است و از آن جمله است: 1- جامع کرامات الاولیاء، در دو جلد. 2- ریاض الجنه فی اذکار الکتاب و السنه. 3- وسائل الوصول الی شمائل الرسول. 4- افضل الصلوات علی سیدالسادات. 5- حجهاﷲ علی العالمین. 6- الفتح الکبیر. 7- نجوم المهتدین. 8- الشرف المؤبد لآل محمد. 9- الانوار المهدیه. 10- خلاصه الکلام فی ترجیح دین الاسلام. 11- هادی المرید الی طرق الاسانید. 12- الفضائل المحمدیه. 13- الاسالیب البدیعهفی فضل الصحابه و اقناع الشیعه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن الدایه. رجوع به یوسف (ابن ابراهیم... ابن دایه) شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن الیان بن موسی سَرْکیس. صاحب «معجم المطبوعات العربیه و المعربه» که دارای ده جزء در دو مجلد است. به سال 1272 هَ. ق. در دمشق به دنیا آمد و در کودکی به بیروت رفت و مدت 35 سال در بانک عثمانی در سمت منشی و مدیر در بیروت و دمشق و قبرس و آنکارا و اسلامبول خدمت کرد و سرانجام به سال 1912 م. در مصر سکنی گزید و کتاب معجم المطبوعات را تألیف کرد. او راست: 1- معجم المطبوعات. 2- جامع التصانیف الحدیثه. 3- انفس الاَّثار فی اشهر الامصار. 4- الرحله الجویه فی المرکبه الهوائیه. علاوه بر آثار بالا مقالاتی به زبان فرانسه نوشته است. وی به گردآوری مسکوکات و آثار قدیمی سخت دلبستگی داشت و به سال 1351 هَ. ق. در قاهره درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمد علموی. ادیب و شاعر و کثیرالشعر بود. نجم الغزی او را شاعر مکثار بلکه مهذار نامیده و گفته است بیشتر اشعار او جز وزن وقافیه چیزی ندارد. قصاید خود را به مردم می داد و می خواست تقریظی بدانها بنویسند و سپس یکی از دوستانش آنها را با آن تقریظها به صورت کتابی درمی آورد. یوسف به سال 1006 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ایوب بن شاذی، مکنی به ابوالمظفر و ملقب و معروف به صلاح الدین ایوبی. مؤسس دولت ایوبیان بود. رجوع به صلاح الدین... شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ایوب بن یوسف بن حسن همدانی، مکنی به ابویعقوب. متولد سال 441 هَ. ق. زاهدی از متصوفه بود. در بغداد تحصیل کرد و در سال 506 هَ. ق. دوباره بدان شهر آمد و به وعظ پرداخت. مردم به گرمی از او استقبال کردند. او در یکی از روستاهای هرات به سال 535 هَ. ق. درگذشت. از جمله آثار وی این کتب را می توان نام برد: 1- منازل السالکین. 2- زینهالحیات که هر دو در تصوف و عرفان است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن برسیای دقماقی ظاهری، ملقب به عزیز و جمال الدین. از پادشاهان چرکسیان مصر و شام بود. رجوع به عزیز شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن تاج الدین. معمار اصفهانی و از هنرمندان قرن دهم هَ. ق. بود. زیر طاق بزرگ ایوان جنوبی مسجد جامع اصفهان از آثار اوست که تاریخ 938 هَ. ق. دارد.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن تاشفین بن ابراهیم مصالی صنهاجی لمتونی حمیری، مکنی به ابویعقوب. امیر مسلمین و پادشاه مغرب دور و بنیانگذار شهر مراکش است. وی نخستین کسی بود که لقب امیرالمسلمین یافت. یوسف سکه ای ضرب کرد که بر روی آن نقش «لااله الااﷲ محمد رسول اﷲ» و در زیر آن «امیرالمسلمین یوسف بن تاشفین » بود و در دایره نوشته بود: «و من یبتغِ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الاَّخره من الخاسرین ». (قرآن 85/3). (از اعلام زرکلی). و رجوع به ابویعقوب (یوسف بن تاشفین) و نیز اعلام زرکلی شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن تغری بردی بن عبداﷲ ظاهری حنفی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین. مورخ و پژوهشگر نامی از مردم قاهره بود. در آن شهر به دنیا آمد و در همانجا درگذشت (813-874 هَ. ق.). پس از مرگ پدر در خانه ٔ قاضی القضاه جلال الدین بلقینی (متوفی به سال 824 هَ. ق.) پرورش یافت و به فراگیری ادبیات و فقه و دیگر علوم پرداخت و در علوم و فنون گوناگون مقامی ارجمند یافت. او را آثاری است که از آن جمله است: 1- النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره. 2- المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی. 3- مورد اللطافه فی من ولی السلطنه و الخلافه. 4- نزههالرائی. 5- حوادث الدهور فی مدی الایام و الشهور.6- البحر الزاخر فی علم الاوائل و الاواخر. 7- حلیهالصفات فی الاسماء و الصناعات. (از الاعلام زرکلی). و نیز از تألیفات عمده ٔ اوست: 1) الشرح المأمونی لکتاب الایمان لابقراط. 2) شرح المقاله الاولی من کتاب الفصول لابقراط. 3) کتاب الاجمال فی المنطق. 4) شرح کتاب الاجمال. وی علاوه بر تألیفات، حواشی و تعلیقات زیادی بر آثار دیگران نوشته است. (از قاموس الاعلام ترکی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسن بن احمدبن عبدالهادی صالحی، معروف به ابن المبرد و ملقب به جمال الدین. از مردم صالحیهدمشق و از فقهای حنبلی و علامه ٔ متفنن بود. آثار سودمندی در زمینه های مختلف از او برجاست که بسیاری از آنها به خط خودش در کتابخانه ٔ ظاهریه ٔ دمشق محفوظ است و از آن جمله است: 1- مغنی ذوی الافهام عن الکتب الکثیره فی الاحکام. 2- الدرر الکبیر. 3- تاریخ الاسلام. 4- الاقتباس. 5- محض الخلاص فی مناقب سعدبن ابی وقاص.6- بحرالدم فی من تکلم فیه احمدبن حنبل بمدح أو ذم. 7- ارشاد السالک الی مناقب مالک. 8- تعریف الغادی. 9- الاتقان فی ادویه اللثه و الاسنان. 10- الطباخه. 11- تاریخ الصالحیه. 12- محض الصواب فی فضائل امیرالمؤمنین عمربن خطاب. تولد یوسف به سال 840 و مرگش به سال 909 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسن بن بهرام قرمطی جنابی، مکنی به ابویعقوب و معروف به قرمطی. صاحب «هجر» و مرجع قرمطیان در روزگار خود و مردی سخت شجاع بود و وقایع و اخباری از او منقول است. (از اعلام زرکلی). وی از مردم جنابه ٔ فارس بود و دعوت خود را در بحرین و یمامه و فارس پراکند و سپاهیان خلیفه را شکست داد و رعب و هراسی عظیم میان مسلمین افکند. تا در سال 301 هَ. ق. به دست یکی از غلامان خود کشته شد و پسرش ابوطاهر پیشوایی قرامطه را به عهده گرفت. و رجوع به قرمطیان شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمد قونوی مولوی رومی، که وی را ازهدی نیز نامیده اند. از فضلای ترک و شارح مثنوی مولوی بود. در زبان و ادب عرب تبحر داشت و در خانقاه بشکطاش آستانه پیر و مرشد مولویه بود. از اوست: المنهج القوی لطلاب المثنوی، در 9 جلد که در آن مثنوی مولوی را به زبان عربی شرح کرده است (سال 1230 هَ. ق.). مرگ وی به سال 1232 هَ. ق. بوده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن یوسف بن کج دینوری، مکنی به ابوالقاسم. فقیه نامی و از امامان شافعی از مردم دینور بود و به قضاوت آنجا رسید و به دست عیاران در همانجا به سال 405 هَ. ق. کشته شد. کتابهای بسیاری نوشت که مورد استفاده ٔ فقها قرار گرفت. یوسف در حفظ احکام مذهب شافعی مثل بود. کتاب «وجه » در فقه شافعی از اوست. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسن بن علی رازی، مکنی و معروف به ابویعقوب. زاهد و صوفی و دانشمند و ادیب بود. وی سفرهای بسیار کرد و در روزگار خود شیخ ری و جبال بود و در آن نواحی به زندقه شهرت داشت. با ذوالنون مصری همنشین و در کلام و تصوف سرآمد علمای زمان خود بود. برخی از گفته های او ضرب المثل شده است. مرگ یوسف به سال 304 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمدبن علی سکاکی، مکنی به ابویعقوب و ملقب به سراج الدین و معروف به سکاکی. از دانشمندان ادب عرب و معانی و بیان و عروض و شعر وجز آن بود. و رجوع به ابویعقوب (السکاکی...) شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم اردبیلی شافعی، جمال الدین فقیه. از شهر اردبیل آذربایجان و مردی والامقام و دانشمندی بزرگ بود. کتاب «انوار لعمل الابرار» از تألیفات اوست. مرگ وی به سال 799هَ. ق. در اردبیل اتفاق افتاد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم بن جمله (متولد به سال 682 و متوفی در دمشق به سال 738 هَ. ق.). قاضی بود و به حدیث نیز می پرداخت. نخست پیرو مذهب حنبلی بود ولی بعد به شافعی گروید و به سال 733 به قضای آنجا رسید ولی در سال 734 معزول و تا سال 736 هَ. ق. زندانی شد. در مدینه و دمشق نیز حدیث می گفته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالرحمان یا یوسف بک، معروف به یوسف عَظُمَه. از شهیدان بزرگ راه استقلال سوریه بود. به سال 1301 هَ. ق. در دمشق به دنیا آمد. در دانشگاه جنگ اسلامبول و آلمان به تحصیل نظامی پرداخت وپس از طی مدارجی به وزارت جنگ منصوب شد و به ایجاد و تربیت سپاهی میهنی پرداخت و به سال 1338 هَ. ق. به قتل رسید. (از اعلام زرکلی). و رجوع به عظمه شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالواحد شیبانی تیمی، معروف به قفطی و مکنی به ابوالفضایل. وزیر و قاضی گرانقدر و از نویسندگان و منشیان بزرگ بود. در قفط مصر به دنیا آمد و به تحصیل پرداخت. در فتنه ٔ سال 572 هَ. ق. از قفط خارج شد و به جای «قاضی فاضل » نگارش انشاء را در درگاه سلطان صلاح الدین بر عهده گرفت. سپس به حران رفت و به وزارت موسی بن عادل رسید. آنگاه به حج رفت و وارد یمن شدو در سال 602 هَ. ق. وزیر اتابک سنقر شد. ولی بعد از خدمت کناره گرفت. تولد او به سال 548 هَ. ق. و درگذشتش به سال 624 بود. یوسف پدر قاضی بزرگ علی بن یوسف قفطی مورخ و مؤلف معروف است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد اکمل الدین زهری شروانی. فقیه حنفی. در شروان به دنیا آمد و در مدینه شهرت یافت و همانجا به سال 1134 هَ. ق. درگذشت. او راست: هدیهالصبیح، شرح مشکاهالمصابیح در 3 جلد. شرح ملتقی الابحر، در فقه در 2 جلد و رسالات دیگر. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم بن میاد سدراتی ورجلانی، مکنی به ابویعقوب. دانشمند وفقیه و از فرقه ٔ اباضیه ٔ خوارج و از مردم ورجلان مغرب بود. در جوانی به اندلس رفت و در قرطبه سکنی گزید.از آثار اوست: العدل و الانصاف (در 3 جلد) در اصول فقه. الدلیل و البرهان (در 3 جلد) در عقاید اباضیه. مرج البحرین، در منطق و هندسه و حساب. او شعر نیز می گفت و به سال 570 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن ابراهیم وانوغی مغربی حنفی. مردی فاضل بود. سخاوی گوید به دمشق رفت. دانشمندان از محضر او کسب دانش می کردند. تألیفاتی دارد که از آن جمله است: 1- شرح شواهد الزجاج. 2- کشف شواردالموانع. 3- کفایه الناسک فی علم المناسک. یوسف پس از سال 838 هَ.ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم، مکنی به ابویعقوب و معروف به شیرازی. پیشوای صوفیه ٔ رباط ارجوانی بغداد بود و برای گردآوری حدیث به فارس و الجزیره و بصره و کوفه و واسط و شام و حجاز و جبال رفت و تألیفات و نوشته های مفید بسیاری از خود بر جای گذاشت و چهل حدیث از شهرها جمع کرد. مردی ظریف و خوش محضر بود و به خدمت رجال دولت علاقه داشت. به نمایندگی از طرف خلیفه به سفرها و مأموریتهایی پرداخت. یوسف به سال 529 هَ.ق. به دنیا آمد و به سال 585 هَ.ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن سویلم دجوی. از استادان دانشمند الازهر و از فقیهان مالکی بود. به سال 1287 هَ. ق. در دیه دجوه از توابع قلیوبیه به دنیا آمد و در کودکی به سبب گرفتن آبله چشمش کور شد. بین سالهای 1301-1317 هَ. ق. در الازهر تحصیل کرد و به سال 1365 هَ. ق. در عزبهالنخل از اطراف قاهره درگذشت و در عین شمس به خاک سپرده شده. او را آثاری است که از آن جمله است: 1- خلاصه علم الوضع. 2 -تنبیه المؤمنین لمحاسن الدین. 3- سبیل السعاده. 4- الجواب المنیف فی الرد علی مدعی التحریف فی الکتاب الشریف. 5- رسائل السلام و رسل الاسلام. 6- رسائل در تفسیر لایسأل عما یفعل. 7- رساله ٔ «الرد علی کتاب الاسلام و اصول الحکم لعلی عبدالرزاق ». (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم درازی بحرانی، از آل عصفور، معروف به ابن عصفور. از مردم بحرین و از فقهای امامیه و دانشمندی بزرگ بود. از آثار اوست: 1- انیس المسافر و جلیس الخواطر. 2- حدائق الناظره. 3- لؤلوءهالبحرین. وی به سال 1107 هَ. ق. در بحرین به دنیا آمد و به سال 1186 هَ. ق. در کربلا درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن داود عینی، ساکن حلب و معروف به شُغْری. مردی فاضل و از شافعیان بود. او راست: 1- شرح البهجه در8 جلد. 2- نظم تصریف العزی، با شرح آن و شرح نظم. یوسف به سال 885 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن سرور دویری. فاضل حنفی مصری از مردم دویر از نواحی اسیوط بود. او راست: العقد النضید، منظومه ای است در علم کلام و شرح آن به نام «حلیهالجید بالعقد النضید» که در سال 1302 هَ. ق. نوشته است. مرگ او پس از 1302 هَ. ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن سلیمان بن محمدبن هود، ملقب و معروف به المؤتمن. فرمانروای سرقسطه از پادشاهان طوایف در اندلس بود. در سال 474 هَ. ق. پس از مرگ پدر به حکومت رسید. به علوم ریاضی دلبستگی خاصی داشت و کتابهایی در این علم تألیف کرد که از آن جمله است: «الاستهلال و المناظر». دوران حکومت او دیری نپایید و به سال 478 هَ. ق. در سرقسطه درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن عبداﷲبن قطبه، معروف به ابن قطبه. شاعر بود و روایت حدیث می کرد و عزبن جماعه از وی روایت شنیده است. دیوان اشعاری دارد و در حدود سال 720 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن عنبه کلاعی، مکنی به ابوالحجاج. پزشک اندلسی اشبیلی بود. در قاهره مسکن گزید و در سال 633 هَ. ق. در حدود شصت سالگی در همانجا درگذشت. وی در طب مهارت داشت و از شعر و ادب نیز بهره مند بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن احمدبن عثمان یمانی زیدی، ملقب و معروف به نجم الدین. مردی فاضل از مردم هجرهالعین یمن بود و تألیفاتی دارد که از آن جمله است: 1- الجواهر و الغرر فی کشف اسرار الدرر. 2- برهان التحقیق و صناعهالتدقیق. 3- الثمرات الیانعه و الاحکام الواضحه القاطعه، در 3 جلد. مرگ وی به سال 832 هَ. ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن احمدبن ناصربن خلیفه باعونی مقدسی شافعی صالحی دمشقی، مکنی به ابوالحسن و ملقب به جمال الدین و معروف به باعونی. مردی دانشمند و فاضل بود. به سال 805 هَ. ق. در بیت المقدس به دنیا آمد و در دمشق پرورش یافت. در آنجا و قاهره به تحصیل پرداخت و در صفد و نیز طرابلس و دمشق و حلب به منصب قضا رسید. مردی پاک منش و ادیب و شاعر و دارای صفات عالی انسانی بود. به نظم «المنهاج » نووی پرداخت ولی آن را به اتمام نرسانید. پس از عزل از منصب به سال 880 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲبن محمد کلبی، مکنی ومعروف به ابوالفتوح. از آل ابوالحسین کلبی از امرای صقلیه (سیسیل) در زمان فاطمیان (عبیدیان) و از دست نشاندگان آنان بود. پس از مرگ پدر به سال 379 هَ. ق.به موجب عهد پدر ولایت صقلیه یافت، سپس توقیع عزیز فاطمی به ولایت او رسید و از طرف او لقب «ثقهالدوله» یافت. مردم صقلیه در عهد او آسایش و سعادت یافتند و ازشر دشمنان داخلی و خارجی ایمن شدند. یوسف به سال 388 هَ. ق. فالج شد و جانب راست بدنش از کار افتاد و در نتیجه کار را به پسرش جعفر واگذاشت، اما برادر جعفر، علی بر او شورید، ولی جعفر او را شکست داد و کشت و خود بدسیرتی پیشه ساخت. مردم صقلیه بر او شوریدندو قصر امارت را محاصره کردند. یوسف بر هودجی نشست وبه سوی صقلیون روی آورد. مردم پیش او آمدند و درخواست عزل جعفر و جانشینی پسر دیگرش «احمد اکحل » را کردند. یوسف درخواست آنان را اجابت کرد و در نتیجه شورش فروخوابید و جعفر را به مصر تبعید کرد. مرگ او بعد از سال 410 هَ. ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) (330-385 هَ. ق.) ابن حسن بن عبداﷲبن مرزبان، مکنی به ابومحمد و معروف به سیرافی ادیب. اصل پدر اواز سیراف فارس است ولی در بغداد شهرت یافت. وی چندین تألیف در شرح ابیات شواهد دارد که از آن جمله است: 1- شرح ابیات سیبویه. 2- شرح ابیات اصلاح المنطق.3- شرح ابیات المجاز ابن عبیده. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) (837-909 هَ. ق.) ابن حسن بن محمد، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به ابن خطیب المنصوریه. فقیه شافعی و شاعر. زادگاه و مدفنش حماه بود. از آثار اوست: 1- الاهتمام فی شرح احادیث الاحکام، در 7 جلد. 2- شرح الفیه ٔ ابن معطی. 3- شرح فرائض المنهاج الفرعی. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن یوسف لخمی اندی، مکنی به ابوالولید و معروف به ابن الدباغ. مورخ و محدث اندلس در روزگار خود بود. از آثار اوست: 1- طبقات المحدثین و الفقها. 2- معجم شیوخ القاضی الصدقی. او در دانیه به سال 546 هَ. ق. درگذشت و در مرسیه به خاک سپرده شد. یوسف از مردم انده از سرزمین بلنسیه بود و به سال 481 هَ. ق. به دنیا آمد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن حبیب بن ابی عبیده فِهْری قرشی. پادشاه اندلس و یکی از نوابغ و بزرگان فصاحت و بلاغت بود. پس از مرگ ثوابهبن سلامه در قرطبه میان قبیله ٔ مضر و یمانیان بر سر تعیین جانشین اختلاف افتاد تا سرانجام هر دو قبیله به انتخاب وی رأی دادند. و او به سال 129 هَ. ق. به فرمان روایی نشست تا عبدالرحمان اموی به اندلس وارد شد. یوسف با او به جنگ پرداخت و شکست خورد و کشته شد و سرش را برای عبدالرحمان فرستادند (سال 142 هَ. ق.). (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن حسن، جمال الدین تاذفی. فاضل حنبلی از امرا بود. در تاذف حلب به سال 826 هَ. ق. به دنیا آمد و در حلب پرورش یافت و به حکومت آنجا رسید. وی زیباروی بود و خطی زیبا و قلمی شیوا داشت. از آثار اوست: مفاتیح الکنوز. یوسف به سال 900 هَ. ق. در حلب درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن علی بن جوزی قرشی تیمی بکری بغدادی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به محیی الدین و معروف به ابن الجوزی. پسر علامه ابوالفرج ابن الجوزی و استاد و سفیر دارالخلافه ٔ مستعصمیه. به سال 580 هَ. ق. دیده به جهان گشود و در مرگ پدر هفده ساله بود. مادر خلیفه الناصر سرپرستی او را به عهده گرفت. پس از رسیدن به مقامات علمی و دیوانی در سال 656 هَ. ق. هنگام ورود هلاکو به بغداد با سه فرزندش به دست لشکر مغول کشته شدند. شعر نیکو می گفت و از آثار اوست: 1- معادن الابریز فی تفسیر کتاب العزیز. 2- المذهب الاحمد فی مذهب احمد. 3- الایضاح. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن یوسف، مکنی به ابوالحجاج و ملقب به جمال الدین قضاعی کلبی مزی، معروف به «حافظ مزی ». به سال 654 هَ. ق. در حلب به دنیا آمد و در مزه از توابع دمشق پرورش یافت و در دمشق به سال 742 هَ. ق. درگذشت. در زبان عرب و حدیث و علم رجال استاد بود. آثاری در آن زمینه ها دارد که از آن جمله است: 1- تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، در 12جلد. 2- تحفهالاشراف بمعرفه الاطراف، در 8 جلد. 3- المنتقی من الاحادیث. حافظ ابوعبداﷲ ذهبی به نقل ابن ناصرالدین او را همپایه ٔ دمیاطی و ابن تیمیه و ابن دقیق العید علمای بزرگ حدیث و متون و انساب شمرده و در علم رجال بر آن سه رجحان داده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالرحیم بن عربی قرشی مهدوی، معروف به اقصری و مکنی به ابوالحجاج. از بزرگان صوفیان زمان خویش بود. در اقصر از توابع صعید مصر مسکن گزید و در همانجا به سال 642 هَ. ق. درگذشت و قبرش هم اکنون در آن آبادی پابرجا و معروف است. در جوانی به کار دولتی اشتغال داشت ولی پیش از چندی از آن روی گردان شد و تجرد گزید و پیروان بیشماری یافت. اهل دانش و روایت بود و شعر نیکومی سرود. منظومه ای در توحید به مطلع زیر دارد: «الحمدﷲ العلی الصمد الاول الآخر لا بأمد». پیروان نادانش کار او را به درازا کشاندند و معراجی برای او قائل شدند و گفتند در نیمه شب ماه شعبان به آسمان عروج کرد و آن شب را همه ساله در صعید عید گرفتند. اما او از این نسبتهای خرافی به دور است و مناقب و مکارمی دارد که برای شناخت شخصیت او کافی است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابراهیم همدانی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به علم الدین و معروف به ابن المرصص. از مردم فسطاط مصر و از گویندگان نامی روزگار خود بود. او در حلب به سال 638 هَ.ق. درگذشت. گویند خدمتگزارش او را خفه کرد و برخی از کتابهای او را برداشت و گریخت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن علی لخمی میورقی، معروف به ابن نادر. از مردم اندلس و ساکن اسکندریه بود. به اصول فقه عالم بود و روایت و درایت را جمع کرد. در سفر حج از علمای مکه و بغداد و دمشق روایت شنید و برخی از او روایت دارند. تألیفاتی دارد که از آن جمله است: التعلیقه الکبری. مرگ یوسف به سال 523 هَ. ق. روی داده است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالفتاح بن عطاء طباطبایی. از فقهای شیعه و از مردم تبریز بود. از آثار اوست: 1- الجهادیه. 2- الحدود و الدیات. 3- الخراجیه. وی به سال 1167 هَ. ق. متولد شد و به سال 1242 هَ. ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن طاهربن یوسف بن حسن خویی، مکنی به ابویعقوب و معروف به خویی. از مردم خوی آذربایجان و ادیب بود و شعر نیکو می سرود. در قصبه ٔ نوقان طوس سکونت کرد و دستیار حاکم آنجا شد و دارای صفات پسندیده گردید. سمعانی صاحب الانساب با او در آن آبادی ملاقات و قطعاتی از اشعار او را یادداشت کرده و گفته است که به گمانم او در سال 549 هَ. ق. در وقعه ٔ عرب در طوس یا پیش از آن کشته شد. از آثار اوست: 1- شرح سقطالزند ابوالعلاء معری. 2- فرائدالخرائد. 3- تنزیه القرآن الشریف عن وصمه اللحن و التحریف. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالقادربن محمد حسینی ازهری، معروف به ابن الاسیر. از قبیله ٔ بنی الاسیر و خود نویسنده و دانشمند و فقیه و شاعر بود. به سال 1232 هَ. ق. در صیدا به دنیا آمد و به سال 1247هَ. ق. به دمشق رفت و سپس به الازهر مصر روی آورد وهفت سال به تحصیل علم همت گماشت. آنگاه به طرابلس رفت و سه سال در آنجا ماند. یوسف مقامات دیوانی و علمی یافت و مدتی ریاست هیأت تحریریه ٔ روزنامه های «ثمرات الفنون » و «لسان الحال » را به عهده داشت. از آثار اوست: 1- رائض الفرائض. 2- شرح اطواق الذهب. 3- ارشادالوری. 4- رد الشهم للسهم. 5- سیف النصر. 6- دیوان شعر، که شامل برخی از اشعار اوست. یوسف به سال 1307 هَ. ق. در بیروت درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالکریم انصاری مدنی حنفی، معروف به یوسف انصاری.از فضلا بود. وی به سال 1121 هَ. ق. در مدینه به دنیا آمد و به سال 1177 هَ. ق. در همان شهر درگذشت. از آثار اوست: منظومه فی المناسک. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲ لغوی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به زجاجی. رجوع به زجاجی شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲبن احمدبن اسماعیل بن عباس رسولی، معروف به المظفر الرسولی. از ملوک دولت رسولیه ٔ یمن بود. ملک مسعود (ابوالقاسم بن اسماعیل) به سال 854 هَ. ق. او را دستگیر و به غلامان تسلیم کرد تا هر کاری می خواهند درباره ٔ او بکنند. از آن پس از وی خبری در دست نیست. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲبن سعیدبن عبداﷲبن ابی زید اندلسی، مکنی به ابوعمر و معروف به ابن عباد (504-584 هَ. ق.). از مورخان و مقریان و رجال فقه و حدیث بود. در بلنسیه مسکن گزید و از برخی از علمای آنجا روایت شنید. او راآثاری است که از آن جمله است: 1- طبقات الفقهاء. 2- تذییل کتاب ابن بشکوال، که موفق به تکمیل آن نشده. 3-الاربعون حدیثا. 4- المنهج الرائق فی الوثائق. یوسف در شهر خود شهید شد بدین ترتیب که دشمنان بر وی حمله کردند و او با آنان به جنگ پرداخت تا سرانجام بر اثر جراحات واردآمده از پای درآمد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲبن سعید حسینی ارمیونی مصری شافعی، ملقب به جمال الدین و معروف به ارمیونی. از فضلای نامی و شاگرد سیوطی بود. وی از دیه ارمیون مصر بود و آثاری دارد که از آن جمله است: 1- اربعون حدیثاً تتعلق بآیهالکرسی. 2- المعتمد فی تفسیر قل هو اﷲ احد. 3- تفسیر الغریب فی الجامع الصغیر. یوسف به سال 958 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲبن عمربن علی بن خضر کردی گورانی، معروف به گورانی و عجمی. از عارفان نامی بود و خانقاهی مشهور در فراقه مصر و چندین خانقاه در شهرهای گوناگون داشت. رساله ای در شرایط توبه و پوشیدن خرقه به نام «ریحانه القلوب فی التوصل الی المحبوب » دارد و رساله ٔ دیگری به نام «ضرب » نوشته است. یوسف به سال 768 هَ. ق. در مصر درگذشت ودر خانقاه خود به خاک سپرده شد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبداﷲبن محمدبن عبدالبر نمری قرطبی مالکی، مکنی به ابوعمر و معروف به ابن عبدالبر. مورخ و ادیب و محقق و از حافظان حدیث بود. او را حافظ المغرب می نامیدند (368-463 هَ. ق.). یوسف در قرطبه به دنیا آمد و در شاطبه درگذشت. آثاری بسیار از او بر جای است، از جمله: 1- الدرر فی اختصار المغازی و السیر. 2- العقل و العقلاء. 3- الاستیعاب. 4- المدخل. 5- جامع بیان العلم و فضله. 6- القصد الامم. 7- الکافی فی الفقه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسن بن محمدبن عبدالرحمان حسنی علوی، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به مولوی یوسف. از پادشاهان دولت علوی در مغرب دور بود. پس از برادر بر تخت نشست و به کمک دولت فرانسه غائله و قیام «هبهاﷲبن الشیخ ماءالعینین » را فروخواباند و مأموران فرانسه را در تمشیت امور سخت دخالت داد. وی در اصلاح برخی مدارس و مساجد کوشید و نخستین پادشاه مراکش بود که از فرانسه (پاریس) دیدن کرد (سال 1926 م.). با تألیف و شعر و کتاب انس و الفتی داشت و به سال 1346 هَ. ق. در فاس درگذشت.تولد او به سال 1297 هَ. ق. بود. وی پدر سلطان محمدبن یوسف پادشاه اخیر مراکش است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن عبدالجلیل مصطفی خضری جلیلی موصلی. واعظ حنفی. از مردم موصل بود.او راست: 1- الانتصار للاولیاء الاخیار. 2- کشف الاسرار و ذخائرالابرار. 3- الاستشفا باحادیث المصطفی. او به سال 1241 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن شداد. رجوع به یوسف (ابن رافعبن تمیم...) شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن خضر (خیرالدین) بن جلال الدین رومی، معروف و ملقب به سنان الدین. فقیه حنفی و در علوم عقلی بسیار متبحر و آگاه و خود استاد و ندیم سلطان محمدخان عثمانی بود و به سال 875 هَ. ق. به وزارت وی منصوب شد ولی بعد مغضوب و معزول و زندانی گردید. وی به سال 891 هَ. ق. در اسلامبول درگذشت. از آثار اوست: 1- حاشیه ای بر شرح المواقف. 2- حاشیه ای بر شرح الجغمینی برای قاضی زاده. تولد او به سال 844 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) (730-804هَ. ق.) ابن حسن بن محمود تبریزی حلوایی، ملقب به عزالدین و معروف به حلوایی. مفسر و شافعی بود. از تبریز به ماردین رفت و سپس در الجزیره مسکن گزید و در همانجا درگذشت. مردی زاهد بود و دست به دینار و درهم نمی زد. از آثار اوست: 1- حاشیه بر کشاف. 2- شرح المنهاج. 3- شرح الاربعین النوویه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسن حسینی شیرازی حنفی. قاضی بغداد و مردی فقیه و اهل تفنن بود.پس از فتنه ٔ ابن اردبیل به ترکیه رفت و در بروسه به تدریس پرداخت تا به سال 922 هَ. ق. درگذشت. از آثاراوست: 1- شرح نهج البلاغه. 2- کنایه الراوی و السامع. 3- حاشیه بر تلویح تفتازانی. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسین بن محمدبن حسین، معروف به ابن المجاور و مکنی به ابوالفتح و ملقب به نجم الدین. وزیر و ادیب و شاعر و اصلاً از شیراز بود ولی در دمشق پا به عرصه ٔ هستی نهاد و در همان شهر به سال 601 هَ. ق. درگذشت. مکتبی داشت که در آن به تعلیم اطفال می پرداخت و سلطان صلاح الدین او را به معلمی فرزندش عزیز برگزید. عزیز با وی سخت مأنوس شد و پس از مرگ پدر همین که به سلطنت رسید زمام اختیار ملک بدو سپرد. دروازه ٔ ابن المجاور در قاهره بدو منسوب است زیرا در آنجا خانه ای داشت. وی غیر از یوسف بن یعقوب ابن المجاور مورخ معروف است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسین درویش حسینی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به نقیب. مردی فاضل بود. شعر نیکو می سرود. دیوانی دارد. وی در دمشق به سال 1073 هَ.ق. به دنیا آمد و در حلب سکنی گزید و در آنجا مقام نقیب الاشراف و مفتی حنفیان را بر عهده داشت و در همانجا به سال 1153 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: 1- کناش. 2- شرح القصیده الدمیاطیه. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسین رازی، مکنی به ابویعقوب. از پاکان و محدثان بود. سخنانی پندآمیزاز او نقل شده، از آن جمله است: «به اندازه ٔ ترس تو از خدا مردم از تو می ترسند. و به اندازه ٔ محبت تو نسبت به خدا مردم تو را دوست دارند. و به اندازه ٔ اشتغال تو به کار خدا مردم به کار تو می رسند». یوسف از احمدبن حنبل و ذوالنون و جز آن دو روایت شنیده و به سال 304 هَ. ق. درگذشته است. (از صفهالصفوه ج 4 ص 84).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسین کردی شافعی، معروف به کردی. فقیه بود و در دمشق سکنی گزید و در همانجا به سال 804 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: المسح علی الجوربین مطلقاً. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن حسین کرماستی. فقیه حنفی از فرمانروایان دولت عثمانی بود و در علوم شرعی و عربی تبحر داشت. نخست به تدریس پرداخت و سپس حکومت بروسه و آنگاه فرمانروایی قسطنطنیه را بر عهده گرفت و در همانجا به سال 906 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: 1- الوجیز فی الاصول. 2- شرح الوقایه. 3 -کتابی در علم معانی. 4- رساله ای به نام «عقائد الفرق الناجیه». 5- رساله ای به نام «الوقف ». 6- المدارک الاصلیه بالمقاصد الفرعیه. 7- حاشیه ای بر مطول. 8- المختار فی المعانی و البیان. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن شاهین کرکی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به جمال الدین و معروف به سبط ابن حجر (سبط احمدبن حجر عسقلانی). مورخ وفقیه بود و از ادب نیز بهره ای داشت و اشعار سستی می سرود. از مردم قاهره بود و به سال 828 هَ. ق. در آن شهر به دنیا آمد. از آثار اوست: 1- رونق الالفاظ بمعجم الحفاظ. 2- المجمع النفیس بمعجم اتباع ادریس، در 4 جلد. 3- الفوائد الوفیه بترتیب طبقات الصوفیه. 4- بلوغ الرجا بالخطب علی حروف الهجاء 5- المنتجب بشرح المنتخب. 6- النجوم الزاهره باخبار قضاه مصر و القاهره. وی در برخی از مساجد به وعظ و سخنرانی می پرداخت.کارش به تنگدستی کشید و ناچار کتابهایش را فروخت. مرگ یوسف به سال 899 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن خالدبن عمیر سمتی، مکنی به ابوخالد و معروف به سمتی، اهل بصره. فقیه و متهم به زندقه بود. از پیشوایان فرقه ٔ جهمیه و نخستین کسی است که کتابی درباره ٔ شروط نوشته و نیز اولین کسی است که رأی ابوحنیفه را به بصره برده است. کتابی در «تجهم » دارد و گفته اند که در آن میزان و رستاخیز را انکار کرده است. درنزد بیشتر اهل حدیث دروغگو و زندیق شمرده می شود. و به سال 190 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن خطاربن یوسف بن مخائیل بن منصور غانم ناخوسی، معروف به یوسف غانم. ادیب و شاعر مارونی لبنانی. در بیروت دانش آموخت و در یکی از روزنامه ها به نویسندگی پرداخت، سپس به برزیل مهاجرت کرد و در همانجا به سال 1337 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست: برنامج اخویه القدیس مارون، در دو جلد. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن خطیب. رجوع به یوسف (ابن حسن بن محمد...) شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن خلیل بن قراجابن عبداﷲ دمشقی حلبی، مکنی به ابوالحجاج و ملقب به شمس الدین و معروف به ابن خلیل. محدث حنبلی بود. در دمشق به دنیا آمد و در بغداد و اصفهان در عصر خود فرد و از حیث کثرت مسافرت و آثار بر همگنان مقدم بود و بیش از پانصد تن مردان نادرالوجود به دور خود جمع کرده بود. و در پایان عمر در حلب مقیم شد و به سال 648 هَ. ق. در آنجا درگذشت. جماعت بسیاری از او روایت کرده اند. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن خلیل بن محمد منیر حلبی، معروف به قارِقلی. متصوف و شاعر و در فقه و موسیقی عالم بود. به سبب تدریس در مدرسه ٔ قارلق حلب بدانجا منسوب گشت. منظومه هایی درباره ٔ موسیقی و آهنگها و فقه مذاهب اربعه و اسماء حسنی دارد. دیوان او شامل قصاید و موشحات و مدح و منقبت حضرت رسول (ص) است. کلام او از سستی و رکاکت برکنار نیست. تولد وی به سال 1165 هَ. ق. و مرگش به سال 1251 هَ. ق. بود. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن رافعبن تمیم بن عتبه ٔ اسدی موصلی، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن شداد و ملقب به بهاءالدین. از فرمانروایان و مورخان بزرگ بود. به سال 539 هَ. ق. در موصل به دنیا آمد. به بغداد و حلب و دمشق و مصر و جز آن سفر کرد و حدیث گفت. در موصل به تدریس و تألیف پرداخت و در دمشق در دستگاه سلطان صلاح الدین و آنگاه در خدمت پادشاهان دیگر به مقامات عالی رسید. وی استاد و راهنمای ابن خلکان مورخ بود. از آثار اوست: 1- النوادر السلطانیه و المحاسن الیوسفیه. 2- دلائل الاحکام. 3- ملجاء الحکام عند التباس الاحکام. 4- فضل الجهاد. 5- الموجز الباهر. 6- العصا. یوسف به سال 632 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن زکریا مغربی، ساکن مصر. ادیب و شاعر بود. در مصر پرورش یافت و به تحصیل پرداخت ودر آنجا به سال 1019 هَ. ق. درگذشت. از آثار اوست:1- دیوان شعر، معروف به «الذهب الیوسفی ». 2- رساله ٔ رفع الاصر عن کلام اهل مصر. 3- بغیهالاریب و غنیهالادیب. 4- تخمیس لامیه ٔ ابن الوردی. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن سالم بن احمد، معروف به حنفی. فاضل وشاعر و فقیه شافعی و از مردم مصر (ده خفته) بود. دومقامه، رساله ای در «علم الآداب » و شرح آن و نیز دیوان شعر و همچنین حواشی و شروحی دارد که از آن جمله است: 1- حاشیه ای بر اشمونی. 2- حاشیه ای بر مختصر السعد. 3- حاشیه ای بر شرح خزرجیه. 4- شرح التحریر. 5- شرح آداب البحث. 6- حاشیه بر شرح ایساغوجی. یوسف به سال 1176 هَ. ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی).

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن سلیمان بن عیسی شنتمری، مکنی به ابوالحجاج و معروف به اعلم (اعلم شنتمری). رجوع به اعلام زرکلی و نیز شنتمری الاعلم شود.

یوسف. [س ُ] (اِخ) ابن سیرافی، مکنی به ابومحمد. یوسف بن حسن بن عبداﷲبن مرزبان.رجوع به سیرافی (یوسف...) و قاموس الاعلام ترکی شود.

فرهنگ عمید

هفتمین پسر یعقوب،
دوازدهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۱۱۱ آیه، احسن‌القصص،

حل جدول

پیامبر خوش سیما

فرهنگ فارسی هوشیار

یا یوسف رخ مشرقی. آفتاب. یایوسف روز. آفتاب. یایوسف زرین رسن. آفتاب. یایوسف نقاب. آفتاب. یایوسف گردون نشین. آفتاب.

فرهنگ فارسی آزاد

یُوسُف Joseph، نام فرزند عزیز حضرت یعقوب از راحیل Rachel است که برادران حسود ایشان را به چاه انداختند ولی آن حضرت به وسیله کاروانیان نجات یافته به مصر رفتند و در آنجا هم به سعایت زلیحا (زوجه حاکم مصر) به زندان افتادند اما عاقبت از زندان نجات یافته و خود، عزیز یعنی حاکم و وزیر فرعون شدند و یعقوب و قبیله وی را از کنعان به مصر خواندند (به بشیر نیز مرا جعه شود)،

یُوسُف، نام سوره 12 قرآنست که مکیه می باشد و 111 آیه دارد،

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری