معنی اغماض در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

اغماض. [اَ] (ع اِ) ج ِ غَمض، زمین پست و نرم و زمین مغاک. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ج ِ غمض، زمین مطمئن. (از اقرب الموارد).

اغماض. [اِ] (ع مص) حقیر و خوار شمردن کسی را چشم: اغمضت العین فلاناً اغماضا. (منتهی الارب). حقیر و خوار شمردن چشم فلان را. (ناظم الاطباء). || پیشی گرفتن از کسی سپس پیشی گرفتن وی در برابر دویدن. (منتهی الارب). پیشی گرفتن فلان از بهمان پس از آن که بهمان در دویدن پیشی گرفته بود. (ناظم الاطباء). در مسابقه پیشی گرفتن بر کسی پس از آن که کس پیشی گرفته بود. (از اقرب الموارد). || محابا کردن در خرید و فروخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). خواستار کم کردن از بهای چیزی شدن بسبب پستی آن و فزونی خواستن متاع: اغمض فی السلعه؛ استحط من ثمنها لردأتها و استزاده منها. (از اقرب الموارد). و منه قوله تعالی: «لاتیمموا الخبیث منه تنفقون و لستم بآخذیه الا ان تغمضوا فیه »، ای لاتنفق فی قرض ربک خبیثاً فانک لو اردت شرأه لم تأخذه حتی تحط فی ثمنه. (منتهی الارب). || آسان داشتن از کسی درخرید و فروخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آسان فراگرفتن در معامله. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی).آسان گرفتن در معامله. (آنندراج) (غیاث اللغات). آسان گرفتن در خرید و فروش. (از اقرب الموارد). آسان گرفتن در معاملت. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || چشم فروخوابانیدن. یقال: اغمض لی فیما بعتنی کأنک ترید الزیاده منه لردائته و الحط من ثمنه. (از منتهی الارب). چشم فروگرفتن. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). چشم فروخوابانیدن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). پلکهای چشم بر هم فروخوابانیدن. (از اقرب الموارد). چشم فروکردن. (المصادر زوزنی). چشم فاکردن. (تاج المصادر بیهقی). || باریک کردن دم شمشیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). باریک گردانیدن لبه ٔ شمشیر: اغمض حد السیف، رققه. (از اقرب الموارد). کرانه ٔ شمشیر تُنُک کردن. (تاج المصادر بیهقی). || یقال: ما اکتحلت اغماضاً؛ یعنی دمی نخفتم. (منتهی الارب). || سخن غامض و باریک معنی گفتن. (یادداشت بخط مؤلف). || (ع اِمص) چشم پوشی. (از منتخب بنقل غیاث اللغات). مأخوذ از تازی. چشم پوشی. صرف نظر. تغافل. اهمال. (ناظم الاطباء). گذشت. (از یادداشت مؤلف): هرکار که بقصد نقض عهد منسوب نباشد مجال تجاوز و اغماض فراختر باشد. (کلیله و دمنه). زلات او بنظر عفو و اغماض ملاحظه می افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 341).
- اغماض کردن، گذشت کردن. چشم پوشیدن. (از یادداشت مؤلف).
|| تزویر و نفاق. (ناظم الاطباء).

فرهنگ معین

(مص م.) چشم پوشی کردن، نادیده گرفتن، (اِمص.) گذشت، چشم پوشی. [خوانش: (اِ) [ع.]]

فرهنگ عمید

چشم‌پوشی از گناه یا خطای کسی، چشم‌پوشی کردن،
[قدیمی] چشم خواباندن، چشم بر هم نهادن،

مترادف و متضاد زبان فارسی

بخشایش، چشم‌پوشی، عفو، گذشت

فرهنگ فارسی هوشیار

چشم پوشی

فرهنگ فارسی آزاد

اِغْماض، چشم بر هم گذاشتن، بستن چشم، چشم پوشی از حقیقت،

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری
تصاویر