معنی که در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

که. [ک ِه ْ] (ص) به معنی کوچک باشد. (برهان). به معنی کوچک. ضد «مِه » که بزرگ است، و کهین و کهینه و کهتر بر این قیاس و کهان جمع. (آنندراج). مردم خرد و کوچک، مقابل «مه » که مردم بزرگ باشد. ج، کهان. (ناظم الاطباء). اوستایی، «کسیائو» (کوچک). پهلوی، «کس »، «کیهیست ». افغانی، «کشر» (کوچک، شاگرد). استی، «کستر» (شاگرد). بلوچی، «کسان »، «کسّان » (کوچک، کم، اندک). اوستایی، «کسو». (از حاشیه ٔ برهان چ معین). خرد. کوچک. صغیر. مقابل مه. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
ز گستهم شایسته تر در جهان
نخیزد کسی از کهان و مهان.
فردوسی.
یکی شادمانی بد اندر جهان
خنیده میان مهان و کهان.
فردوسی.
چو خشنود داری کهان را به داد
توانگر بمانی و از داد شاد.
فردوسی.
این بلایه بچگان را ز چه کس آمد زه
همه آبستن گشتند به یک شب که و مه.
منوچهری.
که و مه را سخنها بود یکسان
که یا رب صورتی باشد بر این سان.
(ویس و رامین).
که و مه راست باشد نزد نادان
چو روز و شب به چشم کور یکسان.
(ویس و رامین).
ز فرمان شه ننگ و بیغاره نیست
به هر روی که را ز مه چاره نیست.
اسدی.
از مردمان به جمله جز از روی علم
مه را به مه مدار و نه که را به که.
ناصرخسرو.
صحبت نیک را ز دست مده
که و مه به شود ز صحبت به.
سنائی.
گر کهان مه شدند خاقانی
جز در ایشان به مهتری منگر.
خاقانی.
یاران جهان را همه از که تا مه
دیدیم به تحقیق در این دیه از ده
با همدگر اختلاط چون بند قبا
دارند ولی نیند خالی ز گره.
خاقانی.
مها زورمندی مکن بر کهان
که بر یک نمط می نماندجهان.
سعدی (بوستان).
چو در قومی یکی بی دانشی کرد
نه که را منزلت ماند نه مه را.
سعدی.
شرف از دانش است در که و مه
طفل عاقل ز پیر جاهل به.
مکتبی.
|| (ص تفضیلی) خردسال تر. کم سال تر:
اگر من زنم پند مردان دهم
نه بسیار سال از برادر کهم.
فردوسی.
|| کوچکتر. اصغر. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
بر بار خدای رؤسا خواجه محمد
کهتر برِ او مهتر و مهتر برِ او که.
منوچهری.
از منفعت دریا وز مردم دریا
بسیار که و پیش خرد منفعتش مه.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ 1 ص 78).

که. [ک ِ] (موصول، حرف ربط، ادات استفهام) «که » از نظر لغوی به معانی ِ کس، کسی که، و مرادف «الذی » و «التی » عربی و جز اینهاست و برحسب موارد استعمال گوناگون آن در دستور زبان فارسی گاه موصول و گاه حرف ربط است و گاه دلالت بر استفهام دارد:
1- «که ٔ» موصول قسمتی از جمله را به قسمت دیگر می پیوندد و برای عاقل به کار می رود، مانند: «مردی که آمد». و غالباً پیش از آن «هر»، «ی نکره »، «این »، «آن » و «ضمایر منفصل من، تو...» می آید. (از دستور زبان فارسی تألیف پروین گنابادی، دیوشلی، سال سوم ص 189) (از یادداشتهای مرحوم دهخدا).
الف - آن و این:
آنکه نماند به هیچ خلق خدا است
تو نه خدایی به هیچ خلق نمانی.
رودکی (از یادداشت ایضاً).
ای آنکه غمگنی و سزاواری
وَاندر نهان سرشک همی باری.
رودکی.
آنکه غافل بود از کشت بهار
او چه داند قیمت این روزگار.
مولوی.
آنکه زلف و جعد رعنا باشدش
چون کلاهش رفت خوشتر آیدش.
مولوی.
اینکه می گویم به قدر فهم تست
مُردَم اندر حسرت فهم درست.
مولوی.
اینکه گویی این کنم یا آن کنم
خود دلیل اختیار است ای صنم.
مولوی.
آنکه در بحر قلزم است غریق
چه تفاوت کند ز بارانش ؟
سعدی.
تو با آنکه من دوستم دشمنی
نپندارمت دوستار منی.
سعدی.
هر آنکو قلم را نورزید و تیغ
بر او گر بمیرد مگو ای دریغ.
سعدی.
اینکه گویند که بر آب نهاده ست جهان
مشنو ای خواجه که چون درنگری برباد است.
خواجوی کرمانی.
اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش
دارد همیشه توسن ایام زیر ران.
حافظ.
گاهی این و آن از موصول حذف گردد. (از دستور زبان فارسی تألیف قریب و... ص 101):
جهان پهلوان رستم شیر دل
که از شیر بستد به شمشیر دل.
فردوسی.
ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار
که خر خارکش مسکین در آب و گل است.
سعدی.
ای که مهجوری عشاق روا می داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می داری.
حافظ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد این قدر دشوار نیست.
سعدی.
ب - هر:
نه به آخر همه بفرساید
هرکه انجام راست فرسدنی است.
رودکی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
رو بخور و هم بده که گشت پشیمان
هرکه نخورد ونداد از آنچه بیلفخت.
رودکی (از یادداشت ایضاً).
چنین گفت کای نامداران شهر
ز رای و خرد هرکه دارید بهر.
فردوسی.
هرکه را رهبری کلاغ کند
بی گمان دل به دخمه داغ کند.
عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
هرکه را راهبر زغن باشد
منزل او به مرزغن باشد.
عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
هرکه بر درگه ملوک بود
از چنین کار باخدوک بود.
عنصری (از یادداشت ایضاً).
در او هرکه گویی تن آسانتر است
هم او بیش با رنج و دردسر است.
اسدی (یاداشت ایضاً).
و هرکه را از خدمتکاران خدمتی شایسته به واجب بکردی درحال او را نواخت و انعام فرمودندی. (نوروزنامه، از یادداشت ایضاً). و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشد که گویند مردی می خواست که تازی آموزد... (کلیله و دمنه). هرکه همت او برای طعمه است در زمره ٔ بهایم معدود گردد. (کلیله و دمنه). و هرکه علم بداند و بدان کار نکند به منزلت کسی باشد که مخافت راهی را می شناسد اما ارتکاب کند. (کلیله و دمنه).
با نَفَس ِ هرکه درآمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم.
نظامی.
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد.
مولوی.
هرکه او از همزبانی شد جدا
بینوا شد گرچه دارد صد نوا.
مولوی.
هرکه ترسید از حق و تقوی گزید
ترسد از وی جن و انس و هرکه دید.
مولوی.
هرکه آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت.
سعدی.
هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش.
سعدی.
هرکه نان از عمل خویش خورد
منت از حاتم طائی نبرد.
سعدی.
ج - ضمائرمنفصل شخصی:
تو که سود و زیان خود ندانی
به یاران کی رسی هیهات هیهات.
باباطاهر.
من که مسعودسعد سلمانم
زآنچه گفتم همه پشیمانم.
مسعودسعد.
ما که کورانه عصاها می زنیم
لاجرم قندیلها را بشکنیم.
مولوی.
ما که باطن بین جمله کشوریم
دل ببینیم و به ظاهر ننگریم.
مولوی.
من که خروبم خراب منزلم
هادم بنیاد این آب و گلم.
مولوی.
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری.
سعدی.
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم ازبرای تو.
حافظ.
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم.
حافظ.
د - یای نکره:
خاری که به من درخلد اندر سفر هند
به چون به حضر در کف من دسته ٔ شب بوی.
فرخی.
یادی که ز تو اثر ندارد
بر خاطر من گذر ندارد.
نظامی.
برزگر آن دانه که می پرورد
آید روزی که از او برخورد.
نظامی.
سپاهی که عاصی شود بر امیر
ورا تا توانی به خدمت مگیر.
سعدی.
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که از او گم شود چه غم دارد؟
حافظ.
ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین
شاهی که شد به همتش افروخته زمان.
حافظ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
2- «که ٔ» حرف ربط که دو جمله را به هم ربط می دهد و دارای معانی چندی است از قبیل:
الف - «تعلیل »:
به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف
که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت.
سعدی.
یعنی زیرا، به علت آنکه. (دستور زبان تألیف گنابادی، دیوشلی، سال سوم ص 189). «که » اگر دو جمله را به هم پیوندد حرف ربط نامیده می شود و به حسب مقام در معانی مختلف به کار می رود. الف - سببیت و تعلیل. (از دستور زبان تألیف قریب، بهار و...). اگر «که » علت و سبب را رساند آن را تعلیل یا سببی نامند. (فرهنگ فارسی معین):
همه دیانت و دین جوی و نیک رایی کن
که سوی خلد برین باشدت گذرنامه.
شهید (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
زنی پلشت و تلاتوف و اهرمن کردار
نگر نگردی از گرد او که گرم آیی.
شهید (از یادداشت ایضاً).
رو بخور و هم بده که گشت پشیمان
هرکه نخورد و نداد از آنچه بیلفخت.
رودکی (ازیادداشت ایضاً).
معذورم دارید که اندوه وغیش است
اندوه وغیش من از آن جعد وغیش است.
رودکی (از یادداشت ایضاً).
لاد را بر بنای محکم نه
که نگهدار لادبن لاد است.
فرالاوی (از یادداشت ایضاً).
میلفنج دشمن که دشمن یکی
فراوان و دوست ار هزار اندکی.
ابوشکور (از یادداشت ایضاً).
ستد و داد مکن هرگز جز دستادست
که پسادست خلاف آرد و صحبت ببرد.
ابوشکور (از یادداشت ایضاً).
همی گفت کاین رسم کهبدنهاد
از او دل بگردان که بس بد نهاد.
ابوشکور (از یادداشت ایضاً).
و این مرد همی دانست و با سلیمان نمی گفت که سلیمان سخت باهیبت بود. (ترجمه ٔ بلعمی). چون ابوسفیان آواز عباس بشنید و بر سر کوه [احد] آمد و لوای پیغمبر را علیه الصلوه و السلام بدید بر پای ایستاد و مسلمانان بر او گرد آمده کس را نشناخت که کوه دور بود. (ترجمه ٔ بلعمی، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گفت این کار جرجیس جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد. (ترجمه ٔ بلعمی، یادداشت ایضاً).
ناسزا را مکن آیفت که آبت بشود
به سزاوار کن آیفت که جاهت دارد.
دقیقی (از یادداشت ایضاً).
به جز بر آن صنمم عاشقی فسوس آید
که جز بر آن رخ او عاشقی کیوس آید.
دقیقی (از یادداشت ایضاً).
به مدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم.
کسائی (از یادداشت ایضاً).
اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه.
کسائی (ازیادداشت ایضاً).
اگر نیستت چیز سختی بورز
که بی چیز کس را ندانند ارز.
فردوسی.
بدو گفت، رستم به یک ترک جنگ
همانا نسازد، که آیدْش ننگ.
فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
به جنگت نیایم همی بی سپاه
که دیوانه خواند مرا نیک خواه.
فردوسی (از یادداشت ایضاً).
کسی که ژاژ سرایدبه درگهش نشود
که چرب گویان آنجا شوند کندزبان.
فرخی (از یادداشت ایضاً).
گفت نقاش چون که نشناسم
که نه دیوانه و نه فرناسم.
عنصری (از یادداشت ایضاً).
ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.
لبیبی (از یادداشت ایضاً).
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد.
منوچهری (از یادداشت ایضاً).
خدا را ساربان آهسته می ران
که من وامانده ٔ این قافله ستم.
باباطاهر (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
خلعت ده و عفو کن که مرد محتشم است. (تاریخ سیستان). وطاهر بدین حدیت سخت شادمانه شد که میلی داشت به علویان. (تاریخ بیهقی، از یادداشت ایضاً). خبر به زودی به بندگان رسید، که سواران مرتب ایستانیده بودند بر راه سرخس، آوردن اخبار را. (تاریخ بیهقی، از یادداشت ایضاً). پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پند می داد که ولیعهدش بود. (تاریخ بیهقی، از یادداشت ایضاً). به خویشاوندان کم از خویش محتاج بودن مصیبتی عظیم دان که در آب مردن به که از غوک زنهار خواستن. (قابوسنامه). بهرام او را نیارست کشتن که خویشان و اهل بیت بسیار داشت. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 102). فیلبانان را فرمود تا آن هر دو مرد را فیلان به خرطوم برگیرند وبر آن سو برند، چنانکه کشته نشوند که رسولانند. (اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی).
من خود آن کاهن را دشمن داشتم که یک نماز نکردی. (چهارمقاله، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
باد بر ملک بنی آدم فرمانْش روا
که همی کار به فرمان شیاطین نکند.
سوزنی (از یادداشت ایضاً).
آمدم با حدیث سیرت خویش
که نمودار مردمان سیَر است.
انوری (از یادداشت ایضاً).
جامع [فراش] عنان سلطان بگرفت که با او گستاخ بودی. (راحهالصدور راوندی).
چاره ٔ ما ساز که بی داوریم
گر تو برانی به که روی آوریم ؟
نظامی.
در تنازع مشت بر هم می زدند
که ز سرّ نامها غافل بدند.
مولوی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
که گفت پیرزن از میوه می کند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمی رسد به درخت.
سعدی (از یادداشت ایضاً).
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.
حافظ (از یادداشت ایضاً).
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش.
حافظ (از یادداشت ایضاً).
رواق منظر چشم من آشیانه ٔ توست
کرم نما و فرودآکه خانه خانه ٔ توست.
حافظ (از یادداشت ایضاً).
منصوروار گر ببرندم به پای دار
مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست.
؟ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ب - تفسیر و تبیین (دستور زبان فارسی قریب و...): اگر «که » برای تبیین و تفسیر آید آن را بیانی نامند. (فرهنگ فارسی معین). تفسیر (بیان)، یعنی جمله ٔ مابعدِ «که »، ابهام و پوشیدگی معنی جمله ٔ ماقبل را تفسیر می کند:
خاک مشرق شنیده ام که کنند
به چهل سال کاسه ای چینی.
سعدی.
که نثر آن چنین است: شنیده ام که خاک مشرق را به چهل سال کاسه ٔ چینی کنند. (از دستور زبان، تألیف پروین گنابادی، دیوشلی، سال سوم ص 190).
گر کس بودی که زی توام بفگندی
خویشتن اندرنهادمی به فلاخن.
ابوشکور (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ایا سرو نو در تک وپوی آنم
که فژغندواری بپیچم به تو بر.
رودکی (از یادداشت ایضاً).
تو چه پنداریا که من ملخم
که بترسم ز بانگ سینی و طاس.
خسروی (از یادداشت ایضاً).
شوم تا ببینم که چند و چه اند
سپهبد کدامند و گردان که اند.
فردوسی.
ببینم که ایرانیان بر چه اند
بدین رزمگاه اندرون با که اند.
فردوسی.
همان رستم است این که مازندران
شب تیره بستد به گرز گران.
فردوسی.
اگرچه نداری گنه نزد شاه
چنان باش پیشش که مردگناه.
فردوسی.
هوا نمانَد تا بررسم ز عقل که من
کیم چیم چه کسم بر چیم که را مانم.
سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
چه خوش نازی است ناز خوبرویان
زدیده رانده را دزدیده جویان
به چشمی خیرگی کردن که برخیز
به دیگر چشم دل دادن که مگریز.
نظامی (از یادداشت ایضاً).
ماه در مشک نهان کرده که این رخسار است
شکر از پسته روان کرده که این گفتار است
سنگ در سینه نهان کرده که این چیست دل است
سرو را کرده خرامنده که این رفتار است.
رضی الدین نیشابوری (از یادداشت ایضاً).
هر روز بامداد از خانه بیرون آمدی که به دکان می روم... و در مسجد شدی و نماز کردی. (تذکرهالاولیاء، از یادداشت ایضاً).
گردکانی چندش اندر جیب کرد
که تو طفلی گیر این می باز نرد.
مولوی (از یادداشت ایضاً).
آن یکی نایی که نی خوش می زده ست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که ز من
گر تو بهتر می زنی بستان بزن.
مولوی (ازیادداشت ایضاً).
کَه ْ که باشد تا بپوشد روی آب
طین که باشد که بپوشد آفتاب ؟
مولوی (از یادداشت ایضاً).
ابریق رفیق برداشت که به طهارت می روم و به غارت رفت. (گلستان، ازیادداشت ایضاً). همچنین تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در آن میان مطربی دیدم... گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش. (گلستان).
تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد
گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم.
سعدی.
ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد
که خون خلق بریزی مکن که کس نکند.
سعدی.
سحرگه رهروی درسرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی.
حافظ.
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید.
حافظ.
گاه «که ٔ» تفسیر و تبیین در موارد «دعا» و «تأکید» و مانند اینها به کار می رود و برای ایجاز، جمله ٔ دعائی یا قید تأکید و... حذف می شود:
برای دعا:
تو بدرود باش ای جهان پهلوان
که بادی همه ساله پشت گوان.
فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
که تا چرخ بادا جهاندار باد
سر دشمنش افسر دار باد.
فردوسی (از یادداشت ایضاً).
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد.
سعدی.
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میَم ده که به پیری برسی.
حافظ.
و گاه برای تأکید به جای حتماً، بیگمان، بی تغییر رای: گفت می روم که می روم. می خورم که می خورم. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد.
حافظ (از یادداشت ایضاً).
ج - در مورد مفاجات و امر ناگهانی. (دستور زبان فارسی تألیف قریب و...). ناگاه.ناگهان. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مفاجات، یعنی امر ناگهانی: دانش آموز درس را پاسخ میداد که زنگ دبیرستان زده شد. (دستور زبان تألیف پروین ِ گنابادی، دیوشلی، سال سوم ص 190):
همی رفت تا مرز توران رسید
که از دیده گه دیده بانش بدید.
فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
من شده فارغ که ز راه سحر
تیغزنان صبح درآمد ز در.
نظامی.
فرورفته خاطر در این مشکلش
که پیغامی آمد به گوش دلش.
سعدی (بوستان).
با طایفه ای از بزرگان به کشتی نشسته بودم که زورقی در پی ما غرق شد. (گلستان). من از شراب این سخن مست و فضله ٔ قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد. (گلستان). در این سخن بودیم که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند. (گلستان).
خواجه با من این خواب می گزاردند که خادمه ٔ مادر درویش... جغرات... آورد. (انیس الطالبین).
د - به معنی بلکه. (دستور زبان فارسی تألیف قریب و...). اگر «که » به معنی «بلکه » آید آن را «که ٔاضراب » نامند. (فرهنگ فارسی معین). به معنی بلکه:
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هرخاری به تسبیحش زبانی است.
یعنی بلکه هر خاری. (دستور زبان تألیف پروین ِ گنابادی، دیوشلی، سال سوم ص 190):
تو ایدر به تنها به دام آمدی
نه بر جستن ننگ و نام آمدی
نه ازبهر پیغام افراسیاب
که روز بدت کرد بر تو شتاب.
فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
نه از این آمد باللَّه نه از آن آمد
که ز فردوس برین وز آسمان آمد.
منوچهری (از یادداشت مؤلف).
وگر گناه نخواهد ز ما و ما بکنیم
نه بنده ایم خداوند را که قهاریم.
ناصرخسرو.
نوحه گر کز پی تسو گرید
او نه از دل که از گلو گرید.
سنائی (از یادداشت ایضاً).
اگرچه قامت ماه من است سروصفت
وگرچه چهره ٔ سرو من است ماه مثال
به نزد من مه من سرو و ماه مطلق نیست
که سرو غالیه زلف است و ماه مشکین خال.
سوزنی (از یادداشت ایضاً).
از شاهوار بخشش او ظن بری که او
محمود تاج نیست که محمود تاجدار.
سوزنی (از یادداشت ایضاً).
جمالش بر سر خوبی کلاه است
به نام ایزد نه روی است آن که ماه است.
انوری (از سندبادنامه ص 317).
این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پرید
طیرانش نه به بالا که به پهنا بینند.
خاقانی.
اگر شاه فرمایدم اندکی
بگویم نه از ده که از صد یکی.
نظامی.
گر این آشفته را تدبیر سازیم
نه زآهن کز زرش زنجیر سازیم.
نظامی.
خاصه ملکی چوشاه شروان
شروان نه که شهریار ایران.
نظامی.
ای دل اگر فراق او وآتش اشتیاق او
در تو اثر نمی کند تو نه دلی که آهنی.
سعدی.
نه سگ دامن کاروانی درید
که دهقان نادان که سگ پرورید.
سعدی.
چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود
عارف عاشق شوریده ٔ سرگردان را.
سعدی.
رنگ دست تو نه حنّاست که خون دل ماست
خوردن خون دل خلق به دستان تا چند؟
سعدی.
هَ - به معنی اگر. (دستور زبان فارسی تألیف قریب و...): من چه کنم که سخن نگویم، یعنی «اگر...». (دستور زبان تألیف پروین ِ گنابادی، دیوشلی، سال سوم ص 190): قحبه ٔ پیر چه کند که توبه نکند؟ (گلستان).
به رخ چو مهر فلک بی نظیرآفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی.
حافظ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
«که » در الحاق به ضمایر متصل: م، ت، ش، مان، تان، شان به صورت کم، کت، کش، کمان، کتان، کشان درآید و به فتح و کسر کاف هر دو تلفظ شود. (فرهنگ فارسی معین).
و - به معنی از، متمم صفت تفضیل. (دستور زبان فارسی تألیف قریب و...): ایشان خداوندزادگان منند و هیچکس سزاتر نیست که ایشان را بندگی کند که من. (تاریخ سیستان).
چون نباشد چو خر سرافکنده
تیز خر به که ریش خربنده.
سنائی.
شیرینی عبارت تو اهل فضل را
در گوش خوشتر است که در کام انگبین.
سوزنی.
خر لنگ شد بمرد خرک مرده به که لنگ.
سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
وارث ملک را دهید سریر
صاحب افسر جوان به است که پیر.
نظامی.
ترشروی بهتر کند سرزنش
که یاران خوش طبع شیرین منش.
سعدی (بوستان).
ترک احسان خواجه اولیتر
کاحتمال جفای بوابان
به تمنای گوشت مردن به
که تقاضای زشت قصابان.
سعدی (گلستان).
کز بزرگان شنیده ام بسیار
صبر درویش به که بذل غنی.
سعدی (گلستان).
خولی به کفم به که کلنگی به هوا.
؟ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
3- و چون پرسش را برساند استفهام است. (دستور زبان فارسی تألیف قریب و...). اگر «که » پرسش را برساند «ادات استفهام، ضمیر استفهامی » محسوب می شود. (از فرهنگ فارسی معین). کدام کس. چه کس. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
به مژه دل ز من بدزدیدی
ای به لب قاضی و به مژگان دزد
مزد خواهی که دل ز من ببری
ای شگفتی که دید دزد به مزد؟
ابوسلیک گرگانی.
خود غم دندان به که توانم گفتن
زرین گشتم برون سیمین دندان.
رودکی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
که بر آب و گل نقش بنیاد کرد
که ماهار بر بینی بادکرد؟
رودکی (از یادداشت ایضاً).
که یارد داشت با او خویشتن راست
نباید بود مردم را هزاکا.
دقیقی (از یادداشت ایضاً).
کوهسار خشینه را به بهار
که فرستد لباس حورالعین.
کسائی (از یادداشت ایضاً).
چندین حریر حله که گسترد بر درخت
مانا که برزدند به قرقوب و شوشتر.
کسائی (از یادداشت ایضاً).
ازبهر که بایدت بدین سان شووگیر
وزبهر چه بایدت بدین سان تف وتاب ؟
کسائی (از یادداشت ایضاً).
که دارد گه کینه پایاب اوی
ندیدی بروهای پُرتاب اوی ؟
فردوسی.
دو شیر و دو جنگی دو گرد دلیر
که داند که پشت که آید به زیر؟
فردوسی.
زمین بوسه دادند هر سه پسر
که چون تو که دارد به گیتی پدر.
فردوسی.
چنین شهریار و چنین شاهزاده
که دید و که داده ست هرگز نشانی ؟
فرخی.
گوی تو بر ستاره شرف دارد ای امیر
گوی به از ستاره به جز مر تو را که راست ؟
فرخی.
باد را کیمیای زرّ که داد
که از او زرّ ساو گشت گیا.
فرخی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
بکاویدکالاش را سربه سر
که داند که چه یافت زر و گهر؟
فرخی (از یادداشت ایضاً).
ندانم بخت را با من چه کین است
به که نالم به که زین بخت وارون ؟
لبیبی (از یادداشت ایضاً).
که بیوسد ز زهر طعم شکر
نکند میل بی هنر به هنر.
عنصری (از یادداشت ایضاً).
جهان را خدمتش آب زلال است
که را چاره بود زآب زلالا.
عنصری (از یادداشت ایضاً).
بدخو نبدی چونین بدخوت که کرد آخر
بدخوتر از این خواهی گشتن سر آن داری.
منوچهری (از یادداشت ایضاً).
با که کردستی این صحبت و این عشرت
بر تن خویش نبوده ست تو را حَمْیت.
منوچهری.
که داند که این بخت بدساز چیست
نهانیش با هر کسی راز چیست.
اسدی.
که جوید به نیکی ز بدخواه راه
به دیوار ویران که گیرد پناه ؟
اسدی.
که را داد چیزی کز اوبازنستد
که را برگرفت او که نفکند بازش ؟
ناصرخسرو (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
به جای خویش بد کردی چه بد کردی
که را شایی چو مر خود را نشایستی ؟
ناصرخسرو (از یادداشت ایضاً).
شاه شمیران گفت ای شیرمردان این همای را ازدست این مار که برهاند؟ (نوروزنامه، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). تا آن روز که امیر فارس فرمان یافت گفت که شاید آن شغل را؟ (تاریخ سیستان). رسول ازهر را پرسید که تو امیر را که باشی، گفت من ستوربان اویم. (تاریخ سیستان). تو که باشی که این دلیری کنی که بر دشمنان پدر من بگریی برامکه با تو چه کرده اند که واجب دانی جهت ایشان جان در معرض مخاطره نهادن ؟ (تاریخ بخارا، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
که رفت بر ره فرمان تو کز آن فرمان
رمیده بخت به فرمان او نیامد باز.
سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
هوا نمانَد تا بررسم ز عقل که من
کیم چیم چه کسم بر چیم که را مانم.
سوزنی (ازیادداشت ایضاً).
چو خورشید جهان افروز هست اقبال او پیدا
که داند کرد خورشید جهان افروز را پنهان ؟
امیرمعزی (از یادداشت ایضاً).
که را شده ست مصور شمار ریگ زمین
که را شده ست میسر شمار قطره ٔ آب ؟
ادیب صابر (از یادداشت ایضاً).
زنگیان پرسیدند و ایشان را گفتند شما که باشید؟ (اسکندرنامه، نسخه ٔ نفیسی).
در کرم آویز و رها کن لجاج
از ده ویران که ستاند خراج ؟
نظامی.
چاره ٔ ما ساز که بی داوریم
گر تو برانی به که رو آوریم ؟
نظامی.
کَه ْ که باشد تا بپوشد روی آب
طین که باشد که بپوشد آفتاب ؟
مولوی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
که کند خود مشک با سرگین قیاس
آب را با بول و اطلس با پلاس.
مولوی (از یادداشت ایضاً).
که گفت پیرزن از میوه می کند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمی رسدبه درخت.
سعدی.
که گفتت به جیحون برانداز تن
چو افتاده ای دست و پایی بزن.
سعدی.
ندانم که گفت این حکایت به من
که بوده ست فرماندهی دریمن.
سعدی.
که را دیدی تو اندر جمله عالم
که یک دم شادمانی یافت بی غم
که را شد حاصل آخر جمله امّید
که مانداندر کمال خویش جاوید؟
شیخ محمود شبستری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد؟
حافظ.
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید.
حافظ.
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید؟
حافظ.
که کرد و نیافت و که خواهد کرد که نخواهد یافت ؟ (دولت شاه سمرقندی، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
«که ٔ» استفهام چون به یم، ی، است، یم، یَد، ند (که به جای: هستم، هستی، هست، هستیم، هستید، هستند استعمال گردند) ملحق شود غالباً به اصل برگردد، یعنی «کی » تلفظ شود: کیم، کیی، کیست، کییم، کیید، کیند. (ازفرهنگ فارسی معین): تا کیست که مر او را پرستند و کیست که نپرستند؟ (بلعمی).
گر حسد هست دشمن ریمن
کیست کاو نیست دشمن دشمن ؟
عنصری.
کیست که پیغام من به شهر شروان برد
یک سخن از من بدان مرد سخندان برد.
جمال الدین عبدالرزاق.
ما کییم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ.
مثنوی (از فرهنگ فارسی معین).
هوا نمانَد تا بررسم ز عقل که من
کیم چیم چه کسم بر چیم که را مانم.
سوزنی.
جمع آن «کیان » آید. (فرهنگ فارسی معین).

که. [ک َه ْ] (اِ) مخفف کاه. (فرهنگ رشیدی). مخفف کاه است که اسبان و شتران و گاوان خورند. (برهان) (آنندراج). کاه و تبن. (ناظم الاطباء):
کاهی است تباه این جهان ولیکن
کَه ْ پیش خر وگاو زعفران است.
ناصرخسرو.
تو را بهره از علم خار است یا که
مرا بهره از علم مغز مقشر.
ناصرخسرو.
وینها که نیند از تو سزای که و کهدان
مر حور جنان را تو چه گویی که سزااند.
ناصرخسرو.
بد ز نیکان قیامتی نشود
که ز بیجاده قیمتی نشود.
سنائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ز خرسپوزی من علک خای گردد خر
نه که خورد نه سپوس و نه جو خورد نه گیا.
سوزنی.
بسی سنگ و بسی گوهر به جایند
نه آهن را نه که را می ربایند.
نظامی.
وآلت اسکاف پیش برزگر
پیش سگ که استخوان در پیش خر.
مولوی.
زآنکه تقلید آفت هر نیکویی است
کَه ْ بود تقلید اگر کوه قوی است.
مولوی.
که که باشد تا بپوشد روی آب
طین که باشد که بپوشد آفتاب ؟
مولوی.
بشنو اکنون صورت افسانه را
لیک هین از که جدا کن دانه را.
مولوی.
سر گاو عصار از آن در که است
که از کنجدش ریسمان کوته است.
سعدی (بوستان).
رجوع به کاه شود.

که. [ک ُه ْ] (اِ) مخفف کوه، که عربان جبل گویند. (برهان) (آنندراج). کوه و جبل. (ناظم الاطباء):
برکه و بالا چو چه ؟ همچون عقاب اندر هوا
بر تریوه راه چون چه ؟ همچو در صحرا شمال.
شهید (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ز چرخ اختر از بیم دیوانه دیو
زمین با تلاتوف و که با غریو.
شهید (از یادداشت ایضاً).
رسید و ز که دیدبانش بدید
به نزدیک سالار مهتر دوید.
فردوسی.
برآمد خروشیدن کرنای
تو گفتی بجنبد همی که ز جای.
فردوسی.
کسی را که در که شبان پرورد
چو دام و دد است او چه داند خرد؟
فردوسی.
تهمتن بیامد به خرگاه دشت
چو شیری به دامان که برگذشت.
فردوسی.
شوشه ٔ سیم نکوتر بر تو یا که سیم
شاخ بادام به آیین تر یا شاخ چنار؟
فرخی.
نوروز و جهان چون بهشت گشته
پرلاله و پرگل که و بیابان.
فرخی.
ز بیم تیرش که گشت بر پلنگان چاه
ز بیم یوزش هامون بر آهوان شد تنگ.
فرخی.
پادشاهی که باشکُه باشد
خرم او چون بلند که باشد.
عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
پس آنگاهی برون آور ز خمّم
چو کف ّ دست موسی در که طور.
منوچهری.
از زمین بر پشت پروین افکند
گر به نوک نیزه بردارد کهی.
منوچهری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
به زاری روز و شب فریاد خوانم
چو دیوانه به دشت و که دوانم.
(ویس و رامین).
ز بالای مه نیزه بفراشتی
ز پهنای که خشت بگذاشتی.
اسدی.
باران به صبر پست کند گرچه
نرم است روزی آن که خارا را.
ناصرخسرو.
علم خلایق همه از علم او
چون ز که قاف یکی ارزن است.
ناصرخسرو.
بس باد جهد سرد ز که لاجرم اکنون
چون پیر که یاد آید اَز روز جوانیش.
ناصرخسرو.
اوم رهانید ز دجال کور
حکمت را دلْش که قارن است.
ناصرخسرو.
بسا کها که بر آن کوه شاه چوگان زد
به سم ّ مرکب که پیکرش بیابان کرد.
مسعودسعد.
پیش بیمار هم نفس با مرگ
گشته ریزان ز باغ عمرش برگ
او کشیده ز هفت اعضا جان
تو همی گوی هفت که به میان.
سنائی.
در میان ار هزار که باشد
مرگ یک دم چو کاه بر پاشد.
سنائی.
امروز به که عمود زد، کوه
پس خنجر زرفشان برآورد.
خاقانی.
از دامن که تا به در شهر بساطی
از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد.
سعدی.
- که کوهان، که کوهانی بلند و قوی چون کوه دارد:
به کوهسار و بیابانی اندر آوردیم
جمازگان بیابان نورد که کوهان.
انوری (از آنندراج: کوهان).

که. [ک ُ هََ] (اِ) مخفف کوهه است که پیش و پس زین اسب و موجه ٔ آب و بلندی پشت شتر و گاو باشد. (برهان) (آنندراج). در این صورت «کهه » باید نوشت. در سیستان جایی به نام «قوهه » معرب «کهه » و «کوهه » بوده است. (حاشیه ٔ برهان چ معین).

که. [ک ِه ْ] (اِخ) دهی از دهستان بخش مرکزی شهرستان میانه است و 315 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

که. [ک ِ] (اِخ) که و نواحی، از طوایف ناحیه ٔ مکران و مرکب از 3000 خانوار است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 100).

فرهنگ معین

(کُ) (اِمصغ.) مخفف کوه.

(موصول) کلمه ای که دو قسمت جمله را به یکدیگر پیوند می دهد، (ادات استفهام) چه کسی ¿ کی ¿ [خوانش: (~.)]

(کِ) (ص.) کوچک، خرد.

(کَ) (اِ.) مخفف کاه.

فرهنگ عمید

کوه kuh

ضمیر پرسشی که دربارۀ افراد به کار می‌رود، چه کسی؟، کدام فرد؟: که را جاودان ماندن امیّد ماند / چو کس را نبینی که جاوید ماند؟ (سعدی۱: ۵۶)،
شخصی که (در ترکیب با «آن»، «این»، «هر»، و ضمایر شخصی): وآنکه در بحر قُلزُم است غریق / چه تفاوت کند ز بارانش؟ (سعدی۲: ۴۷۱)، هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد / گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش (سعدی: ۶۳)، دوستان را کجا کنی محروم / تو که با دشمن این نظر داری (سعدی: ۲۰)،
شخصی که: ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار / که خر خارکش سوخته در آب‌وگل است (سعدی: ۱۸۲)،
(حرف) قسمتی از جمله را به قسمت‌های دیگر پیوند می‌دهد: ابله آن گرگی که او نخجیر با شیر افکند / احمق آن صَعوه که او پرواز با عَنقا کند (منوچهری: ۲۵)، رودی که از اینجا می‌گذرد از کوه‌های البرز سرچشمه می‌گیرد،
(حرف) [عامیانه] برای بیان اعتراض خفیف به کار می‌رود: این شیر خراب است که، این لباس که باز کثیف است،
(حرف) [عامیانه] برای تٲیید و تٲکید به کار می‌رود: که گفت پول را نمی‌دهم، آره؟، دیدی که،
(حرف) هنگامی‌که: آب کز سر گذشت در جیحون / چه بَدَستی، چه نیزه‌ای، چه هزار (سعدی۲: ۷۰۰)، مرا که دید شدیداً تعجب کرد،
(حرف) [عامیانه] باوجوداینکه: من که عددی نبودم خودم را بستم، ببین گردن‌کلفت‌ها چقدر به جیب زدند،
(حرف ربط) زیرا: همی‌گفت کاین رسم کهبد نهاد / از این دل بگردان که بس بد نهاد (ابوشکور: شاعران بی‌دیوان: ۹۹)،
(حرف ربط) تا: بلندشو که برویم،
۱۱. (حرف ربط) البته: ما که پیر شدیم،
۱۲. (حرف ربط) اگر: به رخ چو مهر فلک بی‌نظیر آفاق است / به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی (حافظ: ۸۸۲)،
۱۳. (حرف ربط) در همان لحظه، ناگهان: همی‌رفت تا مرز توران رسید / که از دیده‌گه دیده‌بانش بدید (فردوسی۴: ۶۶۴)،
۱۴. (حرف ربط) برای بیان شدت یا فراوانی چیزی قبل از فعل امر آورده می‌شود: جاروجنجالی راه انداخت که بیا و ببین،
۱۵. (قید، حرف اضافه) [قدیمی] بلکه: نه از این آمد، بالله نه از آن آمد / که ز فردوس برین وز آسمان آمد (منوچهری: ۲۰۲)،
۱۶. (قید، حرف اضافه) [قدیمی] درحالی‌که: بسی تیر و دی‌ماه و اردیبهشت / برآید که ما خاک باشیم و خشت (سعدی۱: ۱۸۶)،
۱۷. (قید، حرف اضافه) [قدیمی] ولی، اما: ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی / برکَنَم دیده که من دیده از او برنکَنم (سعدی۲: ۵۰۷)،
۱۸. (قید، حرف اضافه) [قدیمی] کجا: زندان خدایگان که و من که / ناگه چه قضا نمود دیدارم؟ (مسعودسعد: ۲۹۹)،
۱۹. (حرف اضافه) [قدیمی] از: به تمنای گوشت مردن بِه / که تقاضای زشت قصابان (سعدی: ۱۱۲)،

کاه۱

کوچک، خرد،

حل جدول

خرد و کوچک، حرف ربط

خرد، کوچک، حرف ربط

گویش مازندرانی

کی چه وقت

فرهنگ فارسی هوشیار

از لغوی به معنای، کس، کسی ‎< که > موصول قسمتی از جمله را به قسمت دیگر می پیوندد

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری