معنی را در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

را. (ح) در زبان فارسی آن را «علامت مفعول صریح » دانسته اند. در نهج الادب چنین آمده است: «برای معانی گوناگون آید اول «را»ی علامت مفعول که برای اظهار مفعولیت ماقبل خود آید؛ چنانکه در این قول:«زید بکر را زد.» و صاحب غیاث اللغات و سایر فرهنگهای پارسی نیز از آن به «علامت مفعول صریح » یا «علامت مفعول بیواسطه » یا «علامت مفعول » تعبیر کرده اند. چنانکه صاحب آنندراج از قول شارح گلستان گوید: (ان لفظ «را» للمفعول و قد یستعمل...) ملک الشعراء بهار در مطاوی کتاب سبک شناسی خود آن را گاه علامت مفعول و زمانی علامت مفعول مطلق و گاه یکی از علائم مفعول له و مفعول بواسطه گفته است و در سبک شناسی ج 1 ص 398 چنین آرد: «را در پهلوی «رای » است و زیاد مورد استعمال ندارد و غالباً بمعنای «برای » که ترکیبی است از «به » و «رای » آمده است مثال از اندرز آذرباد: «شرم و ننگ بد را روان بدوژخ مسپار. (فقره ٔ 95) » و همچنین در مقدمه ٔ مجمل التواریخ و القصص ص «ک » گوید: کلمه ٔ «را» از علائم مفعول به است. جلال همایی در ص «سو» مقدمه ٔ کتاب التفهیم بیرونی مینویسد: (کلمه ٔ «را» گاهی علامت مفعول صریح است و گاه... الخ).عبدالرحیم همایونفرخ مؤلف دستور جامع زبان فارسی در ص 753 کتاب خود چنین آورده است: («را» که آن را علامت مفعول بیواسطه نامیده اند قسمتی از حروف پیشین محسوب میشود). احمد خراسانی نوشته اند: «یکی دیگر از نشانه های معرفه «را» است که پس از مفعول صریح می آید مانند: «خانه را خریدم » نباید گفت: «خانه ای را خریدم.»:... باید «را» را نشانه ٔ مفعول صریح معرفه دانست ».
مؤلف کتاب مفرد و جمع و معرفه و نکره پس از نقل این قول می نویسد: «باید دانست که «را» اختصاصی بمعرفه ندارد و ما در جای خود از آن بحث خواهیم کرد». از آنچه نقل شد چنین مستفاد میگردد که «را» کلمه یا حرفی است که غالباً - نه همیشه - در جمله با مفعول می آیدو نسبت به فعلی که با آن آمده معانی مختلف قبول میکند و چنانکه خواهیم دید موارد استعمال آن منحصر به این نیست که کلمات قبل از خود را حتماً بحالت مفعولی درآورد.
کسانی که به تعریف «را» پرداخته و خواسته اند آن را روشن سازند مثالهائی برای نمودن موارد استعمال آن بجای نهاده اند که بعضی صحیح و برخی نادرست است و در هر دو صورت کامل و تمام و منحصر در موارد مذکور نیست. اینک آنچه از موارد استعمال این کلمه در معانی مختلف، که یافته ایم، یکایک همراه با توضیحات و شواهد در ذیل نقل میکنیم: || علامت مفعول صریح:
و نخستین کسی که بر دیوار برفت و با قیصر برآویخت و او را بگرفت و پیش شاه آورد. (مقدمه ٔ شاهنامه ابومنصوری از بیست مقاله ج 2 ص 59). و گودرز بگاه کیخسرو سالار بود، پیران را او کشت که اسپهبد افراسیاب بود. (مقدمه ٔ شاهنامه ابومنصوری از هزاره ٔ فردوسی ص 145). و این بیابان را بیابان خوارزم و غور خوانند. (حدود العالم ص 35). و هیچکس این دریا را نبریده است. این دریا را رومیان اوقیانوس مشرقی خوانند و تازیان بحرالاخضر خوانند. (حدود العالم ص 6).
بدو بازخواندند لشکرش را
گزیده سواران کشورش را.
ترا از دو گیتی برآورده اند
بچندین میانجی بپرورده اند.
نویسنده ٔ نامه را پیش خواند
بر تخت خویشش به کرسی نشاند.
فردوسی.
که هر آنگه که خدای عزوجل به امتی نیک خواهد، ملکان ایشان را عادل گرداند و عالم. (الابنیه عن حقایق الادویه از سبک شناسی ج 2 ص 26). وبطلمیوس آن را بکار داشته است. (التفهیم ص 238). پس یعقوب رسول را بنواخت و نیکوئی گفت. (تاریخ سیستان ص 226). و یعقوب محمدبن واصل را بقلعه فرستاد بندکرده. (تاریخ سیستان ص 230). و این سایه را زیاده المثل خوانند. (التفهیم ص 187). ده دوازده فرسنگ جانب ولایت خودرفته بود (آلتونتاش). عبدوس را بر اثر وی بفرستادند. (تاریخ بیهقی). آلتونتاش را فرو باید گرفت و این فرصت را ضایع نباید کرد. (تاریخ بیهقی). ملوک روزگار چون بروند فرزندان ایشان با فراغت دل روزگاری را کرانه کنند. (تاریخ بیهقی). هشام گفت من ورا نشناسم و مرادش آن بود تا اهل شام مر او را نشناسند. (کشف المحجوب ص 91). (در مثال مذکور، در قسمت اخیر جمله، «را» همراه کلمه ٔ «مر» آمده که آن نیز توضیح داده خواهد شد):
ای کام دلت دام کرده دین را
هشدار که این راه انبیا نیست.
ناصرخسرو.
و بیشتر اوقات آن کشتیها را در آن آبگیر، چنانکه استر در استرخانه، بسته بودندی. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ برلین ص 69). بهیچ در درنمی گنجد از درهای جامع از بزرگی که بود تا دری فروگرفتند و آن را در مسجد بردند و باز در را نشاندند. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو ص 73). و ما بیشتر مردم را از نگریستن در این باب غافل یافتیم. (زادالمسافرین ص 3).
سهمش بزند قافله ٔ عمر مخالف
وهمش بدرد پرده ٔ اسرار عدم را.
ابوالفرج رونی (دیوان ص 11).
و مهتر ایشان را عطاش بکشتند و بیاویختند. (مجمل التواریخ و القصص). و بعد از این به حرب نهروان آمد و بسیاری خوارج را بکشت. (مجمل التواریخ و القصص ص 292). و تاش اسپهسالار را با هفت هزار سوار به حرب او نامزد کرد که برود و آن فتنه را فرونشاند. (چهارمقاله). و او را به قلب من بازخوانید. (چهارمقاله چ معین ص 68 متن). و اوقات را سجل کرد و ادرارات را توقیع کرد. (چهارمقاله چ معین ص 99 متن). آورده اند که شیخ ناتوان شده بود، طبیبی را حاضر آوردند تا شیخ را مداوا کند. (اسرارالتوحید). نظام الملک رحمهاﷲ علیه خانقاهی کرده بود در سپاهان و امیر سیدمحمد را که علوی بود و فاضل بخادمی خانقاه نصب فرمود. (اسرارالتوحید ص 193).
یاسمن لطیف را همچو عروس بکر بین
باد مشاطه فعل را جلوه گر سمن نگر.
شیخ فریدالدین عطار.
وقتی از امیرالمؤمنین علی - کرم اللّ̍ه وجهه - پرسیدند که خدای تعالی را دیدی یا شناختی ؟ گفت: «نپرستم خدائی را که او را نادیده باشم.» گفتند «چگونه دیدی او را؟». (جوامع الحکایات و لوامع الروایات چ معین بخش اول باب اول از قسم اول ص 59).
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کو بتابش زر کند مر سنگهای خاره را.
(کلیات شمس ص 92 ج 1 چ فروزانفر).
بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده ٔ صالح را ببهشت برند و خواجه ٔ فاسق رابدوزخ. (گلستان سعدی چ فروغی ص 164).
گر چنین جلوه کند مغبچه ٔ باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را.
حافظ (دیوان ص 8).
برو از خانه ٔ گردون بدر و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را.
حافظ (دیوان ص 8).
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص 8).
|| بمعنی برای: ملک الشعراء بهار در کتاب سبک شناسی ج 1 ص 301 چنین نوشته است: «... و بعضی لغات بوده است که به الف و یا واو ختم میشده و یاء آخر آنها در غالب املاها حذف گردیده است چون خذای، گذای، «رای »، اندر وای...» و در حاشیه افزوده است: «را بمعنی برای و از علائم مفعول له و... میباشد». و درجای دیگر آن کتاب چنین نویسد: «و این حرف در اصل زبان پهلوی تنها در همین مورد جهت قید تخصیص استعمال میشده است ». و در جای دیگر توضیح میدهد که آن را «نوعی » از قید تخصیص شمارند. بهرحال «را» در معنی برای بسیار استعمال شده است لیکن این کلمه خود بمعانی: بهر، ازپی، از جهت، مال، از آن، متعلق به، و سوگند و قسم و اختصاص مطلق آمده است که اینک بشرح یکایک آنها میپردازیم.
|| بمعنی بهر، ازپی، از جهت، نزد و مانند اینها: خواندن این نامه دانستن کارهای شاهان است و سود این نامه هرکسی را هست. (مقدمه ٔ شاهنامه ٔ ابومنصوری از بیست مقاله). ایدون سزد که هفت چیز بجای آورند مر نامه را. (مقدمه ٔ شاهنامه از هزاره فردوسی ص 137).
گر هست باشگونه مرا جام ای بزرگ
بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش.
رودکی.
خود تو آماده بُدی برخاسته
جنگ اورا خویشتن آراسته.
رودکی.
زستن و مردنت یکیست مرا
غلبکین در چه باز یا چه فراز.
ابوشکور.
اندر رباط یکی چشمه ٔ آب است چندانکه خورد را بکار شود. (حدود العالم از سبک شناسی ج 1 ص 355).
هرچه ورزیدندما را سالیان
شد بدست اندر بساعت تند و خوند.
آغاجی.
آن سگ ملعون برفت این سند را از خویشتن
تخم را مانند پاشنگ ایدرش برجای ماند.
منجیک.
ز مادر همه مرگ را زاده ایم
بناچار گردن ورا داده ایم.
فردوسی.
سیاوش مرا همچو فرزند بود
که با فرّ و با برز و اورند بود.
فردوسی.
هم آنگاه از جای برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند.
فردوسی.
که باید مرخادمان مجلس وی را کتابی تصنیف کنم بپارسی دری. (مقدمه ٔ دانشنامه ٔ علائی نقل از سبک شناسی ج 2 ص 37). تا آنچه ازدر طرف و نوادر است خویشتن را حاصل کند. (قراضه ٔ طبیعیات از سبک شناسی ج 2 ص 38). سر فرازیر کرده دارد زخم را. (التفهیم ص 90). و گاهگاه با ایشان جدولی بود عرض قمر را. (التفهیم بیرونی ص 276).
پس به هر پنجره بنهاد برافشاندن را
بدره و تنگ بهم پر ز شیانی و شکر.
فرخی.
همچو معشوقی که سالی با تو همزانو شود
ناز را وقتی عتابی در میان پیداکند.
منوچهری.
بامدادان حرب غم را لشکری کن تعبیه
اختیارش بر طلایه، افتخارش بر بنه.
منوچهری.
و جزعی یمانی بگردن او انداختم چشم زخم را. (تاریخ سیستان). آخر سوگندان خورد او را. (تاریخ سیستان). خدای را هیچکس نیست پسر مرا بهتر از آمنه. (تاریخ سیستان).
اگرچه آب گل پاکست و خوشبوی
نباشد تشنه را چون آب در جوی.
فخرالدین گرگانی (ویس و رامین).
و اکنون اینجا شحنه ای می گماریم با اندک مایه مردم، آزمایش را. (تاریخ بیهقی). یک روز نزدیک این خواجه نشسته بودم و پیغامی را رفته بودم. (تاریخ بیهقی). دستوری داده بودیم رفتن را و برفت. (تاریخ بیهقی). این مناجات به عربیت سخت فصیح است اما ترک تطویل را معانی آن بپارسی بیاوردم تا مکرر نشود. (کشف المحجوب ص 94). چون طعام بیاوردند مر اکرام ضیف راامیر بیامد تا با من موافقت کند. (کشف المحجوب ص 521). و تو دوست تر کسی مرا. (قابوسنامه از سبک شناسی ج 2 ص 119).
ترا کنون که بهار است جهد آن نکنی
که نانکی بکف آری مگر زمستان را.
ناصرخسرو.
از نماز و زکات و از پرهیز
کیسه را بندهای سخت بساز.
ناصرخسرو.
کسی را کند سجده دانا که یزدان
گزیدستش از خلق مر رهبری را.
ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 14).
فلک در سایه ٔ پرّ حواصل
زمین را پرّ طوطی کرد حاصل.
ابوالفرج رونی (دیوان چ تهران ص 71).
واصل آن بی شاپور است، تخفیف را «بی » از آن بیفکنده اند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی). وریشهر، مسلمانان را مستخلص گشت. (فارسنامه ابن البلخی). مردان مرگ را زاده اند. (نوروزنامه منسوب بخیام).
نافرید آفریدگار مگر
جز زیان ِ مرا زبان ِ تو را.
سنائی (دیوان چ مدرس رضوی ص 23).
هم بچشم شاه روی شاه خواهی دید و بس
دیده اندر کارشه کن کوری بدخواه را.
سنائی (دیوان ص 31).
هر کجا شوریده ای را دیده ام چون خویشتن
دوستی را دامن اندر دامن او بسته ام.
سنائی (دیوان چ مدرس رضوی ص 671).
ابومنصور از قصبه بیرون رفت و به استقبال او تبرک و تیمن واجب شناخت اما او را پیاده نشد، و بدان سبب میان ایشان خصومت و نزاع رفت. (تاریخ بیهق).
دودی که سر از مطبخ جود تو برآورد
آماده تر از ابر بود زادن نم را.
انوری.
روزی که چو آتش همه در آهن و پولاد
بر باد نشینند هزبران جَوَلان را.
انوری.
چنار پنجه گشاده است و نی کمر بسته است
دعا و خدمت دستور و صدر دنیا را.
انوری.
رصدبندان بر او مشکل گشادند
طرب را طالعی میمون نهادند.
نظامی.
زان مایه که طبعها سرشتند
ما را ورق دگر نوشتند.
نظامی.
و گفت خدای عزوجل وحی فرستاد بکوهها که من بر یکی از شما با پیغمبری سخن خواهم گفت همه ٔ کوهها تکبر کردند مگر طور سینا، بر او سخن گفت با موسی تواضع او را. (تذکره الاولیاء). من خاک در زیر نهالی کرده بودم آزمایش ترا، چون دست بخاک بردی زرگشت، دانستم که توبه ٔ تو حق است. (تذکرهالاولیاء عطار).
سالها بودی تو سنگ دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش.
مولوی.
ردّ میراث سخت تر بودی
وارثان را ز مرگ خویشاوند.
سعدی.
در بیابان فقیر سوخته را
شلغم پخته به که نقره ٔ خام.
سعدی.
دراین بوستان که بودی ما را چه تحفه آوردی ؟ گفت بخاطر داشتم که چون بدرخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه ٔ اصحاب را. (گلستان سعدی).
شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس
چون مقام مکه از پیغمبرآمد با صفا
این بشارت در چمن هردم که می آرد نسیم
می نهند اشجار سرها بر زمین شکرانه را.
سلمان ساوجی.
حسن خلقی ز خدا میطلبم خوی ترا
تا دگر خاطر ما ازتو پریشان نشود.
حافظ.
|| بمعنی مال - از آن - متعلق به، و آن از ادات ملکیت است چنانکه اگر گوئیم مرا، ترا، اورا، مارا، شمارا، اینانرا، آنان را، ایشان را یعنی: مال من، مال تو، مال او، مال ما، مال شما، مال اینان، مال آنان، مال ایشان: و همیشه طوس کنارنگیان را بود تا بهنگام حمید طائی که از دست ایشان بستد. (مقدمه ٔ شاهنامه ٔ ابومنصوری از هزاره ٔ فردوسی ص 148). گفت ترا پرسند از غنیمت، بگوی خدای راست و پیغامبر را. (ترجمه ٔ طبری بلعمی).و اندر میانه آن چهارصد شتر سرخ عبدالمطلب را بود. (تاریخ سیستان).
و اندر بم سه مزگت جامع است یکی خوارج را و یکی مسلمانان را و یکی اندر حصار. (حدودالعالم). قراتکین نخست غلامی بود امیر را، به هرات نقابت یافت. (تاریخ بیهقی).
آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور
پس خواب و خور ترا و خرد با هنر مرا.
ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 7).
موافقت می باید درمیان دو برادر تا در جهان آنچه به کار آید ما را گردد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی). هر والی که آن ناحیت او را بودی همه ولایت وی را اطاعت داشتندی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی). و قرار دادند که ماوراءالنهر با فرغانه انوشیروان را باشد به سبب پیوندی و از آن جانب فرغانه هرچه ترکستان است خاقان را باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی). هرکه نگرود، دوزخ او راست. (تاریخ بخارا نرشخی).
جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا
وین سر پرذلت و تزویر تیغ تیز را.
سنائی (دیوان ص 26).
این باد اندر هر سری سودای دیگرمی پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن ِ شما.
(کلیات شمس چ دانشگاه ص 12).
این دراز و کوتهی مر جسم راست
چه دراز و کوته آنجا که خداست.
مولوی.
شما را اطلس و شعر خیالی
خیال خوب آن دلدار ما را.
(کلیات شمس چ دانشگاه ص 73).
دستگه و پیشه ترا، دانش و اندیشه ترا
شیر ترا، بیشه ترا، آهوی تاتار مرا.
(کلیات شمس چ دانشگاه ص 32).
گر مخیر بکنندم بقیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شمارا.
سعدی.
همه ملاحت و آهستگی و شرم تراست
همه ملامت و دلخستگی و عشق مراست.
قاینی وراق.
|| و قدما آن را گاه در مورد قسم آرندو گاه درنظم و هم درنثر آن را با لام قسم عربی جمع کنند چنانکه بجای برای خدا «للّه را» و بجای محض رضای خدا «محضاً للّه » و متعلق یا فعل آن مانند همه ٔ ادات قسم محذوف است: مرا به خلوت با خداوند عالم سخنی هست للّه را مرا بگذار تا سخن خود بگویم که مردی درویشم و از شصت فرسنگ بدین کار آمده ام. (راحهالصدور راوندی).
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان به ؟
حافظ.
سخن در پرده گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار.
حافظ.
ساربان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل بود.
حافظ.
صاحب نهج الادب در ص 525 کتاب خود چنین مینویسد:
«دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
یعنی دل از دست من میرود جانب خدا یعنی صاحبدلان در اخفای راز من بکوشید. این مصرع را احتمال دیگر هم هست. از رساله ٔ عبدالواسع و آن احتمال این است که کلمه ٔ«را» در این شعر بمعنی برای است که در وقت التماس وطلب بکار برند چنانچه صاحب تنبیه الصبیان نیز در این بیت بمعنی برای گفته است و قایل صاحبدلان را کنایه از مرشدان زمان کرده و راز پنهان عبارت از عشق است ومعنی بیت این است که دل از دست میرود ای مرشدان زمان افسوس که آشکارا میشود راز پنهان که از کتمان آن امید سعادت داشتم، برای خدا توجهی نمایند و همتی فرمایند که آن سعادت از دست نرود -انتهی »:
خدا را سوی مشتاقان نگاهی
پیاپی گر نباشد گاهگاهی.
حافظ.
در گلشن زمانه اگر گل نمیشوی
خود خار هم مباش خدا را گیاه باش.
محیط قمی.
|| و گاهی «را» با بای قسم آید و مؤید آن باشد مانند ترا بخدا، ترا به امام رضا و... || بمعنی مطلق اختصاص: ملک الشعراء بهار در کتاب سبک شناسی گوید: «را» که از علائم مفعول له و مفعول بواسطه است گاهی بصورت اختصاصی بجای «به » و «برای » و... استعمال شده است. و در جای دیگر چنین آرد: «... با «رای » که او هم از ادات تخصیصی است ترکیب شده...». و درج 3 ص 141 درباره ٔ استعمال «را» در آثار سعدی نویسد: «سعدی این حرف را بچندین حالت و بحد وفور و بیشتر از همه ٔ نویسندگان استعمال کرده است و نیز تفاوتی بااستعمال دیگران دارد که اسم قبل از آن را بر جمله مقدم می سازد... علامت تخصیص مطلق: عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده - بازرگانی را هزار درم خسارت افتاد - زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت ». باید دانست که در هیچیک از این مثالها «را» افاده ٔ معنی تخصیص نمی کند، یعنی چنان نیست که بتوانیم جمله های بالا را بدین شکل درآوریم: هزار درم خسارت مخصوص بازرگان است یا زاهد مخصوصاً این سخن قبول نکرد یامخصوصاً عالمی معتبر با یکی از ملاحده مناظره کرد.
و همچنین گوید: «... تخصیص در حال فاعلی: درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود. - خواجه ای را بنده ای بود. - کی را از ملوک فارس انگشتری گرانمایه بود. - یکی را از وزراء پسری بود.». باید دانست که در مثال اول نیز بهیچوجه «را» مفید معنی تخصیص نیست و در سه شاهد اخیر نیز «را» از باب تبدیل فعل داشتن به بودن است که بین قدما مرسوم بوده و شرح آن خواهد آمد. و نیز گوید: «تخصیص در حال مفعولی: پادشاهی را حکایت کنند که بکشتن بیگناهی فرمان داد - گدائی هول را حکایت کنند - پیرمردی را گفتند چرا زن نکنی - یکی را از دوستان گفتم که...» در این جا نیز دو شاهد اول شبیه به قسمی است که «در تخصیص مطلق » و «تخصیص در حال فاعلی » مثال آورده شده و در دو شاهد، سوم و چهارم، «را» بمعنی حرف «ب » است که از حروف اضافه میباشد و معنی آن دو جمله بدین قسم است: به پیرمردی گفتند چرا زن نکنی ؟ -بیکی از دوستان گفتم که... و خود مرحوم بهار در ج 1 سبک شناسی ص 398، 400 در مورد «را» های زاید و مر گوید: «و دیگرمفید معنی اضافت است و در ترکیب اضافی که مضاف الیه در آن مقدم باشد واقع میشود چنانکه در این قول سعدی... «پادشاهی را حکایت کنند که...» یعنی «حکایت پادشاهی که...» معلوم نیست که «را» در جمله ٔ: «پادشاهی راحکایت کنند.» مفید معنی «تخصیص در حال مفعولی » است چنانکه در ص 142 ج 3 آورده یا برای قلب اضافه یعنی تقدیم مضاف الیه بر مضاف آورده شده است ؟ اجمالاً چنان است که این مثال در هیچیک از موارد دوگانه صحیح نیست. صاحب فرهنگ نظام گوید: (علامت تخصیص است بمعنی برای دعا مثال: خدا را دست از من بدار.) و ما این قسم امثله را مخصوص موارد قسم دانستیم. اینک شواهد استعمال «را» در مورد برای بمعنی اختصاص:
همه آفرین ز آفرینش تو را.
ابوشکور.
یارم خبر آمد که یکی توبان کرده ست
مر خفتن را ز دبیقی نکو و پاک.
منجیک ترمذی.
نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست
لنج پر باد مکن بیش و کتف برمفراز.
ولیدی (از فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی).
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
فردوسی.
تو داری بزرگی و کیهان تراست
همه بندگانیم و فرمان تراست.
فردوسی.
چون بنزدیک حجر فراز رسید مردمان مر تعظیم ورا حجر خالی کردند تا وی مرآن را ببوسید. (کشف المحجوب ص 90، 91). و امروز آثار صنعتشان ظاهر است اندر مزامیر که مر آن را مرتب گردانیده اند مرقوت هوا را و طلب لهو را. (کشف المحجوب ص 520). ستایش باد یزدان دانا وتوانا را که آفریدگار جهان است و داننده ٔ آشکار و نهان است. (الابنیه عن حقایق الادویه از سبک شناسی ج 2 ص 25). فرمان خداوند راست. (تاریخ بیهقی). سپاس و ستایش مر خداوند آفریدگار بخشاینده ٔ خرد را. (مقدمه دانشنامه علائی از سبک شناسی ج 2 ص 36).
شخصی است حمید آمده در قوت و بسطت
روحی است معین شده امثال و حکم را.
ابوالفرج رونی (دیوان ص 10).
و میان هر دوجانب جنگهای عظیم رفت و به آخر ظفر ابرویز را بود. (فارسنامه ابن البلخی).
چنین قصیده ز مسعودسعد سلمان خواه
چنین قصاید مسعودسعد سلمان راست.
مسعودسعد.
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و بشکر اندرش مزید نعمت. (گلستان).
را و مر: در کتاب دستوری که پنج تن از اساتید ادب برای مدارس متوسطه نوشته اند چنین آمده است: در زمان قدیم در اول مفعولی که به آخر آن حرف «را» باشد برای تأکید کلمه ٔ «مر» می افزودند: بیهنران مر هنرمندان را نتواننددید همچنانکه سگان بازاری مر سگ صید را. (دستور پنج استاد ج 1 ص 37). جلال همائی در مقدمه ٔ کتاب التفهیم (ص 3) آورده اند: آوردن ادات مفعولی «مر» بر سر مفعول صریح همچون: «و این آن است که هر سه پهلوی او مر یکدیگر را راست همچند باشند.» (التفهیم ص 10). «بی آنک یکی مر دیگر را ببرد.». (التفهیم ص 15، 16). «و بریدن او مر او را به زاویه های قائم بود.» (التفهیم ص 35). ممکن است که با وجود ادات مفعولی «مر» و «را» فعل صریح در جمله نباشد، مانند «چون هفت مر چهل و نه را» (التفهیم ص 42). در مقدمه ٔ فرهنگ جهانگیری چنین آمده است: آیین هشتم در ذکر کلماتی که بجهت حسن و زیب کلام بیاورند و او را دخلی در معنی نباشد اول لفظ «مر» بودمولوی بنظم آورده: بیت:
دل وقت سماع بوی دلدار بَرَد
جان را به سراپرده ٔ اسرار برد.
این زمزمه مرکبی است مر روح ترا
بردارد و خوش به عالم یار برد.
یعنی روح ترا. و گاه افاده ٔ معنی حصر کند چنانکه شیخ سعدی فرموده:
مر او را رسد کبریا و منی
که ملکش قدیم است و ذاتش غنی.
یعنی او را رسد (کبر و منی).
ملک الشعراء بهار در کتاب سبک شناسی ج 1 ص 400 چنین گوید:... دیگر بسیار آوردن حرف «مر» که از علائم مفعول له است و این حرف در پهلوی بنظر حقیر نرسیده و ظاهراً از اصطلاحات خراسان و از لهجه ٔ دری باشد و در نویسندگان خراسان نیز استعمال آن گاهی شدت دارد و گاهی ضعف، منجمله در بلعمی به اندازه ای و در زادالمسافرین ناصرخسرو به افراط و در تاریخ سیستان کمتر دیده میشود. بلعمی این حرف را در مواردی می آورد که مفعول در محل پستی و دنائت نباشد و مورد طبیعی یا ممدوح داشته باشد و باید هرجا که این حرف می آید متعلق آن محل مفعول بلاواسطه داشته باشد مثال از بلعمی: خاتون نیز مر بهرام را بزرگ داشتی، پس پرویز آگاه شد کی ملک ترک مر بهرام را نیکو دارد... سرهنگی را بفرستادم نام وی مردانشاه و گفت حیلت کن تا بهرام را بکشی مردانشاه بیامد و بسیار خلعت ها آورد مر خاقان را. از این جمله بخوبی معلوم میشود که در چه مواردی «مر» قبل از مفعول می آید و درچه موارد نمیآید ومرا گمان چنان است که «مر» در اصل از علامات احترام مانند «حضرت و مولی » و از این دست ها بوده است و رفته رفته صورت ادات بخود گرفته است و اﷲ اعلم.
و همچنین صاحب برهان قاطع ذیل کلمه ٔ «مر» نویسد: و از جمله ٔ کلمات زائده هم هست که از برای حسن کلام آورند چنانکه «مر او را گفتیم » و «مر او را دیدیم » یعنی به او گفتیم و او رادیدیم و در حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ص 1979 ج 4 افزوده است: مَر اداتی که پیش از مفعول درآید:
مر آن زخم گرزش که یارد چشید؟
فردوسی.
مر او را رسد - و نیز ممکن است با مسندالیه (یا فاعل) استعمال شود:
مر او هست پرورده ٔ کردگار.
(دارمستتر تتبعات ج 1 ص 132).
و نیز.
بدل گفت اگر جنگجوئی کنم
به پیکار او سرخروئی کنم
بگریند مر دوده و میهنم
که بی سر ببینند خسته تنم.
عنصری بلخی (از لغت فرس ص 360).
صاحب کتاب دستور جامع زبان فارسی در این باره چنین نویسد: مر، این لفظ نیز علامت دیگری برای مفعول مستقیم است. درادبیات متقدمین یعنی از سده های اول و دوم هجرت تا سده ٔ دوازدهم دیده میشود که علاوه بر لفظ را در دنبال مفعول مستقیم لفظ «مر» هم پیش از مفعول مستقیم گاهی اضافه میکرده اند که در دو سده ٔ آخر چون احتیاج مبرمی به آن نبوده متدرجاً از استعمال آن خودداری شده است ولی چون در نوشته و اشعار یعنی ادبیات فارسی زیاد دیده میشود چند نمونه از آن شاهد آورده میشود:
بود عمران هم ز اسرائیلیان
لیک مر فرعون را دل بود و جان.
مولوی.
وزیر گفت ای ملک چون گرد آمدن خلق موجب پادشاهی است تو مر خلق را چرا پریشان میکنی مگر سر پادشاهی نداری ؟ (گلستان).
از مطالب فوق چنین دانسته میشود که استعمال «مر» بجای «را» تقریباً در غالب موارد تابع حالات «را» است چنانکه در تقسیمات معانی «را» بیاید یعنی همان قسم که «را» در معانی سه گانه و کلی «علامت مفعول صریح، علامت مفعول غیر صریح، همراه مسندالیه » آمده «مَر» نیز در همان حالات بکار برده میشود و معانی دیگری از قبیل «علامت احترام » یا سایر چیزها را نمیتوان بر آن حمل کرد. شاهد برای موردی که «مَر» کاملا معادل و مساوی «را» در مورد علامت مفعول صریح و بجای آن استعمال شده است: چنین گفت حکیم ابومنصور موفق بن علی الهروی که مر کتابهای حکیمان پیشین و عالمان و طبیبان مجرب همه بجستم و هرچ گفته بودند بتأمل نگه کردم. (کتاب الابنیه عن حقایق الادویه از سبک شناسی ج 2 ص 25).
برای تأکید. و قدما آن را با «از جهت » و «برای » و «ازبهر» و «ازپی » و «زچه » و «ازقبل » و «از آنروی » و «از اتفاق » و «لام تعلیل » جمع کنند شاید بجهت تأکید معنی زیرا چنانکه مرحوم بهار در حواشی صفحه ٔ «کا» مقدمه ٔ مجمل التواریخ نوشته است در کلام حرفی زائد یا من باب زینت معنی ندارد و هیچ حرفی از فایدتی خالی نیست قاعدهً هم نمیتوان این کلمات را زائد تصور کرد مگر آنکه بتوان دلیلی مقنع بر آن اقامه داشت بخصوص که در کتب نظم و نثر پارسی در اعصار مختلف نمونه های بسیاری از آن دیده میشود، بدین جهات عنوان «تأکید» برای استعمال «را» در این قسم موارد رجحان می یابد. لیکن برخی آن را بدین صورت زائد دانسته اند. صاحب فرهنگ آنندراج ذیل «را»چنین می نویسد: «... فراهانی علیه الرحمه در شرح قصاید اوحدالدین انوری نوشته هرگاه که کلمه ٔ «بهر» یا «برای » با «را» جمع شود حکم بزیادتی «را» اولی است چه «رای » زائد در کلام هیچیک از قدما نیست که نیست و در عصر ایشان متعارف بود و در اکثر مواضع از کلام ایشان که توجیه ممکن نباشد بزیادتی «را» قائل باید شد چون ازیرا به وزن نصیرا که زیرا بحذف همزه و ایرا بحذف زا مخفف ازین راست و برای فلان را و بهر فلان را و از پی فلان را که در این کلمات تنها لفظ «برای » و مترادفات آن افاده ٔ معنی علت و سبب میکند پس لفظ «از» نیز زائده باشد و چنین زیادت بلکه زیاده از این در کلام قوم بسیار است مثلا در این بیت میرزا صائب:
آدمی پپر چو شد حرص جوان میگردد
خواب در وقت سحرگاه گران میگردد.
هر چهار لفظ در وقت و سحر و گاه دلالت میکند بر ظرفیت و اقتصار از آن بر غیر درست است زیرا که در حروف تنها نمی آید برخلاف کلمات سه گانه: ای لفظ، ازو برای و را، دیگر هرکدام لیاقت آن ندارد که تنها آرند... امیری معزی گوید:
ازبهر تو را توبه و سوگند شکستم
برکف قدح باده نهادیم دگر هیچ.
حکیم سنائی گوید:
آن کبک مرقع سلب برچده دامن
از غالیه غل ساخته از بهر نشانرا.
اوحدالدین انوری گوید:
فاتحه ٔ داغش از زمانه همی خواست
شیر سپهر از برای لوح برین را - انتهی.»
صاحبان فرهنگ شعوری و فرهنگ نظام نیز معتقدند که آوردن را همراه برای و از پی و... زائد است عبدالرحیم همایون فرخ در کتاب دستور خود چنین آرد: «هرجا که حرف «برای » در جلو کلمه ای باشد دیگر دنبال آن «را» نیاید و همچنین اگر در آخر کلمه ٔ «را» باشد دیگردر جلو آن احتیاج به «برای » نخواهد بود... و اما اینکه مولوی (در بیان اینکه حیرت مانع بحث و فکرت است) فرماید:
آن یکی زد سیلئی مر زید را
حمله کرد او هم برای کید را.
که هم در جلو کلمه ٔ کید «برای » وهم در دنبال آن «را» آورده و نیز در این بیت که میفرماید:
هر زدن بهر نوازش را بُوَد
هر گله از شکر حاکی میشود.
که در جلو کلمه ٔ نوازش «بهر» آورده و هم در دنبال آن «را» اگر در ابیات فوق تصحیفی روی نداده باشد البته از جمله چیزهائی است که برای شعرا در نظم مجاز است و الا مولوی بزرگواری است که در هر چیزی میتوان به او اقتفا و اقتدا کرد مخصوصاً در کلمات و قوانین زبان فارسی و اینگونه انحراف اگر مجازی نبودی بعید مینمودی... -انتهی ». باید دانست که با مراجعه بطبعهای مختلف مثنوی که کمابیش انتقادی و متقن و قابل اطمینان نیز هست تقریباً مسلم میشود که هیچگونه تصحیفی بخصوص در مصرعهای مورد مثال رُخ نداده است بعلاوه استعمال این قسم «را» همراه «برای » اختصاصی به این دو بیت در اشعار مولانا ندارد و همچنانکه بیاید بکار بردن آن نیز منحصر به نظم نیست و در آثار متقدمان بکتب نثر بسیاری برمیخوریم که «را» را همراه از پی و برای و... بکار برده اند. اینک مثالهای آن: و چون هیچ خبر نستد مگر آن علم و اندر خزینه بنهاد از بهر فال را. (ترجمه طبری بلعمی).به هر یک سال چهار شب همه بهم آیند از بهر توالد را. (حدود العالم نقل از مقدمه ٔ نصیحه الملوک ص یو بقلم جلال همایی).
جهان پر ز گردون بد و گاومیش
ز بهر خورش را همی راند پیش.
فردوسی.
و ز بهرآن را که معدل النهار و منطقهالبروج یک از دیگر جدایند. (التفهیم ص 76). پس هر دو بکارند از جهت احتیاط را. (التفهیم ص 256). و تا نماز دیگر از بهر خویشتن رابستاند. (التفهیم ص 256).
کاشکی کار من و تو بدرم راست شدی
تا من از بهر ترا کردمی از دیده درم.
فرخی.
رسم ناخفتن بروز است و من از بهر ترا
بی وسن باشم همه شب روز باشم با وسن.
منوچهری.
کودک است او ز چه معنی را پشتش بخم است
رودگانیش چرا نیز برون شکم است.
منوچهری.
اماحق اُلوالامر و خاندان مصطفی نگاه باید داشت از بهر دین را. (تاریخ سیستان). هر دو بر نشستند از بهر نماز آدینه را. (تاریخ سیستان). از بهر ما را جان بر میان بست تا آن کار بزرگ با نام ما راست شد. (نمونه ٔ نثر ابونصر مشکان از سبک شناسی ج 2 ص 88). و بنده این نه از بهر خود را میگوید. (تاریخ بیهقی). چون رکاب عالی به بلخ رسید تدبیر گسیل کردن رسولی با نام از بهرعقد و عهد را کرده شود. (تاریخ بیهقی). گروهی از فرزندان آدم یکدیگر را می کشند و می خورند از بهر حطام عاریت را و آنگاه خود میگذارند و میروند. (تاریخ بیهقی چ دانشگاه مشهد ص 247). حکایات که در کلیله و دمنه بر زبان حیوانات نهاده اند موضوعات (ی) است برای فوائدو تجارب را. (تاریخ بیهق از سبک شناسی ج 2 ص 367).
روی و ریش و گردنش گفتی برای خنده را
در بیابان زافه ای ترکیب کردی با کشَف.
اسدی (حاشیه ٔ فرهنگ نسخه نخجوانی).
من این ابیات مر کفارت بعضی از آن را گفتم از برای خدای و دوستی رسول و فرزندان وی را. (کشف المحجوب چ ژوکوفسکی ص 92).
گور گیرد شیر دشتی لیکن از بهر ترا
گور سازدشیر گیتی خویشتن را بی دهن.
ناصرخسرو.
لیکن بچه ٔ هفت ماهه را نیز آفتی هست وآن آن است که بیشتری زود بمیرند از بهر شش سبب را. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی).
بساز رزم عدو را که از برای تو را
قضا گرفته بکف نامه ٔ ظفر دارد.
مسعودسعد.
ملوک را بجز دو نگینه روا نبود داشتن یکی یاقوت که شاه گوهرهای ناگدازنده است ودیگر پیروزه از بهر نامش را و از بهر عزیزی و شیرینی دیدارش. (نوروزنامه ٔ منسوب بحکیم عمر خیام). اما پسر پادشاه در این معنی حریص تر بودی از جهت چند سبب را. (نوروزنامه ٔ منسوب بخیام).
عافیت را سر بزن بهر کمال عشق را
عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را.
سنائی (دیوان چ مدرس رضوی ص 31).
هیچ اگر بینمی شکل میانت بچشم
جان نهمی بر میان بهر میان تو را.
سنائی (دیوان چ مدرس رضوی).
در جستن نان آب رخ خویش مریزید
در نار مسوزید روان از پی نان را.
سنائی (دیوان ص 31).
هرآن مثال که توقیع تو بر آن نبود
زمانه طی نکند جز برای حنی را.
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص 2).
و گفت دنیا را بگیر از برای تن را و آخرت را بگیر از برای دل را. (از تذکرهالاولیاء عطار). آخر این باخت ازبهر برد و مات را بود. (کتاب المعارف).
گفت تدبیر آن بود کان مرد را
حاضر آریم از پی این درد را.
مولوی.
بار دیگر سر برون کن از حجاب
از برای عاشقان دنگ را.
(کلیات شمس چ فروزانفر ج 1 ص 109).
از برای صلاح مجنون را
باز خوان ای حکیم افسون را.
(کلیات شمس ایضاً ج 1 ص 153).
ای مطرب دل برای یاری را
در پرده ٔ زیر گوی زاری را.
(کلیات شمس ایضاً ج 1 ص 73).
من نیز اگرچه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ٔ کار خویش گیرم.
سعدی (ترجیعات).
تغییر محل ( (را)):
در نظم و نثر متقدمان جمله هائی یافت شود که محل «را» علامت مفعول صریح، در آن تغییریافته و گاه ممکن است با «راء تأکید» که همراه «بهر» و «برای » می آید مشتبه گردد صاحب نهج الادب در این باره چنین نویسد: «رای علامت مفعول که برای اظهار مفعولیت ماقبل خود آید...به ضرورت میان او و ماقبلش فصل جایز باشد چنانکه دراین قول حافظ:
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را.
و بعضی گفته اند که «را» در اینجا غیرمعنوی یعنی زائد است.» مرحوم ملک الشعراء بهار در سبک شناسی ج 3 ص 141 در ضمن بحث از قیود و حروف زائد در گلستان ذیل «راء زایده » می نویسد: سعدی این حرف را بچندین حالت و بحد وفور و بیشتر از همه نویسندگان استعمال کرده است و... علامت مفعول مطلق...: یکی را از بزرگان بمحفلی اندر همی ستودند... چنانکه ملاحظه میگردد این «را» در جمله ٔ اخیر بهیچوجه زائد نیست و اگر جمله را بدین شکل تعبیر کنیم روشنتر میگردد: یکی از بزرگان را بمحفلی اندر همی ستودند چون محل «را» تغییر کرده موجب این نظر گردیده است چنانکه در شواهد ذیل:
جهاندار هوشنگ باهوش گفت
بداریدشان را جدا جفت جفت.
فردوسی.
که بدین ترتیب تعبیرمیگردد: جهاندار هوشنگ باهوش گفت جفت جفتشان را جدابدارید.
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت نحو از دل ما محو کرد.
سعدی (گلستان).
( (را)) و معانی حرفی آن:
معانی حرفی «را» با افعالی که در جمله همراه آن می آید آشکار میگردد. بدین معنی که اگر با فعلهائی بکار رود که به «ب » متعدی میشوند مانند گفتن، سپردن، آگهی رسیدن، نظر کردن و غالب افعال مرکبی که با مصدر «دادن » ترکیب میشوند از قبیل دست دادن، راه دادن، پاسخ دادن و غیره و همچنین بخشیدن، سجده کردن، فروختن، مانستن و... بطور وضوح معنی «ب » را نشان میدهد مثلا اگر گفته شود: حسن را گفتم. یعنی: بحسن گفتم. پس معنی «را» مساوی میشود با «ب » که آن را از حروف اضافه دانسته اند. و همچنین اگر با افعالی بیاید که بوسیله ٔ «با» متعدی میشوند نظیر: عهد بستن، مقایسه کردن، تناسب داشتن و... مسلماً باید بمعنی «با» گرفته شود. نیزاگر با فعلهائی که بوسیله «بر» مفعول میگیرند استعمال شود بمعنی «بر» میباشد و هرگاه با فعلهائی که با «از» متمم میگیرند، بیاید مرادف «از» خواهد بود. ولی در مواردی که حرف اضافه، بر حسب نظر بعضی از ادباء بجای تنوین عربی است که کلمه را قید میکند مانند ازاتفاق بمعنی اتفاقاً و بخصوص بجای خصوصاً و قس علیهذا. در این هنگام چون مفعول فعل نیست در نظر گرفتن و مقایسه معنی «را» از لحاظ تعدیه ٔ آن فعل ضرورت ندارد؛اما در مواردی که «را» بمعنی «در» استعمال میشود: مرحوم ملک الشعراء بهار در سبک شناسی ج 2 ص 295 مینویسد: «ولی از قرن ششم ببعد موارد دیگری برای استعمال «را» پیدا شده است، گاه بمعنی... یا بمعنی «در» بعد ازظرف چون: فردا را کارهای ضروری دارم یعنی در فردا...» باید دانست که استعمال «را» بمعنی در اختصاص ببعداز قرن ششم ندارد و چنانکه بیاید شواهد بسیاری در نظم و نثر از آن، در دست است و مرحوم علامه محمد قزوینی از آن به «راء توقیتیه »تعبیر کرده است و آن را «راء ظرفیه » نیز گفته اند.
اینک شواهد برای معانی حرفی «را»:
|| به معنی «ب »:
و چون رزم هری بکرد نشابور او را داد و طوس راخود بدو داده بود. (مقدمه ٔ شاهنامه از بیست مقاله ٔ قزوینی ج 2 ص 59).
مرا نگوئی کز چه شده است شادی سوگ.
رودکی.
مفرمای هیچ آدمی را مجرگ
چنین گفت هارون مرا روز مرگ.
ابوشکور.
کس ندید که کسی از ملکان شاعری را پنجاه هزار درم داده باشد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی چ نولکشور ص 750).
سپردی مرا دختر اردوان
که تا بازخواهی تنی بی روان.
فردوسی.
منوچهر را چون رسید آگهی
بخندید از آن فرّ شاهنشهی.
فردوسی.
پسر را چنین داد پاسخ پشنگ
که افراسیاب آن دلاور نهنگ.
فردوسی.
و خدای جل وعلا او را توفیق دهاد بر آن. (قراضه ٔ طبیعیات از سبک شناسی ج 2 ص 38).
قوم را گفتم چونید شمایان به نبید
همه گفتند صوابست، صوابست، صواب.
فرخی.
ترا گویم ای سیدمشرقین
که مردم مرانند و تو نامران.
منوچهری.
یکی را گفتم تو کیستی گفت من نوحم. دیگر را گفتم تو کیستی گفت من ابراهیم - آن زر شما را دهم. (تاریخ سیستان). به اندک مایه روزگار قاضی قضاتی ختلان وی را داد. (تاریخ بیهقی). نه بازنمودند که چند رنج رسید ارسلان جاذب را و غازی سپاهسالار را. (تاریخ بیهقی). بازرگانی را که او را ابومطیعسگزی گفتندی یکشب [امیرمسعود] هزار دینار بخشید. (تاریخ بیهقی). و پند دادن تو مر همه خلایق را واجب. (کشف المحجوب ص 95، 96). و رسم ایشان آن بود که هرکجاسلطان بمردم رسیدی او را سجده کردندی و صلوات دادندی. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو ص 69 چ برلین).
خبر بیاور ازایشان به من چو داده بوی
ز حال من بحقیقت خبر مر ایشان را.
ناصرخسرو.
دیو هوی سوی هلاکت کشید
دیو هوی را مده افسار خویش.
ناصرخسرو.
نامه بنوشت و مهر کرد و آن نایب را داد. (تاریخ برامکه). و انوشیروان مزدک را پیغام داد که ما را معلوم است که تو بر حقی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ سیدجلال تهرانی ص 72). اما ترسیدم که بدخویان ترا صورتی نمایند و در حق فرزند خویش بزهکار شوی. (فارسنامه ٔ ابن البلخی).
گر شب وصلت نماید مرشب معراج را
نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را.
سنائی (دیوان ص 25).
شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را
ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را.
سنائی (دیوان ص 26).
هر لحظه نهی کجی دگرگون
کس در ندهد تن این دغا را.
انوری.
از غایت ترّی که هوا راست عجب نیست
گر خاصیت ابر دهد طبع دخان را.
انوری.
از مرتبه دانیست در آن مرتبه آری
یزدان ندهد مرتبه جز مرتبه دان را.
انوری.
بدان مشکوی مشک آگین فرودآی
کنیزان را نگین شاه بنمای.
نظامی.
چو گنجش زیر زر پوشیده دارم
کلید گنجها او را سپارم.
نظامی.
چو عیسی روح را درسی درآموز
چو موسی عشق را شمعی برافروز.
نظامی.
خدای میگوید مرا خدمت کن و شکرگوی و مادر و پدر را خدمت کن و شکرگوی. (تذکرهالاولیاء چ تهران ص 115).
مفروشید کمان و زره و تیغ، زنان را
که سزا نیست سلحها بجز از تیغزنان را.
(کلیات شمس چ فروزانفر ج 1 ص 103).
بود گبری در زمان بایزید
گفت او را یک مسلمان سعید
روز دیگر وقت دیوان لقا
شه سلیمان گفت عزرائیل را...
مولوی.
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی.
سعدی.
ترا که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد
گر از وفات بگردم درست شد که نه مَردم.
سعدی (طیبات).
میل از این جانب اختیاری نیست
کهربا را بگو که من کاهم.
سعدی (طیبات).
لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان. (گلستان). ملک را دشنام دادن گرفت. (گلستان). جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هولناک رسید. (گلستان).
اگر دشنام فرمائی وگر نفرین، دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را.
حافظ (چ قزوینی ص 4).
صبا بلطف بگو آن غزال رعنا را
که سر بکوه و بیابان تو داده ای مارا.
حافظ (چ قزوینی ص 4).
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را.
حافظ (چ قزوینی ص 5).
|| به معنی «با»:
صاحب نهج الادب چنین نویسد «را»بمعنی «با» که یکی از حروف صله است سنجر کاشی گفته:
ختم الرسل اگر نه بخود داده از کرم
آن نسبتی که داشته هارون کلیم را.
یعنی با کلیم، چه صله لفظ نسبت و هرچه از مشتقات است چون ناسب و منسوب، یا «با» آید (از مفتاح الخزائن). ناصرخسرو نیز در مورد نسبت چنین گوید:
بفعل بنده ٔ یزدان نه ای، بنامی تو
خدای را تو چنانی که لاله نعمان را.
ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 10، 1304، 1307).
در استعمال «را» بجای «ب » و «با» باید دانست که چون این دو کلمه در جمله های فارسی بیکدیگر قابل تبدیل و تأویلند تقریباً هرجا که بمعنای «ب » می آید میتوان به «با» نیز تأویل کرد، مگر در مواردی که فعل منحصراً بوسیله ٔ «با» متعدی شود و قابل هیچگونه تأویل نباشد، چنانکه در این دو شاهد: تا منوچهربن قابوس شرایط آن عهد که او را بسته است... نگاه دارد من دوست او باشم. (تاریخ بیهقی).
دل هدیه ٔ تو کردم آن را نخواستی
جان تحفه می فرستم این را چگونه ای ؟
سیدحسن غزنوی.
|| به معنی «بر»: طبع بشریت است که دشوار آید ایشان را دیدن کسی که مستحق جایگاه ایشان باشد. (تاریخ بیهقی). مقرر گشت همگان را که کار وزارت قرار گرفت. (تاریخ بیهقی). تا جهانیان را مقرر گردد که خاندانها یکی بود. (تاریخ بیهقی). صاحب آنندراج در شواهد ذیل، نیز، «را» را بمعنی «بر» گرفته است:
شد از هول آن بازی سهمناک
بترسید کافتد سپه را هلاک.
نظامی.
حرام است اهل معنی را چشیدن نعمت خوانی
که نبود سینه ٔ گرم و دل بریان نمکدانش.
عرفی.
|| به معنی «از»:
همچنانکه گفته آمد هرگاه «را» با فعلهائی نظیر: دست بازداشتن، بالارفتن، شنیدن، خریدن، ترسیدن، حکایت کردن بیاید (چون این فعلها بوسیله ٔ «از» متعدی میگردند) معنی «از» میگیرد اما در مورد اتفاق را که به «از اتفاق »تعبیر میکنیم و چنانکه میدانیم امروز بصورت اتفاقاًاستعمال میشود (چنین بنظر میرسد که شاید متقدمان ازبکار بردن کلمات منون تا حدی احتراز می جستند و بجای بکار بردن آنها که صورتی عربی داشت، از بعضی از حروف اضافه ٔ فارسی از قبیل از، بر، ب، را، استعانت می جستند. و من باب مثال بجای «اتفاقاً» «ازاتفاق » یا «اتفاق را» و «عمداً« »بعمد»و «فوراً» «برفور» و «مطلقاً» «بر اطلاق » و «شدیداً«»بشدت » و «ندرهً» «بندرت » و «مخصوصاً« »بخصوص » و...میگفته اند). اینک شواهدی که در آنها «را» بمعنی «از» آورده شده است: او را دست بازداشتند. (التفهیم بیرونی). چون از خواب بیدار شدم کنداآن قریش را پرسیدم. (تاریخ سیستان). خان سالار را پرسید که حال این مرغ بازگوی. (تاریخ سیستان). و هر روز طبیب را می پرسید امیر، و وی میگفت عارضه ٔ قوی افتاد. (تاریخ بیهقی). اتفاق را ملاحی بدان سوراخ افتاد. (منتخب قابوسنامه ص 32).
ز بهتان گویدت پرهیز کن وانگه طمع را خود
بگوید صد هزاران بر خدای خویش بهتانها.
ناصرخسرو.
سوی آن جهان نردبان این جهانست
بسر برشدت باید این نردبان را.
ناصرخسرو (دیوان ص 5).
و اتفاق را چون شاه بدان نزدیکی رسید خبر در مشرق منتشر گشت. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی). اتفاق را باد مخالف برخاست و آن کشتی ها را بکنار لشکرگاه شهربراز افکند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 104). اتفاق را جاسوسی را از آن او بگرفتند و جاسوس از بیم جان گفت مرا مکشید تا شاپور را بشما نمایم. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 70). قضا را همائی بیامد و بانگ میداشت و برابر تخت پاره ای دورتر بزیر آمد. (نوروزنامه منسوب به حکیم عمرخیام). قضا را سال دیگر همین روز شاه شمیران بر منظره نشسته بود و آن همای بیامد. (نوروزنامه). فضل، یکی از خادمان خویش را پرسید که این کیست ؟ (تاریخ بخارا). گفت: مرا چه خواهید؟ گفتم: خلیفه فرموده است که ترا پیش او بریم. (تاریخ بخارا). یکی رااز پیروان طریقت پرسیدند که والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس را معنی بگوی. (کلیله و دمنه از سبک شناسی ج 2 ص 296). نه هر کاری که پدر بتواند کرد پسر بتواند کرد یا آنچه پدر را بیاید پسر را بیاید پدر من مردی جلد و شهم بود... (چهار مقاله ٔ عروضی چ معین متن ص 66، 67). قضا را علاءالدوله همان ساعت در رسید. (چهار مقاله ٔ عروضی چ معین ص 67). اتفاق را سالی امساک بارانها پدید آمد. (سندبادنامه ص 122). اتفاق را از دوستان او یکی بر در سرا بگذشت. (سندبادنامه ص 99).
قضا را اسبشان در راه شد سست
در آن منزل که آن مه موی می شست.
نظامی.
فتادش راه بعد از مدتی چند
قضا را برکنار آب دربند.
نظامی.
و گفت من بت پرستم و میترسم آن را که وی را نمیشناسم وتو عاصی میگردی. (تذکره الاولیاء چ تهران ص 153). دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی، قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. (گلستان سعدی). مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. (گلستان سعدی). حکیمی را پرسیدند که سخاوت پسندیده تر است یا شجاعت ؟ (گلستان سعدی).
قضا را چنان اتفاق اوفتاد
که بازم گذر بر عراق اوفتاد.
سعدی.
قضا را درآمد یکی خشکسال
که شد بدر سیمای مردم هلال.
سعدی.
صاحب نهج الادب درباره ٔ استعمال «را» بمعنی «از» چنین مینویسد: (چهارم بمعنی «از» آید چنانکه در این قول سعدی: بزرگی را التماس کردم یعنی از بزرگی التماس کردم. پنجم بمعنی «در»چنانکه دراین قول: شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد. صاحب انجمن آرای ناصری گفته که استعمال رای این دو قسم منحصر در این دو فقره نیست بلکه در کلام بلغای عظام ا

را. (اِ) بینش: شخص روشن را؛ یعنی شخص بصیر و دانا. وزرای نیک را؛ یعنی وزرای خردمند دانا. (ناظم الاطباء). رجوع به رای شود.

فرهنگ معین

نشانه مفعول صریح یا بی واسطه (مستقیم): خانه را خریدم، کتاب را دادم، اختصاص را رساند به معنی برای: منت خدای را، درباره، در حق: و آن آنچنان بود که ایشان موسی را گفتند پیس است، برای اعتراض و تمسخر یا تنبیه بعد از اسم و [خوانش: [په.] (حر.)]

فرهنگ عمید

علامت مفعول صریح (بی‌واسطه) که بیشتر با مفعول می‌آید و کلمۀ پیش از خود را به حالت مفعولی درمی‌آورد: فریدون جمشید را زد، کتاب را خرید،
(حرف اضافه) [قدیمی] برایِ، بهرِ، ازجهتِ، ازپیِ: ز مادر همه مرگ را زادهایم / برآنیم گردن وُرا داده‌ایم (فردوسی: ۱/۳۱۸)،
(حرف اضافه) [قدیمی] مالِ، از آنِ، متعلق‌به: مرا، تو را، او را، این خانه تو راست، گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را (سعدی۲: ۳۰۶)،
(حرف اضافه) [قدیمی] در مورد قسم به کار می‌رود: سخن سربسته گفتی با حریفان / خدا را زاین معما پرده بردار (حافظ: ۴۹۶)،
(حرف اضافه) [قدیمی] در بابِ، دربارۀ، در حقِ،
(حرف اضافه) به: او را گفتند،

حل جدول

دیوار بلند

از خدایان باستان

علامت مفعولی

از خدایان باستان، علامت مفعولی

گویش مازندرانی

راه جاده، یکان شمارش برای هربار راه رفتن

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری