هشیوار | در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی - جدول یاب

هشیوار در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

هشیوار. [هَُ شی] (ص مرکب) خردمند و عاقل و هشیار. (برهان):
تهمتن چنین گفت کای بخردان
هشیوار و بیداردل موبدان.
فردوسی.
به قیدافه گوی ای هشیوار زن
جهاندار و بینادل و رای زن.
فردوسی.
بدو گفت گودرز کای پهلوان
هشیوار و جنگی و روشن روان.
فردوسی.
بیدار و هشیوار مرد نَنْهَد
دل بر وطن و خانه و کشانه.
ناصرخسرو.
|| (ق مرکب) هوشیارانه. از روی خرد و هشیاری:
بدو گفت از این کار ناپاک زن
هشیوار با من یکی رای زن.
فردوسی.
به دستوری بازگشتن به جای
همی زد هشیوار با شاه رای.
فردوسی.

فرهنگ معین

(هُ) (ص.) خردمند، هوشمند.

فرهنگ عمید

هوشیار

فرهنگ فارسی هوشیار

(صفت) هوشیار: ((خردیافت لختی وشدکاردان (اسکندر) هشیواروباسنگ وبسیاردان. )) (شا. بخ. 1781: 6)

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری
تصاویر