معنی کاج در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

کاج. (اِخ) دهی از دهستان پشت کوه بخش اردل شهرستان شهرکرد، واقع در 8هزارگزی شمال اردل و 9 هزارگزی راه عمومی مالرو. کنار رودخانه ٔ کوهرنگ جلگه. معتدل. سکنه 1089 تن است. زبان آنان فارسی لری. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و تریاک و پنبه و انگور و بادام و پشم و روغن است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی محلی آنان قالی بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).

کاج. (اِ) پوست سبز بادام و پسته و غیر آنها در تکلم خراسان. (فرهنگ نظام).

کاج. (اِخ) دهی کوچکی است از دهستان براآن. بخش حومه شهرستان اصفهان، واقع در 18هزارگزی جنوب خاور اصفهان و یک هزارگزی شمال زاینده رود. جلگه. معتدل. سکنه ٔ آن 77 تن است زبان آنان فارسی. آب آن اززاینده رود و محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).

کاج. (اِخ) دهی از دهستان بخش رزن شهرستان همدان، واقع در 15هزارگزی جنوب خاوری رزن و 3هزارگزی خاور قروه. جلگه. سردسیر. مالاریائی، سکنه 1450 تن. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات، انگور. حبوبات، صیفی. لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری. صنایع دستی زنان قالی بافی و راه آن مالرو است. دبستان و قلعه خرابه ٔ قدیمی و سه باب دکان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

کاج. (اِخ) رباطی است میان قم و ری که آن را دیرکاج گویند. (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج).

کاج. (اِ) صنوبر. سرو سیاه. ناژ. نوژ. ناج. ناجو.ارزه. نوج (نوح). شوخ. درخت راتینج. درخت راتینه. شجرهالراتینج. نشک. وُهل. کاز. کاژ. تنوب. نام درختی باشد که آن را به عربی صنوبرالصغار خوانند و آن تخمی است مثلث و سه گوشه، طعم آن به چلغوزه نزدیک است. نام فارسی درخت صنوبر است که نام دیگرش ناژو است. درختی است خوش قامت که در شعر مشبه به قد معشوق است و شباهت بسرو دارد. (فرهنگ نظام). کاج یکی از انواع تیره ٔ مخروطیان است که برگهای دائمی دارد و برگهای سوزنی آن سه بسه در غلافی قرار گرفته است. (گیاه شناسی گل گلاب ص 301). کاج درختی است از تیره ٔ پیناسه و از جنس پینوس از این جنس در جنگلهای اروپا و امریکا گونه های بسیار متعدد یافت میشود ولی در ایران کاج درخت جنگلی شمرده نمیشود و با اینکه گونه های چندی از آن در باغها یافت میشود، دو گونه را در اینجا نام می بریم:
1- کاج الداریکا این گونه در باغهای تهران و فلات ایران فراوانتر از گونه های دیگر است.
2- کاج کاشفی - که شاید نام علمی آن (کاج طویل الورق) باشد در لاهیجان موجود است و بنام کاشف السلطنه که آن را به ایران آورده است کاج کاشفی نامیده میشود. این گونه از لحاظ چوب خیلی بر گونه ٔ اولی برتری دارد. دو گونه کاج نیگرا و بروتا از ترکیه توسط اداره ٔکل جنگلها به ایران آورده و کاشته شده است (از جنگل شناسی ج 1 ص 258). همین کتاب در ص 281 زیر عنوان: «برخی درختان جنگلی بیگانه » می آورد:
1- (کاج سیلوستریس) گونه ای کاج است که برای جنگل کاری زمینهای ناتوان بسیار شایستگی دارد و در جنگلهای اروپا بفراوانی دیده میشود. درختی است روشنائی پسند با شاخ و برگ کم و هرگونه آب و هوائی را تحمل میکند عمق ریشه ٔ آن بسته بژرفای خاک است در کوهستانها و زمینهای شنی بچهل متر ارتفاع و 1/20 متر قطر میرسد و در نقاط سرد و در ارتفاعات بکندی میروید و چوبش خوب است.در جلگه و نقاط گرم بتندی میروید و چوب آن ارزش چندانی ندارد برای ساختمان شیروانی و تیر تلگراف و تلفون بکار میرود. در معادن نیز مصرف میشود. زغالش نیز خوب است. خمیر چوب آن نیز در کاغذ سازی مصرف میشود. اینگونه کاج را بهتر است آمیخته با پهن برگها مانند مازو و راش بکارند. 3- (کاج ماریتیما) گونه ای کاج است که آهک گریز میباشد و در هوای گرم و خشک خوب پایداری میکند. این درخت که دراروپا بسیار فراوان است برای ثابت نگاه داشتن تپه های شنی کاشته میشود. سرمای بیش از 15 درجه را تحمل نمیکند ریشه های آن هم سطحی و هم ژرف میباشند به ارتفاع 30 متر و قطر 1/20 متر میرسد چوبش متوسط است. برای تهیه ٔ تراورس، تیر تلگراف، و تیر تونلی (برای معادن) مصرف میشود. از صمغ آن تربانتین استخراج میکنند.
3- (کاج استربوس) گونه ای کاج است که در امریکا فراوان میباشد به چهل متر ارتفاع و 1/20 متر قطر میرسد امریکائیان آن را کاج سفید مینامند برای جنگل کاری باتلاقها خیلی خوب است چوبش در ساختمان بکار میرود برای کشتی سازی نیز مصرف میگردد. خیلی سبک است (وزن مخصوص آن 3854 ر.میباشد) (از جنگل شناسی ج 1 ص 281- 282) درختان سایه پسند و پرشاخ وبرگ برای جنگل کاری خالص مناسبترند. درختانی مانند مازو و کاج نیز با اینکه سایه پسند نیستند چون دارای چوب گرانبهائی میباشند میتوان خالص کاشت. (جنگل شناسی ج 2 ص 31).

کاج. (اِخ) نام قصبه ای در پشت کوه:
سروبالائی هوای کاج کرد
دین و دل از عاشقان تاراج کرد.
بقال قهوه رخی.

کاج. (ص) کاژ. لوچ. احول. دوبین:
اخ اخی برداشتی ای گیج کاج
تا که کالای بدت یابد رواج.
مولوی.
این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیج است و کاج.
مولوی.

کاج. (اِ) چک. تپانچه. قفا. سیلی. سیلی و گردنی. (برهان). پس گردنی. پشت گردنی. کشیده. لت:
گوئی که منم مهتر بازار نمدها
بس کاج خورد مهتر بازار و زبگر.
منجیک.
مرد را گشت گردن و سر و پشت
سر بسر کوفته به کاج و به مشت.
عنصری.
چون رشوه بزیر زانویش در شد
صد کاج قوی بتارکش بر زن.
ناصرخسرو.
گر میان پیش میر بگشایند
حق ایشان بکاج بگذارند.
ناصرخسرو.
از پیت کوس خورده کوه به تیر
وز تکت کاچ خورده باد شمال.
مسعودسعد.
همچو دزدان به کتف بسته آونگ دراز.
دزد نی، چوب خورد کاج خورده مسخره نی.
سوزنی.
نهاده دام قوافی ز بهر صید صلت
سزای آنکه قفاشان شود بکاج ادیم.
سوزنی.
ما را دو مهتر است که ار کاج درخوهیم
بی رنج و منت تو برسانند بی شمار.
سوزنی.
ز چاکاچاک کاج حاجب بوم
قفا گه سرخ کرده راست استاد
بدان تا کاج خوردن پیشه گیرد
چو شاگردان پذیرد زخم استاد.
سوزنی.
گُه گربه شود چون گربه غوشه
کند از آرزوی کاج فریاد.
سوزنی.
اگر صبوح کند کاج باشد و مطراق
همی زنندش چندانکه بشکند سر و تار.
سوزنی.
تحفه ٔ تست و عطای تو عطیه بر ما
ما همه ساله ورا کاج بیاد تو خوریم.
سوزنی.
نی چون تو کسی که آب تتماج خورد
در مصطبه ها بغل زندکاج خورد.
سوزنی.
او بوق من به هار مزعفر همی کند
من یال او بکاج معصفر همی کنم.
سوزنی.
چو جلق زد بحریفان زبان دراز کند
ز بهر کاج حریفان کند دراز قفا.
سوزنی.
کز در کاج باشی ار ناری
خط نان و رساله و خط چاچ
بسخا و بزرگواری خویش
ببر از یال من چکاچک کاج
کاج صمصام را سزد بر یال
سوزنی را ترانه بر ره چاج.
سوزنی.
از قاضی کفندره دستار برگرفت
وز من همین و آنگه کاجی میان تار.
سوزنی.
کسی کو گردن تسلیم دارد
ز کرّمنای ما دارد دو صد تاج
اگر هستی فروشد عقل سرکش
بزن بر گردنش آنگه دو صد کاج.
مولوی (از آنندراج).

کاج. (ق) کاچ. کاش. کاشکی. افسوس. لیت. (برهان).یا لیت. (اوبهی). افسوس کردن در کارها:
ای کاج که بر من اوفتادی
خاکی که مرا به باد دادی.
نظامی.
کاج بیرون نیامدی سلطان
تا ندیدی گدای بازارش.
سعدی.
آن عزیزان چوزنده می نشدند
کاج اینان دگر بمردندی.
سعدی.
کاج کانروز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر.
سعدی.
کاج کان دلبر عیار که من کشته ٔ اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده ببویم.
سعدی.
کاج با دل هزار جان بودی
تا فدا کردمی بدیدارش.
سعدی.
ای کاج ز در درآمدی دوست
تا دیده ٔ دشمنان بکندی.
سعدی.
پادشاهی ملک بخشی همچو او
کاج بودی در همه آفاق کاج.
شمس فخری.
تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد
ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی.
حافظ.
فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی
کمینه ذرّه ٔ خاک در تو بودی کاج.
حافظ.
خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت
ای کاج که من بودمی آن بنده ٔ مقبل.
حافظ.

فرهنگ معین

(ق.) کاچ، کاش، کاشکی.

(اِ.) پشت گردنی، سیلی.

(اِ.) درختی است با برگ های سوزنی که چون یک دفعه نمی ریزند، همیشه سبز به نظر می آیند. از ساقه آن شیرابه ای تراوش می کند که در مجاورت هوا سخت می شود. کاژ، ناژ، نوژ، ناج هم گفته شده.

(ص.) دوبین، لوچ. کاچ، کاژ، کوچ هم گفته شده است.

فرهنگ عمید

درختی خودرو با برگ‌های سوزنی و میوۀ مخروطی‌شکل، کاژو، ناژو، ناجو، نوژ، نشک،

سیلی، پس‌گردنی: مر اورا گشت گردن و سر و پشت / سربه‌سر کوفته به کاج و به مشت (عنصری: ۳۶۳)،
* کاج خوردن: (مصدر لازم) [قدیمی] سیلی خوردن، پس‌گردنی خوردن،

گاج

کاش: تعبیر چیست؟ یار سفر‌کرده می‌رسد / ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی (حافظ: ۸۷۶)،

حل جدول

از درختان همیشه سبز

ناجو

درخت کریسمس

از درختان همیشه سبز، درخت کریسمس

درختی خودرو با برگ های سوزنی و میوه مخروطی شکل، کاژو، ناژو، ناجو، نوژ، نشک

از درختان همیشه سبز، درخت کریسمس، ناجو

مترادف و متضاد زبان فارسی

احول، کاژ، لوچ، تپانچه، سیلی، کشیده، کاش

گویش مازندرانی

شاخه های درهم و برهم درخت شاخه های ریز به هم بافته شده، درخت...

فرهنگ فارسی هوشیار

درختی است که دارای برگهای باریک و دراز، تنه آن راست و ستبر می باشد و چون برگهای آن یکدفعه نمی ریزد همیشه سبز است

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری