معنی سبع در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

سبع. [س َ] (ع مص) سبع قوم، هفتم ایشان گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || هفت یک مال کسی گرفتن. (منتهی الارب). سبع قوم، سبعمال ایشان گرفتن. (از اقرب الموارد) (متن اللغه). || دشنام دادن و عیب کردن یا بدندان گزیدن کسی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سبع فلان، هدف قرار دادن (تیر انداختن) و ترساندن وی را. دشنام دادن و عیب گرفتن و خرده گیری کردن از کسی بگفتار زشت. بدندان گزیدن او را چون درندگان. (از متن اللغه). سبع گرگ، تیر انداختن آن را یا ترسانیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سبع گرگ گوسپند را؛ شکار کردن آن را و آنگاه خوردن. (از متن اللغه). گرفتن گرگ گوسپند را. (منتهی الارب). شکار کردن آن را. (از اقرب الموارد). سبع حبل، هفت تو تابیدن رسن را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هفت لا کردن رسن را. (از متن اللغه). سبع چیز؛ بدزدیدن آن را. (منتهی الارب). سرقت کردن آن را. (اقرب الموارد) (متن اللغه). سبعت الایام له، هفت روز را برای او تمام و کامل کردم. (ناظم الاطباء). سبع کسی مولود را؛ تراشیدن سر وی و ذبح کردن برای او در مدت هفت روز. هفت روز را برای کسی تمام و کامل کار کردن، سبع الایام له. (از ناظم الاطباء).

سبع. [س َ] (ع عدد، ص، اِ) هفت، و سبع نِسْوَه یعنی هفت زن. (منتهی الارب). هفت. (ترجمان ترتیب عادل بن علی ص 56) (اقرب الموارد). مؤنث سبعه بر خلاف قیاس، گویند: سبعه رجال و سبع نساء. (اقرب الموارد): طاف بالبیت سبعاً؛ هفت بار. (از اقرب الموارد). || جایی که در آنجا حشر واقع شود و از آن حدیث من لها یوم سبع، بضم با نیز روایت شده است (سَبُع)، یعنی کیست برای آنها در روز قیامت. (منتهی الارب). موضعی که درآن حشر باشد... (از اقرب الموارد). روز بیم و بسوی همین راجع است قول ذئب یوم لایکون لها راع غیر و ظاهراست که گرگ در روز قیامت راعی آنها نمیتواند شد و او را دمن لها عند الفتن حین تترک بلا راع نهبه للسباع فجعل السبع لها راعیاً اذ هو منفرد. (منتهی الارب). || روز عید جاهلیت است که در آن روز از همه پرداخته ببازی و لهو مشغول میشدند. (منتهی الارب).
- احدی من سبع، یعنی کار سخت و دشوار، تشبیهاً باحدی اللیالی السبعه التی ارسل فیها الربح عاد او یسبعسنی یوسف شده. (منتهی الارب). به امر عظیم شدید گویند: احدی من سبع. (از اقرب الموارد). || و کلمه ٔ سبعین در قول فرزدق:
و کیف اخاف الناس و اﷲ قابض
علی الناس و السبعین فی راحه الید.
منظور هفت آسمان و هفت زمین است.
- هفت سبع، کنایه از سبعالمثانی است:
اگر خود هفت سبع از بر بخوانی
چو آشفتی الف از با ندانی.
سعدی.

سبع. [س َ ب ُ / س َ ب َ / س َ] (ع اِ) دده. (منتهی الارب) (دهار). ج، اَسْبُع، سباع. (منتهی الارب). حیوان درنده مطلقاً. ج، اسبع، سباع. یقال «هو من سباع البهائم و الطیر». (اقرب الموارد). دد.دده. (زمخشری): همانا سبعی است که بدندان نگیرد جز آنکه مفترس سازد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی).
در کوه و دشت هر سبعی صوفئی بدی
گرهیچ سودمند بدی صوف بی صفا.
سعدی.

سبع. [س َ ب ُ] (اِخ) نام صورتی از صور فلکیه از ناحیه ٔ جنوبی و آن را بر مثال ددی توهم کنند و کواکب آن نوزده است. (جهان دانش). یکی از صور جنوبی شامل 24 ستاره بشکل گرگی تخیل شده در مشرق قنطورس. (یادداشت بخط مؤلف). و رجوع به التفهیم ص 94 شود. سبع البحر، قیطس نام صورت نخستین از صور چهارده گانه ٔ جنوبی فلکی قدماء و کواکب آن را مغات خوانند. (مفاتیح). و رجوع به قیطس و قنطورس در التفهیم ص 93 و 94 شود. || مراد اسد است من باب تغلیب هو صوره سبع. (از کتاب النقود ص 60). صورت دوازدهم سبع است، ای شیر. (التفهیم ص 94).

سبع. [س ُ] (ع اِ) هفت یک. ج، اسباع. جزئی از هفت. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). و از آن است اسباع القرآن و این محدث است. (از اقرب الموارد).
- حمی السبع، در نزد اطباء تبی است که هفت روز یک مرتبه آید بعلت کمی ِ خلطی که موجب آن است. (از اقرب الموارد).

سبع. [س ِ] (ع اِ) نوبت آب شتر هفت روز یک بار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). یکی از نوبتهای آب شتر که در روز هفتم آن را آب دهند. (از اقرب الموارد).

سبع. [س َ] (اِخ) قریه ای است بین رقه و رأس عین بر ساحل خابور. (معجم البلدان) (منتهی الارب).

سبع. [س َ / س َ ب َ] (اِخ) ناحیه ای است در فلسطین بین بیت المقدس و کرک بدان جهت که در آنجا هفت چاه است. (معجم البلدان) (منتهی الارب): و نزدیکی لوط جایی بود، سبع گفتندی، در آن جایگاه گرفت و از برکت ابراهیم در آن بیابان آب از چاه برآمد. (مجمل التواریخ و القصص ص 190).

فرهنگ معین

(سَ) [ع.] (اِ.) عدد هفت.

(سَ بُ) [ع.] (ص.) درنده.

فرهنگ عمید

هفت‌یک، یک‌هفتم از چیزی،

هفت،

جانور درنده، دد،

حل جدول

هفت عرب

هفت

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

دد

مترادف و متضاد زبان فارسی

اسم جانور، دد، درنده، درنده‌خو، وحشی،
(متضاد) اهلی

فرهنگ فارسی هوشیار

جزئی از هفت، یک هفتم از چیزی حیوان درنده، دد

فرهنگ فارسی آزاد

سَبْع، یک هفتم- یک قسمت از هفت قسمت (جمع: اَسْباع)

سِبُع-سَبَعَ- سَبْع- درنده- حیوان درنده (جمع: سِباع- اَسْبُوع- سُبُوع- سُبُوعَه)

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری