معنی عقده در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

عقده. [ع ُ دَ] (ع اِ) عقده. گره. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). دژک. و رجوع به عقده شود: عقده ٔ الفت و عصمت مستحکم شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 233). عقده ٔ آن مناکحت به استحکام رسانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 395). آنچه به شمشیر نتوان برید عقده ٔ خویشی است. (مرزبان نامه).
عقده را بگشاده گیر ای منتهی
عقده ٔ سخت است بر کیسه ٔ تهی.
مولوی.
فتادند در عقده ٔ پیچ پیچ
که در حل آن ره نبردند هیچ.
سعدی.
- عقده اش ترکید،نتوانست دلتنگی خود را پنهان کند. همانند: بغضش ترکیدن. (فرهنگ عوام).
- عقده بر ابرو بودن، کنایه از خشمگین بودن، گره بر ابرو زدن:
آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
وان عقده بر ابروی ترش شیرینش.
سعدی.
- عقده بر رشته زدن، گره دادن رشته را. (آنندراج):
از تمنا گرهی رشته ٔ عمر تو نداشت
تو بر این رشته دو صد عقده ٔ مشکل زده ای.
میرزاصائب (از آنندراج).
- عقده در کار افتادن و شدن، کنایه از بند شدن کار. (آنندراج):
چنین گر عقده ای در کارم از افلاک خواهد شد
سرپا رشته ٔ عمرم گره چون تاک خواهد شد.
ملا مفید بلخی (از آنندراج).
- عقده در کار زدن، کنایه از بند کردن کار. (آنندراج):
این عقده ٔ مشکل که زد ابروی او در کار من
بسیار خواهد کردنی در ناخن تدبیرها.
میرزا صائب (از آنندراج).
- عقده ٔ دل، غم دل. غصه ٔ درونی. (فرهنگ فارسی معین).
- عقده ٔ دل باز شدن، بر اثر بیان درد دل و گفتن راز درون، آرامش خاطر یافتن. (فرهنگ عوام).
|| کنایه از هر چیز مشکل و دشوار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین). || در اصطلاح پزشکی توده ٔ سلولی کروی یا بیضوی و یا لوبیایی شکل که در مسیر عروق لنفی یارشته های عصبی قرار دارد. (فرهنگ فارسی معین).
- عقده ٔ عصبی، توده های عصبی کم و بیش بزرگ و کوچک که در مسیر رشته های عصبی به اشکال مختلف هلالی، بیضوی، دوکی شکل و کروی قرار دارند. این عقده ها تجمعی از نورونها می باشند، به همین جهت مراکز کوچک عصبی را در نقاط مختلف از قبیل طرفین ستون فقرات، در مجاورت صفاق و غیره تشکیل میدهند. و چون در امور غیرارادی واردند به آنها عقده های سمپاتیک نیز گویند. (فرهنگ فارس معین).
- عقده ٔ گاسر، عقده ای است عصبی و هلالی شکل که الیاف حسی عصب سه قلو از آن مبداء میگیرند. این عقده در روی سطح قدامی فوقانی استخوان خاره در یک فرورفتگی به نام فضای مکل قرار دارد. سطح فوقانی عقده ٔ مذکور مجاور ام الغلیظ (سخت شامه) و سطح تحتانیش روی استخوان خاره تکیه دارد. (فرهنگ فارسی معین).
- عقده ٔ لنفی، توده های سلولی به اندازه های یک ماش تا یک بادام که در مسیر رگهای لنفی قرار دارند و گاهی هم تبدیل به اعضای بزرگی در درون بدن میشوند مانند طحال. عقده های لنفی اکثر دارای ترشح داخلی نیز میباشند و از این لحاظ به غده های مترشح داخلی شباهت می یابند مانند لوزه ها و طحال. کار اصلی غده های لنفی ساختن گلبولهای سفید یک هسته ای کوچک به نام لنفوسیت یا یک هسته ایهای بزرگ است. دیگر از کارهای عقده های لنفی نگه داشتن میکربها و مواد خارجی است و از این رو به عنوان اعضای دفاعی بدن بشمار میروند. به همین مناسبت است که در صورت شدت عمل و غلبه ٔ میکربها این غده ها متورم و چرکی میشوند و تولید دملهای دردناک داخلی و یا جلدی میکند. غده ٔ لنفی. (فرهنگ فارسی معین).
|| (اصطلاح طبی) در اصطلاح پزشکی ناراحتیهای روانی و فکری و تألم و رنجهای حاصل از امیال سرکوفته. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به عقده ٔ روانی در ترکیبات ذیل شود.
- عقده ٔ حقارت، ناراحتیهای روحی و رنجهایی که بر اثر لطمه خوردنهای متوالی به شخصیت افراد، و مورد حقارت و سخت گیری واقع شدن آنها عارض میگردد. اشخاصی که در طفولیت مورد حقارت و سختگیری واقع شوند در بلوغ ممکن است کسانی کینه توز و یا خجل و گریزان از مردم باشند. (فرهنگ فارسی معین).
- عقده ٔ روانی، ناراحتیها و رنجهای شدید و درونی را گویند که بر اثر عدم ارضای امیال سرکوفته وانجام نشدن آرزوها بر انسان عارض میشوند. (فرهنگ فارسی معین).
|| در اصطلاح شعر، بیتی است که بعد هر قسمتی از ترجیع می آید. (کشاف اصطلاحات الفنون). || (اِخ) در اصطلاح نجوم و هیئت، محل تقاطع فلک حامل و مایل قمر است. رجوع به عقدهو عقدتین و عقده ٔ ذنب و عقده ٔ رأس شود: چون آفتاب وزارت او در عقده ٔ عزلت منکسف شد. (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص 364). خورشید رای او در عقده ٔ وساوس به درجه ٔ کسوف رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 104).
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن.
نظامی.
هر عقده ٔ جوزهر که مه راست
رمحش به سر سنان گشاید.
خاقانی.
ای ماه گرفته نور دانش
در عقده ٔ اژدهات جویم.
خاقانی.
شبه در عقده یاقوتی کشیده
فرنگی زنگیی را سر بریده.
نظامی.

فرهنگ معین

گره، حالت سرخوردگی و کینه به علّت دست نیافتن به مطلوب مورد نظر.، ~ دل غم دل، غصه درونی. (? (عقده گشا (~. گُ) [ع - فا.] (ص فا.) گره گُشا، مشکل گُشا. [خوانش: (عُ دِ) [ع. عقده] (اِ.)]

فرهنگ عمید

امیال سرکوب شده که عوارض آن در زندگی فرد ظاهر می‌شود،
[مجاز] دشمنی، کینه،
ناراحتی، درد دل،
[قدیمی، مجاز] امر پیچیده و دشوار، موضوع لاینحل،
[قدیمی] گره،
[قدیمی، مجاز] پیوند،
* عقدهٴ حقارت: (روان‌شناسی) [مجاز] حالت سرکوفتگی و افسردگی توٲم با کینه‌توزی که به سبب ناکامی، تحمل رنج، خفت، و حقارت پدید می‌آید،
* عقدهٴ دل: غم‌ دل، غم، غصه، گله، شکایتی که در دل نهفته باشد،

مترادف و متضاد زبان فارسی

گره، دشواری، فشار، گیر، محظور

فرهنگ فارسی هوشیار

گره و بستگی

فرهنگ فارسی آزاد

عُقْدَه، گره-پیچیدگی- حکومت شهر- قرارداد منعقده- پیچیدگی در کلام- زمین پر درخت (جمع:عُقَد)،

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری
تصاویر