معنی نصر در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عاصم اللیثی، یا نصربن عاصم الدوئلی از نخستین واضعان علم نحو عربی است. وی به سال 89 هَ. ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 343 و طبقات النحویین و اللغویین زبیدی ج 2 ص 21 و ارشادالاریب یاقوت، ج 7 ص 210 و بغیهالوغاه ص 403 و تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا ج 1 ص 125 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن علی بن محمد شیرازی فارسی فسایی، مکنی به ابوعبداﷲ مشهور به ابن ابی مریم، دانشمند و ادیب و خطیب قرن ششم است. او راست: تفسیر قرآن و شرح الایضاح و الموضح که به سال 562 هَ. ق. تألیف کرده است وفات وی بعد از سال 565 اتفاق افتاده است. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 347). و نیز رجوع به ارشادالاریب ج 7 ص 210 و غایهالنهایه ج 2 ص 337 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن یعقوب طوسی عطار، مکنی به ابوالفضل، از علمای حدیث است، به عراق و مصر و شام و حجاز سفر کرد و احادیثی که پیش از او دیگران جمع نکرده بودند گردآورد و کتابی در این مورد تصنیف کرد. به سال 384 هَ. ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 349 و نیز رجوع به النجوم الزاهره ج 4 ص 166 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن ابراهیم سمرقندی، مکنی به ابواللیث و ملقب به امام الهدی، از ائمه ٔ مذهب حنفی و از دانشمندان و متصوفین قرن چهارم است. او راست: تفسیر قرآن، عمدهالعقاید، بستان العارفین، خزانهالفقه، تنبیه الغافلین، فضایل رمضان، شرح الجامع الصغیر، عیون المسائل، دقایق الاخبار فی بیان اهل الجنه و اهوال النار، مختلف الروایه، شرعهالاسلام، النوازل من الفتاوی، تفسیر جزء عم یتساءَلون، و رساله ای در اصول الدین. وی به سال 373 هَ. ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 348). و نیز رجوع به الفوائدالبهیه ص 220 و الجواهرالمضیئه ج 2 ص 196 و کشف الظنون ص 441 و خزاین الاوقاف ص 22 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن مالک بن حسل بن عامربن لؤی، از قریش، جدّی جاهلی است. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 348 و جمهرهالانساب ص 157 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن قُعَیْن بن حارث بن ثعلبه از بنی خزیمه، از عدنان، جدّی جاهلی است. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 348). و رجوع به نهایت الارب، قلقشندی، ص 346 و جمهرهالانساب ص 183 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عمران بن عصام (یا عاصم) بن واسع الضبعی، ملقب به ابوجمره، از ثقات محدثین قرن دوم است، از مردم بصره بود، اما در نیشابور اقامت داشت و از آنجا به مرو رفت و به همراهی یزیدبن مهلب به خراسان رفت ودر سرخس مقیم شد و در همان جا به سال 128 هَ. ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 348). و نیز رجوع به النجوم الزاهره ج 1 ص 295 و تهذیب التهذیب ج 10 ص 431 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن علی، ایلک خان، از امرای آل افراسیاب است وی به سال 389 در عهدسلطنت عبدالملک سامانی شهر بخارا را فتح و تصرف کرد. رجوع به تاریخ ادبیات ایران دکتر صفا ج 2 ص 6 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) (امیر...) ابن علی بن مقلدبن نصربن منقذالکنانی، مکنی به ابوالمرهف و ملقب به عزالدوله، بعد از وفات پدرش به سال 479 به امارت شیزر (در نزدیکی حماه) رسید و به سال 491 درگذشت وی امیری شاعر و ادیب بود. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 347). و نیز رجوع به کتاب الروضتین ج 1 ص 111 و النجوم الزاهره ج 5 ص 163 و مفرج الکروب ج 1 ص 18 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن محمدبن مقلد القضاعی الشیزری، مکنی به ابوالفتح، و ملقب به مرتضی الدین، از فضلا و شعرای قرن ششم مصر است. وی بر تربت امام شافعی در مصر مدرسی می کرد و به سال 598 هَ. ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج 8 ص 349). و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج 1 ص 137 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن عبدالقوی اللخمی اسکندری ازهری، مکنی به ابوالفتوح و معروف به ابن قلاقس، از ادیبان و شاعران عرب است، به سال 532 هَ. ق. در اسکندریه تولد یافت سپس به قاهره آمد و از آنجا به عدن و یمن سفر کرد و به سال 567 در عیذاب درگذشت. او راست: دیوان اشعار و دیوان ترسّل و مواطرالخواطر و الزهرالباسم. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 344 وخریدهالقصر، باب شعراء مصر ج 1 ص 145 و کتاب الروضتین ج 1 ص 205 و وفیات الاعیان ابن خلکان ج 2 ص 156 و ارشاد الاریب ج 7 ص 211 و دایره المعارف الاسلامیه ج 1 ص 264 و البدایه و النهایه ج 12 ص 269 و معجم البلدان ج 4 ص 115 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عبداﷲ، مکنی به ابومالک و معروف به کیدر، در اواخر عهد مأمون عباسی به سال 217 هَ. ق. والی مصر شد و تا اوایل زمان المعتصم باﷲ نیز همین منصب را داشت، به سال 219 هَ. ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 344 و النجوم الزاهره ج 2 ص 218 و الولاه و القضاه ص 193 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن احمد فارسی شیرازی، مکنی به ابوالحسین، از علمای قرائت است، در مصر مقام و مسند داشت او راست: الجامع، در قرائت های دهگانه. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 343). و نیز رجوع به غایهالنهایه ج 2 ص 336 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عبدالرزاق بن شیخ عبدالقادر گیلانی بغدادی، مکنی به ابوصالح و ملقب به قاضی القضاه، نخستین قاضی مذهب حنبلی است، خلیفه الظاهر بامراﷲ وی را این منصب داد و حکم او را بر اوقاف عامه و اوقاف مدارس شافعیان و حنفیان و غیره روان کرد. و چون المستنصرباﷲ به جای پدر نشست وی را از قاضی القضاتی برداشت، اما تا پایان عمرش او را معزز و محترم داشت، وی به سال 633 هَ. ق. درگذشت و در جوار امام احمدحنبل مدفون گشت. تولد وی در سال 564 بود. او راست: ارشادالمبتدئین در فقه، مجالس فی الحدیث، و اربعون حدیثا. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 343). و نیز رجوع به الشذرات الذهب ج 5 ص 161 و ذیل طبقات الحنابله ج 2 ص 189 به بعد و الحوادث الجامعه ص 86 و مرآهالجنان ج 4 ص 85 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن اسماعیل بن علی الفزاری، مکنی به ابوالفتح، از ادبای عرب و از مردم اسکندریه است، سفری به بغداد کرد و از آنجا به اصفهان رفت و گویا در همین شهر به سال 561 هَ. ق. درگذشته باشد. او راست کتاب: اسماء البلدان و الامکنه و الجبال و المیاه. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 343 و بغیهالوغاه ص 403 و خریده القصر ج 2 ص 225 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن عبدالرحمن، خلیفه ٔ مسلمان قرطبه، و معاصر قسطنطین هفتم امپراطور بیزنطیه است، و امپراطور نسخه ای از کتاب «دیسقوریدوس » را بدو فرستاد و او به ترجمه ٔ آن امر کرد و سپس کسی را که به زبان یونانی نیک مسلط باشد از امپراطور درخواست و او«نقولاالاهب » [را] به قرطبه فرستاد و نقولا با علمای مسلمان آن ترجمه را اصلاح کردند. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن محمدبن جهان موصلی مکنی به ابوجعفر فقیه است و دیوان شعری هم به عربی دارد. (یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن محمدالفقیه بن محمدالشیخ بن یوسف، مکنی به ابوالجیوش و معروف به ابن نصر، چهارمین ملوک نصریه ٔ اندلس است. وی با توطئه ای برادرش را خلع کرد و بر جای او در سال 708 هَ. ق. به سلطنت نشست و سرانجام به سال 713 یکی از عموزادگانش بر او شورید و خلعش کرد، وی به سال 686 تولد یافت و به سال 722 هَ. ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 349 و نیز رجوع به اللمحهالبدریه ص 57 و اعمال الاعلام، قسم ثانی ص 339 و الدرر الکامنه ج 4 ص 392 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن صالح بن مرداس الکلابی، مکنی به ابوکامل و ملقب به شبل الدوله، یا شهاب الدوله، دومین امیر از امرای بنی مرداس حلب است، وی به سال 420 هَ. ق. پس از کشته شدن پدرش اسدالدوله صالح، در جنگ با فاطمیان مصر به امارت حلب رسید و بارومیان انطاکیه جنگید و بر آنان غلبه کرد، سرانجام در جنگ با سپاهی که خلیفه ٔ فاطمی المستنصر به سوی اوفرستاده بود به سال 429 هَ. ق. کشته شد. (از تاریخ الخلفاء ص 103 و الاعلام زرکلی ج 8 ص 342). و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج 9 ص 79 و زبدهالحلب ج 1 ص 237 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن یوسف، صاحب کسائی، از اوست: کتاب الابل، و کتاب خلق الانسان. (یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم).

نصر. [ن َ] (اِخ) نظام الدوله نصر، از امرای بنی مروان دیاربکر است وی پس ازنصرالدوله احمد به سال 453 به حکمرانی دیاربکر رسیدو تا سال 472 حکومت کرد. (از تاریخ الخلفاء ص 107).

نصر. [ن َ] (اِخ) محمدنصراﷲ شیرازی (ملا...) به روایت نصرآبادی در معما دستی داشته است، او راست در معمائی به اسم باب صادق:
دوشینه پیش زلفت وقت گره گشائی
باد صبا مکرر میکرد خودنمائی.
رجوع به تذکره ٔ نصرآبادی ص 505 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) عبداﷲبن سعید قرمطی، مکنی به ابوغانم و مشهور به نصر از زعمای قرامطه است، در آغاز در قریه ٔ زابوقه ٔ عراق معلم اطفال بود، سپس به زکرویهبن مهرویه ٔ قرمطی پیوست و از پیروان او شد، و خود را نصر نامید، و قبیله ای از بنی کلب را با خود همراه و آهنگ تسخیر شام کرد و در سر راهش به شهر بصره فرود آمد و سران آنجا رابکشت، سپس به طبریه رفت و مرتکب قتل و فجایع شد، سرانجام فراری و کشته شد. (از الاعلام زرکلی ج 4 ص 222).

نصر. [ن َ] (اِخ) ظهیرالدین (امیر...) السموری سجزی.از رجال دربار غوریه و از شعرای قرن ششم است، فخرالدین مبارکشاه معاصر و ممدوح وی بوده است. او راست:
هر که چون گل به زر فریفته شد
در عمل آب روی داد به باد
دست کوتاه باش و راد چو سرو
تا سرافراز باشی و آزاد.
#
گر در میان شغل مرا دستگاه نیست
از راستیم دان که نه افزون نه کاسته ست
می خواستم که خواسته ای باشد و نبود
آری نه خواسته همه کس را بخواسته ست.
#
سین یافت تاج سر چو کژی دارد و الف
بی دستگاه ماند از ایرا که راست است.
رجوع به لباب الالباب چ سعید نفیسی ص 120 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابوکامل شهاب الدوله، رجوع به شهاب الدوله نصر شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابوالجیوش، چهارمین امرای بنی نصر غرناطه است، وی از سال 708 تا 713 هَ. ق. حکمرانی کرد. رجوع به تاریخ الخلفاء ص 24 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن یعقوب الدینوری، مکنی به ابوسعد، از ادبا و منشیان بزرگ قرن چهارم و پنجم است. در نیشابور متصدی عمل فرض و اعطاء بود با صاحب بن عباد معاصر بود و مکاتبه داشت. و سلطان محمود غزنوی انشاء پاسخ نامه های القادر باﷲ خلیفه ٔ عباسی را بدو محول می داشت، وی به سال 410 هَ. ق. درگذشت. او راست: روائعالتوجیهات من بدایعالتشبیهات، ثمارالانس فی تشبیهات الفرس، و التعبیرالقادری که برای القادر باﷲ تصنیف کرده است. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 353). و نیز رجوع به یتیمهالدهر ج 4 ص 274 و کشف الظنون ص 417 و 532 و 914 و مفتاح الکنوز ج 1 ص 129 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن محمودالمرداسی، از امرای حلب است. به سال 467 هَ. ق. بعد از فوت پدرش به امارت حلب رسید و یک سال بعد (468) به دست ترکان کشته شد. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 350). و نیز رجوع به شذرات الذهب ج 3 ص 329 و تاریخ ابی الفداء ج 2 ص 193 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن هرمز سمرقندی، کاتب ابوعلی سعید و جانشین او در ریاست مقالصه [فرقه ای از مانویه] بود. (یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن هارون نصرانی در سلطنت عضدالدوله به منصب وزارت رسید «در باب تعمیر کلیسیاها و معابد نصاری و ترسایان سعی موفور بجای آورد و چون عضدالدوله به رحمت حق... پیوست و پسرش ابوالفوارس بر تخت سلطنت نشست به قتل نصربن هارون مبادرت نمود». (تاریخ الخلفاء، ص 118). و نیز رجوع به تاریخ ادبیات ایران، دکتر صفا ج 1 ص 233 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن ناصرالدین سبکتکین، سپهسالار خراسان بود از قبل برادرش سلطان محمودبن سبکتکین، وی به سال 412 درگذشت. به روایتی فردوسی و عنصری به وساطت این امیر به دربار سلطان محمود غزنوی راه یافتند. (از تاریخ ادبیات ایران، دکتر صفا ج 1 ص 266).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن منصوربن حسن بن جوشن النمیری، مکنی به ابوالمراهف از امیرزادگان عرب و از شعرای مشهور قرن ششم است. در رافقه به سال 501 هَ. ق. تولد و در شام پرورش یافت و در سن چهارده سالگی به آبله مبتلا شد و بینائیش نقصان یافت و به عزم معالجه به بغداد رفت و در آنجا ساکن گشت و به حفظ کردن قرآن و تفقه در مذهب حنبلی پرداخت. سرانجام بر اثر بیماری دیگری بکلی نابینا گشت. و به سال 588 هَ. ق. در بغداد وفات یافت، وی زاهدی پرهیزگار بود، از اشعار او دیوانی باقی مانده است. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 351). و نیز رجوع به وفیات الاعیان ابن خلکان ج 2 ص 156 و البدایه و النهایه ج 12 ص 353 و النجوم الزاهره ج 6 ص 118 و نکت العمیان ص 300 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن معاویهبن بکربن هوازن، از قبیله ٔ عدنان و جدّی جاهلی است. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 350 و نهایت الارب ص 347 و جمهره الانساب ص 258 و معجم ما استعجم ص 962 و التنبیه الاشراف ص 225 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن مزاحم بن سیارالمنقری التمیمی الکوفی، مکنی به ابوالفضل، از مورخان شیعه است، در کوفه شغل عطاری داشت. سپس در بغداد ساکن شد، او راست: الغارات، الجمل، مقتل الحسین، اخبارالمختار الثقفی، المناقب، وقعه صفین، اخبار محمدبن ابراهیم و ابی السرایا. وی به سال 212 هَ. ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 350 و ارشاد الاریب ج 7 ص 210 و تاریخ بغداد ج 13 ص 282 و الفهرست ابن ندیم ص 93 و الذریعه ج 1 ص 347 و روضات الجنات ص 732 و مقاتل الطالبیین ص 533 و میزان الاعتدال ج 3 ص 232 و لسان المیزان ج 6 ص 157 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن طمغاج خان ابراهیم بن نصر، مکنی به ابوالحسن و ملقب به شمس الملک و نصیرالدوله و ناصرالدین، از ملوک آل خاقان وممدوح عمعق بخارائی است، وی در 460 هَ. ق. به سلطنت رسید و قبل از سال 471 و به قولی در سال 472 درگذشت. (از تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا ج 2 ص 538).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن شبث العقیلی، از متعصبان عرب است، وی در ولایت کیسوم (در شمال حلب) اقامت داشت و چون هارون الرشید درگذشت و بین امین و مأمون نزاع برخاست و امین کشته شد، نصر از بیعت با مأمون سرباز زد و در کیسوم قیام کرد و بر بلاد مجاور خود استیلا یافت و گروه کثیری از اعراب بر او جمع آمدند واو از رود فرات گذشت و به طرف مشرق پیش رفت. وی نه به آل علی ارادتی داشت و نه مایل به بیعت با امویان بود و نه به عباسیان تسلیم می شد، بیعت مأمون را نمی پذیرفت به بهانه ٔ آن که عباسیان عجم را بر عرب مسلط کرده اند، مأمون به سال 206 هَ. ق. عبداﷲبن طاهر را به سرکوبی نصر فرستاد و عبداﷲ وی را در کیسوم محاصره و سرانجام اسیرش کرد و به بغداد نزد مأمون فرستاد (به سال 210 هَ. ق.) بعد از این سال دیگر از سرگذشت وی خبری به دست نیست. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 342 و الکامل ابن اثیر ج 6 ص 101 به بعد و جمهرهالانساب ص 274 و الولاه و القضاه ص 180 و رغبهالاَّمل ج 2 ص 180 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن سیاربن رافعبن حَرّی بن ربیعه الکنانی، متولد سال 46 هَ. ق.، شیخ مضریان خراسان و از شاعران و خطیبان عرب و والی بلخ بود و به سال 120 بعد از وفات اسدبن عبداﷲ القسری به ولایت خراسان منصوب گشت و در مرو مقام کرد. در ماورأالنهر جنگید و قلعه ها گشود و غنیمت ها گرفت. و چون دعوت عباسیان در ایام او در خراسان قوت یافت مروانیان را از دعوت بنی عباس باخبر کرد و از پیشرفت کار عباسیان برحذر داشت، اما کسی به اخطار و تحذیر او توجهی نکرد، تا سرانجام ابومسلم بر خراسان استیلا یافت و نصر بناچار از مرو بیرون آمد (در سال 130) و به نیشابور رفت، ابومسلم قحطبهبن شبیب را به تعقیب او فرستاد، نصر به قومس رفت و از ابن هبیره که در واسط بود و از بنی مروان شام استمداد کرد، و به انتظار رسیدن کمک، در بیابان بین ری و همدان بیمار گشت. و در ساوه به سال 131 هَ. ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 341 و تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا ج 1 ص 14 و 15 و روضهالصفا ج 3 ص 127 و حبیب السیر ج 2 ص 188 و تاریخ گزیده ص 288). و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج 5 ص 148 و مقدمه ٔابن خلدون ج 3 ص 125 و البیان و التبیین ج 1 ص 28 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن ابوالفرج حصری ملقب به برهان الدین و مکنی به ابوالفتح و مشهور به حصری محدث است. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن مأمون بصری، مکنی به ابوالقاسم، و معروف به الخبزارزی یا خبزرزی، شاعر غزلسرای امی قرن چهارم است، وی در بصره دکان داشت و در حالی که نان برنجی می پخت و می فروخت، غزل می سرود و مردم را گرد خود جمع می کرد و از حال و گفتار خود به تعجب وامی داشت. سپس کار شعرش بالا گرفت و صاحب دیوانی شد، او را به بغداد بردند و در آنجا ساکن گشت داستانهای دلنشینی از او نقل کرده اند. وی به سال 327 هَ. ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 337). و نیز رجوع به المنتظم ج 6 ص 329 و النجوم الزاهرهج 3 ص 276 و شذرات الذهب ج 2 ص 276 و وفیات الاعیان ج 2 ص 153 و تاریخ بغداد ج 13 ص 296 و یتیمهالدهر ج 2 ص 133 و ارشادالاریب ج 7 ص 206 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمد سمرقندی مکنی به ابواللیث، او راست: شرح الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدبن عبداﷲبن البطرالقاری، مکنی به ابوالخطاب متولد به سال 398 هَ. ق.، محدث است. وی به سال 494 درگذشته. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدبن طاهربن خلف مکنی به ابوالفضل از نوادگان عمرولیث صفاری است، وی از طرف سلطان محمودغزنوی حکومت سیستان یافت و به سال 465 هَ. ق. درگذشت. رجوع به تاریخ گزیده چ نوائی حاشیه ٔ ص 376 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدبن اسماعیل سامانی. رجوع به نصر سامانی (امیر...) شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدبن اسدبن سامان خدا، وی به سال 250 هَ. ق. به جانشینی پدرش به حکومت فرغانه و سمرقند منصوب گشت و در سال 266 به فرمان المعتضد خلیقه ٔ عباسی به امارت سرتاسر ماوراءالنهر رسید و در سال 279 درگذشت و برادرش اسماعیل بن احمد سامانی جانشین وی گشت. (از تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا، ج 1 ص 204 و 205). مؤسس دولت سامانیان در ماوراءالنهر است، اصل وی از خراسان است، از خاندان ایرانی معروفی که نسبت به ساسانیان می رساندند، جد بزرگ وی سامان در خدمت ابومسلم خراسانی بود و پس از سامان پسرش اسد جانشین او شد و در عهد خلافت هارون الرشید درگذشت، اسد را چهار پسر بود به نام های احمد و نوح و یحیی و الیاس. احمد به حکومت فرغانه رسید و نوح بر سمرقند و یحیی بر چاچ و اشروسنه و الیاس بر هرات امارت یافتند. احمدخوش رفتارترین برادران بود و چون به سال 250 در فرغانه درگذشت، هفت پسر از او باقی ماند که از آن جمله نصر به جانشینی پدر فرمانروای سمرقند و چاچ و فرغانه شد و خلیفه ٔ عباسی المعتمد باﷲ امارت او را بر ماوراءالنهر به سال 261 تأیید کرد. بخارا و غزنه هم به قلمرو او افزوده گشت. وی پادشاهی بخرد و متدین و ادیب و شاعر بود. (از اعلام زرکلی ج 8 ص 337). و نیز رجوع به مقدمه ٔ ابن خلدون ج 4 ص 333 و الکامل ابن اثیر ج 7 ص 151و النجوم الزاهره ج 3 ص 83 و تاریخ گزیده ص 377 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن نصربن ابراهیم بن داود النابلسی المقدسی مکنی به ابوالفتح و معروف به ابن ابی الحافظ و المقدسی، از مشایخ شافعیان شام است، اصل وی از نابلس است، وی به سال 377 هَ. ق. تولد یافت و در حدود بیست سالگی در پی آموختن فقه آهنگ سفر کرد و در صور و صیدا و غزه و دیاربکر و دمشق و بیت المقدس و مکه و بغداد علم آموخت، دردمشق با امام محمد غزالی ملاقات کرد. وی با محصولی که از ملک خویش در نابلس داشت امرار معاش می کرد و از کسی چیزی قبول نمی نمود. از تصنیفات اوست: الحجه علی تارک المحجه، در حدیث و در فقه و الامالی و التهذیب والکافی و التقریب و الفصول. وفات وی به سال 490 هَ. ق. اتفاق افتاد. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 336). و نیز رجوع به هدیه العارفین ج 2 ص 490 و تبیین کذب المفتری ص 286 و طبقات المصنف ص 64 و الانس الجلیل ج 1 ص 264 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدیُوَیّی، شاعری است از مردم ساوه، و حافظ ابوطاهر سلفی بعض اناشید از وی روایت کند. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن ابراهیم بن نصر ملقب به شمس الملک ازامرای ماوراءالنهر است. وی در قرن پنجم می زیست و امیری دانشمند و کاردان و خطیبی فصیح البیان بود، قرآنی به خط خوش نوشت، و علاوه بر تدریس و املاء حدیث، بر منابر بخارا و سمرقند به فصاحت ایراد خطبه میکرد. وی به سال 492 هَ. ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 337). و نیز رجوع به طبقات سبکی و سیرالنبلاء ج 15 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) (الَ...) نام سوره ٔ صد و دهمین است از قرآن مجید، و آن مکیه یا مدنیه است و پس از سوره ٔ کافرون و پیش از سوره ٔ تبت واقع شده و سه آیت است و بدین آیت آغاز می شود: اذا جاء نصراﷲ والفتح.

نصر. [ن ُص ْ ص َ] (ع ص، اِ) ج ِ ناصر به معنی یاری دهندگان. (غیاث اللغات).

نصر. [ن ُ ص َ] (ع ص) یاری کننده. (ناظم الاطباء). ناصر. (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغه). نصیر. نَصر. (متن اللغه).

نصر. [ن َص ْ ص َ] (ع اِ) اسم صنم است. (از متن اللغه).

نصر. [ن َ ص َ] (ع اِ) فتح. پیروزی. نَصر. رجوع به نصر شود:
تا که به گیتی مدد است از طرب
تا که به عالم نصر است از ظفر
از طرب آبادمدد بر مدد
در ظفرآباد نصر بر نصر.
معزی (از آنندراج).

نصر. [ن َ] (ع اِ) یاری. عون. مظاهرت. نصرت. یاری گری. (یادداشت مؤلف). یاری. نصرت. (ناظم الاطباء). اعانت کسی را بر خصمش. (از متن اللغه). || اعانت مظلوم. (از متن اللغه). || پیروزی. (یادداشت مؤلف). فتح. نصرت. (ناظم الاطباء). ظفر:
تیغ تو نه ماهه بود حامله از نه فلک
لاجرمش فتح و نصر هست بنات و بنین.
خاقانی.
تیغش جبریل رنگ باد و پر از فتح و نصر
خانه ٔ اهریمنان زیر و زبر درشکست.
خاقانی.
|| عطاء. (متن اللغه). || مطر. باران. (از المنجد) (از متن اللغه). || (ص) یاریگر. (منتهی الارب) (آنندراج). ناصر. (اقرب الموارد) (المنجد). رجل نصر؛ مرد یاری گر. (ناظم الاطباء). نُصَر. (متن اللغه). واحد و جمع در وی یکسان است. (منتهی الارب). رجل نصر و قوم نصر. (اقرب الموارد) (المنجد). || ج ِ ناصر. (از منتهی الارب). رجوع به ناصر شود. || (مص) یاری دادن. (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغه). یاری کردن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 100) (زوزنی) (از ناظم الاطباء). اعانت کردن. (از اقرب الموارد). یاری دادن کسی را بر دفع ناملایمی یا رد دشمنی. (از المنجد). نصره. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 100). نصور. (ناظم الاطباء) (از قاموس از اقرب الموارد). نیرو دادن کسی را. (از ناظم الاطباء). اعانت کردن و تقویت کردن کسی را در مقابل دشمنش. (از اقرب الموارد) (از متن اللغه). اعانت کردن کسی را بر خصمش. (از المنجد). || رهانیدن کسی را. (آنندراج). خلاص کردن. (از ناظم الاطباء). رهانیدن کسی را از دیگری. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از المنجد). نجات دادن و خلاص کردن. (از متن اللغه). نجات دادن و رهانیدن کسی از چنگ دشمنش. (از اقرب الموارد). || حدود خدا را حفظ کردن و فرمان او را رعایت کردن و به احکامش عمل کردن. (از متن اللغه). || عطا دادن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد). عطا کردن و روزی دادن کسی را. (از متن اللغه). || به همه زمین باران رسیدن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || باران باریدن. (تاج المصادر بیهقی). باریدن و سیراب کردن باران زمین را. (از متن اللغه). کمک کردن [باران زمین را] در سرسبز شدن و نبات رویانیدن، و در این معنی باران ناصر است و زمین منصوره. (از متن اللغه). || نصرالبلاد، اتاها. (اقرب الموارد) (از متن اللغه).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن عبدالعزیز الکندی، مکنی به ابومحمد و معروف به نصرک. از ائمه ٔ محدثان است، به سال 223 هَ. ق. در بغداد تولد یافت سپس به دعوت امیر خالدبن احمد الذهلی، حکمران بخارا بدان دیار رفت و در آنجا اقامت گزید و کتاب المسند را در حدیث به نام وی تصنیف کرد، و به سال 293 هَ. ق. در همانجا وفات یافت. (از الاعلام زرکلی ج 8ص 337). و نیز رجوع به تاریخ بغداد ج 13 ص 293 و تذکرهالحفاظ ج 2 ص 223 و البدایه و النهایه ج 11 ص 101 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن الازدبن الغوث از بنی کهلان، جد جاهلی یمنی است. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 338 و جمهرهالانساب ص 355 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) (امیر...) ابن خلف مکنی به ابوالفضل، پادشاه سیستان است. به سال 460 هَ. ق. تولد یافت و در 482 به امارت رسید و قریب هشتاد سال حکمرانی کرد و به سال 559 درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 340). و نیز رجوع به مرآهالجنان ج 3 ص 342 و شذرات الذهب ج 4 ص 188 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن الحسن الهیتی دمشقی، از شاعران قرن ششم عرب است. عماد اصفهانی وی را در دمشق ملاقات کرده است. وی بعد از سال 565 درگذشته. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 339 و نیز رجوع به خریدهالقصر، قسم شعراء الشام ص 230 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن زهران بن کعب ازدی، جد جاهلی یمنی است. بنی دهمان و بنی عیمان از نسل وی اند. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 431 و جمهره الانساب ص 361 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن رشیدالدوله محمودملقب به جلال الدوله، رجوع به نصربن محمود المرداسی و نیز رجوع به تاریخ الخلفاء صفحه ٔ مقابل ص 104 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن ربیعهبن عمرو قحطانی، از بنی نمارهبن لخم، جد سلسله ٔ بنی نصر از ملوک لخیمه است - که بدان دولت مناذره نیز گویند - اول کسی که از احفاد وی به پادشاهی رسید عمروبن عدی بن نصربن ربیعه بود که پادشاهی حیره و بادیهالعراق در دست فرزندان وی بماند و آنان دست نشاندگان سلاطین ایران بودند و تا زمان ظهور اسلام حکمرانی کردند و آخرین ایشان منذربن نعمان بود. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 340 ومقدمه ٔ ابن خلدون ج 2 ص 269 و الکامل ابن اثیر ج 1 ص 174 و نهایت الارب قلقشندی ص 346 و جمهرهالانساب ص 397 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن دُهمان، از معمرین عهد جاهلیت و از رؤسای بنی غطفان است و به روایت ابن الجوزی 190 سال زیسته است و در عرب اعجوبه ای چون او نیامده. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 430 و کتاب المعمرین ص 63 و منتخبات فی اخبارالیمن ص 111 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن درهم بن نصربن رافع، از نوادگان نصربن سیار است، پس از پدر، او و برادرش صالح حکومت سیستان یافتند و چون یعقوب لیث بر ایشان خروج کرد به کابل فرار کردند و از پادشاه آنجا رتبیل مدد خواستند و سرانجام به دست یعقوب کشته شدند. رجوع به تاریخ گزیده ص 370 و 371 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن خزیمه العبسی، از شجاعان عرب و از یاران زیدبن علی است و در جنگی که طرفداران زید با بنی امیه درپیوسته بودند به دست یکی از سواران بنی عبس به نام نائل بن فروه مجروح شد و پس از آنکه نائل را بکشت خود نیز بر اثر خون روی بسیار درگذشت. امویان جسد او و زید را به کوفه آوردند و بر دار کردند. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 339). و نیز رجوع به مقاتل الطالبیین ص 138 و تاریخ طبری ذیل حوادث سال 122 هَ. ق. و الکامل ابن اثیر ج 5 ص 90 و مختصرالفرق بین الفرق ص 34 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن سبکتکین. رجوع به نصربن ناصرالدین شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن حمدان بن حمدون التغلبی العدوی، مکنی به ابوالسرایا، از امرای بنی حمدان است، به سال 318 هَ. ق. به امارت موصل رسید و با خوارج جنگید القاهر باﷲ عباسی وی را به بغداد خواند و به منادمت خویشتن مخصوص گردانید و سرانجام به خاطر کنیزکی او را به سال 322 بکشت. (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 339). و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج 8 ص 68 به بعد شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن حکم بن زیاد الیاسری مکنی به ابومنصور، محدث است. (یادداشت مؤلف). نیز رجوع به ابومنصور نصر شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) (خواجه امام...) ابن حسن، او راست: محاسن الکلام در علم بدیع. رجوع به ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ص 14 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن حبیب المهلبی، وی به فرمان هارون الرشید حکومت افریقا را داشت. و بعد از سال 177 هَ. ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 339 و الولاه و القضاه ص 116 شود.

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن ببرویه، محدث است و از اسحاق بن شاذان روایت کند. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن اوس طائی مکنی به ابوالمنهال، محدث است و وکیع از او روایت کند. (یادداشت مؤلف).

نصر. [ن َ] (اِخ) ابن سبا، عبدالشمس بن یشجب بن یعرب، از سلاطین جاهلی و از ملوک بنی حمیر در سرزمین یمن است. رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 431 و المحبر ابن کلبی ص 364 شود.

فرهنگ معین

(نَ) [ع.] (اِمص.) یاری، کمک.

فرهنگ عمید

یاری کردن،
یاری،
(صفت) یاری‌کننده،
(اسم) صد‌ودهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۳ آیه، إذا جاء، تودیع،

حل جدول

یاری، مدد

یاری و مدد، از سوره های مدنی

یاری، مدد، از سوره های مدنی

مترادف و متضاد زبان فارسی

عون، کمک، مدد، نصرت، یاری

فرهنگ فارسی هوشیار

یاری، نصرت، مظاهرت، فتح، پیروزی، ظفر یاری، عون، مظاهرت، نصرت، پیروزی

فرهنگ فارسی آزاد

نَصر (غیر از معانی مصدری)، کمک و یاری، ایضاً در فارسی: غلبه و پیروزی، نام سوره 110 قرآنست که مدنیه می باشد و سه آیه دارد،

نَصر، کمک کنندگان، یاوران (مفرد: ناصِر)،

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری