فیق در لغت نامه دهخدا - جدول یاب

فیق در لغت نامه دهخدا

لغت نامه دهخدا

فیق. [ف َ] (ع اِ) آواز ماکیان. || (مص) مردن و جان دادن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

فیق. (ع ص) بلندقامت مضطرب خلقت. || مرد درازبالا. || (اِخ) کوهی محیط بر دنیا. (منتهی الارب). رجوع به قاف شود.

فیق. [ی َ] (ع اِ) ج ِ فیقه. (منتهی الارب). رجوع به فیقه شود.

فیق. (اِخ) شهری است به شام میان دمشق طبریه و عقبه ٔ داود که به غور اردن سرازیر میشود. (معجم البلدان).

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری
تصاویر