معنی شبر در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

شبر. [ش َ ب َ] (ع اِ) نزدابریشم بافان به معنی تیغه ٔ مربعشکل کوچکی است سوراخ سوراخ و از آن سوراخها نخها میگذرد و با آن نوار پهنی را می بافند. (از دزی ج 1 ص 719) (از محیط المحیط).

شبر. [ش ُ ب َ] (معرب، اِ) لاتینی آن سوبر. به معنی چوب پنبه است. (از دزی ج 1 ص 719).

شبر. [ش ُب ْ ب َ] (اِخ) نام حسنین علیه السلام. (از تاج العروس). || لقب عصام بن یزید اصفهانی است. (از تاج العروس).

شبر. [ش َ ب َ] (اِخ) نام محلی است در اطراف بحرین. (از معجم البلدان).

شبر. [ش ِ] (اِخ) ابن منقذالاعورالشنی شاعری است تابعی و در جنگ جمل با علی (ع) بود. (از تاج العروس).

شبر. [ش َ] (اِخ) ابن شبر تابعی و از اصحاب عمربن خطاب بوده است. (از تاج العروس).

شبر. [ش َ] (اِخ) الدارمی. جد است مر لهنادبن السری بن یحیی را. (از تاج العروس).

شبر. [ش َ] (اِخ) ابی علقمه. تابعی است. (از تاج العروس).

شبر. [ش َ / ش ِ ب َ] (اِخ) ابن صعفوق بن زراره الدارمی التمیمی. صحابی است. (از تاج العروس).

شبر. [ش َ ب َ] (ع مص) دست و پا تکان دادن هنگام سخن گفتن. (از دزی ج 1 ص 719).

شبر. [ش َب ْ ب َ] (اِخ) مؤلف تاج العروس نویسد: شبر بر وزن بَقَّم و شبیر بر وزن قُمَیر یا قَمیر و مشبر بر وزن مُحَدِّث نام پسران هارون نبی بوده است و پیغمبر اسلام (ص) فرزندان خود حسن، حسین و محسن را به این سه اسم نامیده است. (از تاج العروس) (ازمنتهی الارب) (از شرح قاموس). و معنی این سه اسم در زبان عربی حسن و حسین و محسن است. (از لسان العرب). واین نام در ادبیات فارسی نیز آمده است:
گر خردمند بداند که بدین حال و صفت
باب علم نبی و باب شبیر و شبرست.
ناصرخسرو.
که سادات جمعجوانان جنت
نبی گفت هستند شبیر و شبر.
ناصرخسرو.
من با تو نیم که شرم دارم
از فاطمه و شبیر و شبر.
ناصرخسرو.

شبر. [ش ِ] (ع اِ) وجب. بدست. مابین أعلای ابهام و أعلای خنصر. اسم مذکر است. ج، أشبار. (شرح قاموس). یک بدست و آن مابین سر ابهام و سرخنصر است. (منتهی الارب). مابین سر ابهام و سرخنصر در حال کشیدگی. (ازاقرب الموارد). وجب. بدست را گویند و آن از دست مقداری باشد مابین انگشت کوچک و انگشت بزرگ. (برهان). || عمر. (از اقرب الموارد): قصر اﷲ شبرک، خدا عمر تو را کوتاه کند. (از اقرب الموارد). و در این معنی به فتح شین نیز آمده است. رجوع به شَبْر شود. || (ص) مرد کوتاه خلقت. (منتهی الارب) (از شرح قاموس): هو قصیرالشبر؛ به معنی متقارب الخلق است. (از اقرب الموارد). || در بعضی از کتابهای لغت به معنی کوتاه گام آمده است. (از تاج العروس).
- قبال الشبر، به معنی مار است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

شبر. [ش َ ب َ] (ع اِ) به سکون «با» مصدر است و با حرکت «باء» اسم است و بعضی برآنند که شَبر و شَبَر به یک معنی اند چون: قَدر و قَدَر. (از تاج العروس). بخشش و خیر. (شرح قاموس). عطیه. خیر و نیکویی. (منتهی الارب). عطیه و خیر. (از اقرب الموارد). || اجسام و قوای انسانی. (شرح قاموس) (تاج العروس). اجسام و قوا. (منتهی الارب). اجسام و بعضی قوا را گفته اند. (از اقرب الموارد). || چیزی است از عطیه و خیر و حسنه و صدقه که نصاری یکدیگر را میفرستند مانند قربانی یا قربانی بعینه. (شرح قاموس). آنچه بدان تقرب خدا جویند. (از تاج العروس). آنچه ترسایان یکی مر دیگری را فرستد و فراگیرد مانند قربان یا همان قربان است. (منتهی الارب). عطیه ای که نصاری یکدیگر را دهند و بدان تقرب می جویند. (از اقرب الموارد). || (اِخ) انجیل. (شرح قاموس) (منتهی الارب).

شبر. [ش َ ب َ] (ع مص) تکبر کردن. (از اقرب الموارد). شبر شبراً؛ فیرید و تکبر کرد. (منتهی الارب).

شبر. [ش ِ] (اِخ) نام شمربن ذی الجوشن است لعنهاﷲ علیه. (برهان). مصحف شمر است.

شبر. [ش َ ب َ] (اِ) شعله ٔ آتش را گویند. (برهان).

شبر. [ش َ] (ع اِ) حق نکاح از قبیل مهر. (شرح قاموس). حق نکاح و دست پیمان. (منتهی الارب). حق نکاح. (لسان العرب). مهر. (از اقرب الموارد). یقال: تزوجها ولم یعط شبرها؛ او را تزویج نمود و نداد مهر او را. (از اقرب الموارد). و منه دعاء النبی (ص): لعلی و فاطمه جمع اﷲ شملکما و بارک فی شبرکما. (منتهی الارب). || مزد گشن. (منتهی الارب). اجرت جستن شتر نر بر ماده. و منه: نهی عن شبر الجمل. (ازذیل اقرب الموارد). || آب گشن. (منتهی الارب). || زندگانی. (منتهی الارب). عمر. (از اقرب الموارد). عمر. یقال: قصر اﷲ شبرک، خدا عمر تو را کوتاه کند. (از تاج العروس). || قد یقال: ما اطول شبره، چه بلنداست قامت او. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد).

شبر. [ش َ] (ع مص) پیمودن جامه به وجب. (از قاموس). به دست پیمودن جامه. (منتهی الارب). مأخوذ از شِبر به معنی وجب است همانطور که ذرع از ذراع مأخوذ است. (از اقرب الموارد). || شخصی که کاری را انجام میدهد و تاب و توان آن را ندارد میگویند: «من لک بأن تشبر البسیطه؛ ترا چه که کره ٔ خاک را وجب کنی ». (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || به درازا بریدن. (از شرح قاموس) (منتهی الارب). || بخشیدن. (شرح قاموس). مال به کسی دادن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به کسی شمشیر دادن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شَبَر. || گشنی کردن فحل. (منتهی الارب). جستن شتر نر بر ماده. (شرح قاموس). || به کرا دادن گشن را به جهت گشنی. (منتهی الارب) (از تاج العروس). و در حدیث آمده است: نهی عن الشبر. (از قاموس). || خواهانی نمودن چیزی را. (منتهی الارب). || آرمیدن با زن. (از منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). از این جهت آن را آرمیدن گویند که در آن عطایی است. (از تاج العروس).

شبر. [ش ُب ْ ب َ] (اِخ) سیدعبداﷲبن محمدرضابن احمدبن علی علوی حسینی موسوی از فقها و محدثان امامیه و صاحب آثار بسیار است. به سال 1242 هَ. ق. در 44 سالگی درگذشت. (ریحانه الادب ج 2 ص 297).

فرهنگ معین

حق نکاح، مهر، دست پیمان، کابین، زواج، نکاح. [خوانش: (شَ) [ع.] (اِ.)]

(شَ بَّ) [ع.] (اِ.) حضرت امام حسن (ع).

(ش) [ع.] (اِ.) وجب.

عطیه، بخشش، خیر، نیکی. [خوانش: (شَ بَ) [ع.] (اِ.)]

فرهنگ عمید

وجب، از سرانگشت ابهام تا انگشت کوچک،

حل جدول

وجب؛ از سرانگشت ابهام تا انگشت کوچک

خیر و نیکی

مترادف و متضاد زبان فارسی

وجب، وژه

فرهنگ فارسی هوشیار

عطیه و نیکویی مهر، کابین

فرهنگ فارسی آزاد

شَبْر، مَهْرزن (کابین، صداق)، ازدواج-عمر- قد و قامت

شِبْر، وَجَب، عُمْر (جمع: اَشْبار)،

شَبَر، عَطِیَّه- صَدَقه- خیر و نیکی- انجیل- قرآن

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری