معنی سالم در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن عبداﷲ الهروی. بسال 433 هَ. ق. در گذشت. او راست: کتاب اللمعه فی الرد علی اهل الزیغ و البدعه. (کشف الظنون ص 1565).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن نذیر. از محدثان است و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کند. (حسن المحاضره ص 94).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن عبیدالاشجعی. از اهل صفه است. اصحاب سنن دو حدیث باسناد صحیح از او روایت کرده اند. هلال بن یساف و نبیطبن شریط و خالدبن عرفطه از او روایت کرده اند. (از الاصابه ج 3 و 4 صص 54- 55). رجوع به اشجعی شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن عبید رقی. محدث است و از حسن روایت کرده است. رجوع به ابومهاجر شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن عمیربن ثابت.صحابی و اهل صفه است. (کشف المحجوب هجویری ص 99).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن غیلان التجیبی المصری. از محدثان است و از یزیدبن ابی حبیب نقل حدیث کند و از او ابن لهیعه و ابن وهب حدیث روایت کنند. رجوع به حسن المحاضره ص 121 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن فروح. در صنعت کیمیا (زرسازی) بحث کرده و گویند بعمل اکسیر تام دست یافته است. (ابن الندیم).

سالم.[ل ِ] (اِخ) ابن محرزبن ابی هریره از تابعین است. صبیعبن صهیب از او روایت کند. رجوع به ابوعمر شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن محفوظبن عزیزهبن وشاح السوداوی الحلی. عالمی است فقیه فاضل او را مصنفاتی است که علامه آنها را از پدرش روایت کند از آنجمله است منهاج در علم کلام، و جز آن. شهید در بعضی از اسانید اربعین خود آرد که سیدعلی بن طاوس از سالم بن محفوظ روایت کند و سالم کتاب منهاج وپاره ای از محصل و اندکی از علوم اوائل را بر وی انهاء کرد. رجوع به روضات الجنات خوانساری ص 309 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن محمد عزالدین بن محمد ناصرالدین السنهوری المصری. وی فقیه و مفتی مالکیان بود. تولد او به سنهور است و در آنجا علم آموخت و هم بدانجا درگذشت. او راست: حاشیه ای بر مختصر شیخ خلیل در فقه و رساله ای در لیله ٔ نصف شعبان. رجوع به قاموس الاعلام زرکلی ج 2 ص 204 و ص 355 از خلاصه الاثر شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن معقل مولی ابی حذیفه الیمانی. اهل صفه را امامت کردی از مهاجر است و بدری. در روز یمامه شهید شد. (تاریخ گزیده ص 226). و رجوع به سالم مولی ابی حذیفه شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن نوح ابوسعید. تابعی و محدث است. رجوع به ابوسعید شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن عبدالاعلی. از محدثان است و از نافع حدیث نقل میکند. (عیون الاخبار ج 1 ص 302).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن وابصه الاسدی. طبری و غیره او را صحابی دانسته اند ولی ابن حبان او را از تابعین شمرده است و وی از پدرش روایت کند و اهل جزیره از او روایت میکنند، وی در آخر خلافت هشام درگذشته است. در نسبت او اختلاف است. مرزبانی نویسدوی شاعری مسلمان و متدین و عفیف بوده است و از جانب محمدبن مروان ولایت رقه یافت. (الاصابه ج 3 و 4 ص 56). ابن الندیم او را یکی از شعرای عرب دانسته که دیوان او را ابوسعید سکری و اصمعی و ابوعمرو شیبانی گرد کرده اند. (ابن الندیم). رجوع به شدالازار ص 56 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابوالغیث. مولی بن مطیعتابعی و از روات حدیث است. رجوع به ابوالغیث شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابوالفیض. محدث است و ابن ادریس از او روایت کند. رجوع به ابوالفیض شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابوجمیع هجمی بصری. تابعی است.

سالم.[ل ِ] (اِخ) ابوحماد. محدث است. عبیداﷲبن موسی از او و او از سدی روایت کند. و رجوع به ابوحماد شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابوزیاد. تابعی و محدث است و از ابی مطر روایت کند. رجوع به ابوزیاد شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابومحجر. تابعی و محدث است. رجوع به ابومحجر شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) مولی ابی حذیفه فرزندعتبهبن ربیعه. یکی از پیش گروندگان به اسلام (السابقون الاولون) بخاری گوید: او مولای یکی از زنان انصار بود و ابن حبان آن زن را لیلی و برخی بثینه نامیده اند که زن ابی حذیفه باشد. در الاصابه احادیثی از او نقل شده است. و ابوحذیفه او را به پسرخواندگی قبول کرد همانطوری که پیغمبر زیدبن حارثه را. و ابوحذیفه دختر خود فاطمه را بزنی بسالم داد وی قرآن را به آواز خوش میخوانده است، او در جنگ با ایرانیان پرچمدار بوده وداستانی راجع به بریدن دست راست و چپ و کشته شدن اودر الاصابه آمده است. (الاصابه ج 3 و 4 ص 56 و 57).

سالم. [ل ِ] (اِخ) مولی شداد مکنی به ابوعبداﷲ. محدث است و بکیربن الشیخ ازاو روایت کند و تابعی است. رجوع به ابوعبداﷲ شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن عبداﷲبن عمربن الخطاب القرشی العدوی. یکی از فقهای هفتگانه مدینه و از سادات و تابعان و علما و ثقات آنها بوده و در مدینه وفات یافته است. (زرکلی ج 1 ص 354). مادر وی یکی از دختران یزدجرد شهریار از صبایای عجم بود که او را بعبداﷲبن عمر رضی اﷲ عنه دادند و این فرزند از او بدنیا آمد. ابوسلمه الدوسی از او نقل احادیث و حکایت میکند. رجوع به فهرست عقد الفرید و رجوع به فهرست عیون الاخبار شود. در ص 127 سیره عمربن عبدالعزیز سوء ظنی از سالم بن عمربن عبدالعزیز نقل شده است که از پدرش عبداﷲبن عمر نقل حدیث میکند. رجوع به التهذیب ج 3 ص 436 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن سید احمدبن شیخان بن علی مولی الدوله الحسینی بسال 864 هَ. ق. فوت کرده است. او راست: کتاب شق الجیب فی معرفه اهل الشهاده و الغیب. رجوع به کشف الظنون ج 2 ص 1058 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) مولی هشام بن عبدالملک یکی از بلغای زبان عرب است. (ابن الندیم).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن ابی حفصه تابعی و محدث است. رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 327 و به ابویونس در همین لغت نامه شود.

سالم. [ل ِ] (ع ص) بی گزند و درست. (منتهی الارب). درست. درواخ. (فرهنگ اسدی نخجوانی). بی عیب. صحیح. بی علت. (ناظم الاطباء). || نزد پزشکان سالم بمعنی صحیح باشد. (التعریفات). تندرست و سلامت. (ناظم الاطباء).
- امثال:
سبو همیشه از آب سالم در نمی آید.
کوزه همیشه از آب سالم در نمی آید.
|| (اِ) پوست میان بینی و چشم. (منتهی الارب). نام پوستی که میان بینی و دو چشم است. (بحر الجواهر). || (ص) (اصطلاح صرفی) لفظی است که در برابر فاء و عین و لام آن حروف عله و همزه و تضعیف نباشد. این تعریفی است که نزد علماء فن برای سالم وضع و مشهور شده است. برخی دیگر بین سالم و صحیح فرق نهاده اند و گویند آن که در مقابل یکی از حروف فاء و عین و لام آن حرف عله نباشد سالم است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || (اصطلاح علم نحو) کلمه ای است که در آخر آن حرف عله نباشد خواه فاء و عین آن متصل باشد یا نه و خواه آن حرف عله اصلی باشد یا زائد. پس «نصر» نزد علمای نحو و صرف سالم است و «رضی » نزد هر دو فرقه غیرسالم. امّا «باع » نزد صرفیان سالم نیست و نزد نحویان سالم است و «اسلنقی » نزد صرفیان سالم است و نزد نحویان غیر سالم. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || جمع سالم، جمعی است که بناء اصلی مفرد آن در هم شکسته نباشد چون مسلمون و مسلمات برابرجمع مکسر. || و نزد عروضیان سالم بحری رانامند که زحاف در آن نباشد. چنانچه در لفظ بحر گذشت. (التعریفات). صرفی باشد که با سلامت بود از ازاحیفی که بحشو تعلق دارد چون خین و کف و طی و تکل. (المعجم فی معاییر اشعار العجم).

سالم. [ل ِ] (اِخ) اسمش میرزامحمدعلی از احفاد مرحوم خلیفه سلطان اسحاق. جوان مهربان صاحب هوشی است و ببعضی کمالات موصوف است و در جوانی در بغداد بطاعون درگذشت. از اوست:
وقت دل خوش که بکوی توخبرداشت ز کار
که بجاماند و من از بیخبری بستم بار.
(آتشکده آذر چ شهیدی ص 387).

سالم. [ل ِ] (اِخ) اسمش عبدالغفار از مردم مدینه المؤمنین کاشان است. زیاده بر این ازحالش خبری معلوم نشد این رباعی از فکرهای او است:
یک لحظه غم تو بیوفایی نکند
با غیر دل من آشنایی نکند
غم با دل خون گرفته عهدی کرده ست
تا او باشد از او جدایی نکند.
(آتشکده آذر چ شهیدی ص 250).

سالم. [ل ِ] (اِخ) مکنی به ابوالعلاء کاتب هشام بن عبدالملک و او داماد عبدالحمید بودیکی از فصحاء بلغاء و از نقله است و بعض رسائل ارسطو را به اسکندر او نقل کرده است و بعضی را هم دیگران برای وی ترجمه کرده اند، و او اصلاح کرده است. او را رسائلی است در حدود صد ورق. (از ابن الندیم ص 171).

سالم. [ل ِ] (اِخ) مکنی به ابویونس. محدث است و عثمان بن عمر از او روایت کند.

سالم. [ل ِ] (اِخ) شهری است به اندلس از توابع باروشه نهرها و درختان بسیار دارد. چون طارق اندلس را فتح کرد آن شهر را خراب یافت و در حکومت مسلمانان آبادان گشت و اکنون در دست فرنگان است. (از معجم البلدان).

سالم. [ل ِ] (اِخ) شهری است از ایالت هند (جمهوری مدرس) دارای 59000 تن سکنه است. تجارت آن مهم و قابل اهمیت است.

سالم. [ل ِ] (اِخ) شهری است از ایالت متحده ٔ آمریکا (ماساچوست) دارای 42000 تن سکنه است. بندری است در کنار آتلانتیک، پایتخت ارگون.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن ابی امیه مولی عمربن عبیداﷲ. محدث است و از او مالک و ثوری و ابن عینیه روایت کنند. رجوع به ابوالنضر شود.

سالم.[ل ِ] (اِخ) ابن ابی الجعد. از محدثان است. او از ابی الدردا و عبداﷲبن عبدالرحمن از او نقل حدیث کنند. وی در سال 110 هَ. ق. درگذشت. (عیون الاخبار ج 2 ص 331). و رجوع به حبیب السیر چ تهران ج 2 ص 172 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن ابی سالم سفیان بن هانی الجیشانی المصری. وی از پدر خود و از ابن عمرو روایت کند.عبداﷲ و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کرده اند. ابن حبان او را ثقه دانسته است. (حسن المحاضره ص 114).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن سمیرالخضری الشافعی او راست: سفینه النجاه (فی اصول الدین و الفقه). (معجم المطبوعات).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن احمدبن سالم بن ابی صفر التمیمی معروف به منتخب النحوی العروضی البغدادی. صاحب البغیه گوید: یاقوت صاحب معجم البلدان بر وی حدیث خوانده و او در ادب معروفیتی خاص داشت و در عروض متفرد بود. او راست: ارجوزه ای در نحو و کتابی در قوافی و عروض و صناعت شعر دارد. صحیح مسلم را از مؤید الطوسی شنیده. وی خلقی نیکو داشت و نزد مردمان محبوب بود. وی بسال 611 هَ. ق.در بغداد درگذشت. (روضات الجنات خوانساری ص 308).

سالم. [ل ِ] (اِخ) (995- 1046 هَ. ق.) ابن احمدبن شیخان. از متصوفان فاضل، از مردم مکه است. او راست: «بلغه المرید» در تصوف، و «تمشیه اهل الیقین » و «الاخبار و الانباءبشعاری ذوی القربی الالباء». (الاعلام زرکلی ص 354).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن ادریس بن احمدبن محمد الحبوضی، فرمانروای ظفار (در یمن). او آخرین از سلسله ٔ حبوضیان است. پس از او مملکت ظفار به آل علی بن رسول الغسانی منتقل شد. مردی عاقل و بلندنظر بود و با رضامندی مردم حضرموت بدانجا استیلا یافت. ولی پس از مدتی مردم به مخالفت با وی برخاستند و عمال او را از آنجا راندند و مظفر رسولی در وی طمع بست و بین آنان جنگ هایی درگرفت و در محل عوقد از محال ظفار کشته شد. (الاعلام زرکلی ص 254).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن الاحوزالمازنی. قاتل جهم بن الصفوان ترمذی در آخر سلطنت بنی امیه. رجوع به عیون الاخبار ج 2 ص 136 و ضحی الاسلام جزء ثالث ص 162 شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن بدران بن علی المصری المازنی امامی ملقب به معین الدین یا معزالدین و مکنی به ابوالحسن. وی عالم، فاضل و فقیه و جلیل بود و فتاوی او در باب مواریث فقه منقول است او از اساتید و مشایخ اجازه ٔ خواجه نصیرالدین طوسی است و از قاضی نعمان مصری حدیث بسیار نقل کند. از تألیفات اوست. 1- الاعتکافیه. 2- الانوار المضیئه الکاشفه الاصداف الرساله الشمسیه. 3- التحریر در فقه. چنانکه خواجه بدونسبت داد و در کتاب فرائض نصریه نیز از آن نقل میکند سال وفات او مضبوط نبوده و در الذریعه آرد: بحکم بعضی از قرائن وفات او پیش از سال ششصد و شصت و یکم هجرت بوده است و اینکه بعضی از معاصران وفات او را در سال ششصد و نوزدهم هجرت نوشته اند اشتباه است، موافق آنچه در روضات از ریاض العلماء نقل شده است این سال، تاریخ اجازه ٔ او به خواجه است نه سال وفات او. (از ریحانه الادب ج 4 ص 51).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن داره. وی سالم بن مسافر است و داره نام مادر اوست که زنی از بنی اسد است وی را از آن جهت داره نامیده اند که در زیبایی داره القمر را ماند. سالم از فرزندان عبداﷲبن غطفان بن سعد است. سالم بن داره نزد عدی بن حاتم آمد و گفت که تورا مدح گفته ام. عدی گفت: لختی باش تا ترا گویم که مرا مال چقدر است تا بدان اندازه مرا مدح گویی چه مراهزار میش و دو هزار درهم و نه بنده و اسب من نزد خدا حبس (وقف) است، سالم این ابیات را بر وی بخواند:
نحن قلوصی فی مسعد و انما
تلاقی الربیع فی دیار بنی ثعل
و القی اللیالی من عدی بن حاتم
حساماً کلون الملح سل من الخلل.
چون بدینجا رسید عدی گفت بس کن که مال بیش از این اندازه نیست سپس نیم مال خود را بدو بخشید. (الشعر و الشعراء صص 149- 159). نام این شاعر در الاعلام زرکلی بنقل از الاصابه ج 2 ص 108 سالم بن مسافعبن داره آمده است ولی در الاصابه چ مصر ج 3 ص 161 سالم بن داره و سالم بن شافع است.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن رافع الخزاعی. مرزبانی نام او را در معجم الشعراء آورده است و گوید وی از مخضرمین است و شعری برای پیغمبر (ص) خوانده است. (الاصابه ج 3 و 4 ص 54).

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن سبلان ابوعبداﷲ، از محدثان و تابعی است. رجوع به ابوعبداﷲ شود.

سالم. [ل ِ] (اِخ) ابن سراج تابعی و محدث است. رجوع به ابونعمان شود.

فرهنگ معین

بی عیب، تندرست. [خوانش: (لِ) [ع.] (ص.)]

فرهنگ عمید

درست، بی‌عیب،
فاقد بیماری، تندرست،
در دستور زبان عربی، ویژگی کلمه‌ای که در برابر فا و عین و لام آن حرف عله (واو، الف، ی) نباشد، مانند نصر که حرف عله ندارد،
(ادبی) در عروض، ویژگی بحری از شعر که زحاف در آن نباشد،

حل جدول

تندرست، عافیت

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

تندرست

کلمات بیگانه به فارسی

تندرست

مترادف و متضاد زبان فارسی

تندرست، سرحال، صحیح‌المزاج، قبراق،
(متضاد) ناسالم، بی‌عیب، صحیح، بی‌گزند، درست، روبه‌راه، صحیح، بهداشتی،
(متضاد) غیربهداشتی، منزه، پاک

فرهنگ فارسی هوشیار

بی گزند و درست، بی عیب، صحیح

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری