معنی اسود در فرهنگ لغات ها (دهخدا،معین و ... ) + سایر منابع اطلاعاتی

لغت نامه دهخدا

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عبدیغوث بن وهب بن عبدمناف بن زهره. وی پسرخال حضرت رسول (ص) و از جمله ٔ کسانی است که به استهزا و جور و جفای آن حضرت جرأت و جسارت می ورزیدند و ام عبس را از صحابیات آزار میکرد. خلیفه ٔ اوّل وی را خرید و آزاد کرد. سه پسر اسود در غزای بدر کشته شدند و خود او نیز مسموم و هلاک گردید. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به عقدالفرید چ محمدسعید العریان ج 3 ص 323 و امتاع الاسماع ج 1 صص 22-53 و تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 215 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن کلثوم. ابن الجوزی در کتاب صفهالصفوه در طبقه ٔ ثالثه از اهل بصره ذکر او آورده است. رجوع به صفهالصفوه ج 3 ص 212 و رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 308 و فهرست البیان و التبیین شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عبدشمس بن مالک. رجوع به اسودبن شعوب شود.

اسود. [اَ وَ] (ع ص، اِ) سیاه. مؤنث: سَوْداء. ج، سود. (مهذب الاسماء). ضد ابیض:
گاه چون زنگیان بوی اسود
گه چو سقلابیان شوی احمر.
مسعودسعد.
|| مهتر و بزرگ قوم. ج، اَساوِد. || مار بزرگ. (مؤید الفضلاء). مار بزرگ سیاه. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). قسمی ماربزرگ است که در آن سیاهی است. ج اَساوِد. || کژدم. || عرب. || گنجشک. (منتهی الارب). || مال بسیار. اسباب. ج، اساود. || ذات مردم. || میان دل. || آب صافی. (مهذب الاسماء). || (ن تف) نعت تفضیلی از سیادت. بزرگتر. مهتر. بزرگوارتر. اسود من الاحنف. || اجل ّ: هو اسود من فلان، ای اجل ّ منه و اسخی و اعطی للمال و احلم. (منتهی الارب): انا من قوم منهم او فی العرب و اسودالعرب. (فرزدق به سلیمان بن عبدالملک). || سهم اسود؛ تیر مبارک. یتیمَّن به کأنّه اسودّ من، کثره ما اصابه الید. (منتهی الارب). || اسود قلب، سویدای دل. دانه ٔ دل. || اسود یا اسود سالخ، مار بزرگی که در آن سیاهی باشد. رجوع به اسود سالخ شود. || نوعی یاقوت را گویند که نفطی (؟) و کحلی بود. (الجماهر بیرونی ص 79).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عفان. مؤلف مجمل التواریخ والقصص در ترجمه ٔ حسان بن تبع گوید: از دست جذیمهالابرش، ملکی بود به یمامه، نام او عملوق، و ستمکاره بود و بر زنان و دختران رعیت دست دراز کردی و از گریختگان طسم و جدیس قومی به یمامه مقام داشتند، و این پادشاه از قبیله ٔ طسم بود. و مهتری بود جدیس را نام او اسودبن عفان از این فعل پادشاه ستوه گشت، و با مهتران جدیس درساخت، و عملوق را با جمله ٔ مهتران بنی طسم مهمان کرد. و همه را بکشتند بحیلت. (مجمل التواریخ و القصص ص 163).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن علقمهبن حارث. یکی از بزرگان یمن. رجوع به البیان و التبیین چ سندوبی ج 3 ص 248 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عماره. یکی از شعرای عرب. وی در مدینه ٔ منوّره متولی مالیه بود و زمانی از طرف خلیفه ابوجعفر به والیگری شهر مزبور معین شد و به دختری مریم نام عشق میورزید و او را در این عشق اشعاری برجایست. (قاموس الاعلام ترکی).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عوف بن عبدالحارث بن زهره. وی برادر عبدالرحمن بن عوف است. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 211 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن قیس مکنی به ابوقیس. تابعی است. مؤلف عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 5 ص 79 روایتی از او آورده است.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن کبیر. یکی از اشراف حضرموت بن قحطان. و اعشی قصیده ٔ خویش بمطلع ذیل را برای او گفته است: ما بکاءالکبیر بالاطلال. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 318).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن کعب عنسی ملقب به ذی الحمار و کذّاب. نام و نسب وی عیهلهبن کعب بن عوف العنسی المذحجی است. صاحب مجمل التواریخ و القصص آرد: در آخر عهد پیغامبر علیه السلام بود در یمن مردی دروغ زن بدعوی پیغامبری برخاست نام او عیهله، و او را اسود العنسی گفتندی، و همه ٔ یمن بگرفت، و شهربن باذان را بکشت، و به آخر کشته شد بر دست داذویه و فیروز. وی همچنین دعوی پیغمبری میکرد و بسیاری مرتد شدند. و پیغامبر (در سال 11 از هجرت) بیمار بود که از حج به مدینه بازرسید اندر محرم و چون از کار اسود بیمن خبر رسیدش از دلتنگی بیماری زیادت گشت، و سوی ملوک یمن نامه فرستاد که اسوددروغ زن است بکشیدش... و اندر ماه صفر خبر رسید از یمن که اسود را بکشتند. پس پیغامبر شاد گشت، و سوی مسجد آمد، و شکر کرد حق تعالی را در خطبه و مؤمنان را بشارت داد که اسود الکذاب را بکشتند. (مجمل التواریخ و القصص ص 172، 173، 255، 256). مؤلف حبیب السیر گوید که اسود عنسی موسوم به عیهلهبن کعب و ذوالحمار ازجمله ٔ القاب اوست. در اوقات حیات سید کاینات علیه وآله افضل الصلوات در حدود ولایت یمن آغاز دعوی نبوت کرد. و چون او در فن کهانت و شعبده مهارت تمام داشت، امور غریبه به مردم مینمود، جمعی کثیر از بنی مذحج و غیر ایشان از قبایل عرب به نبوتش ایمان آوردند و اسود بمتابعت آن جماعت مستظهر گشته با هفتصد سوار و سیصد پیاده ٔ جرار از کهف جنان که مسکن او بود بجانب صنعا توجه کرد، و حاکم آن ولایت شهربن باذان، بقدم مقاتله پیش آمده، به عز شهادت فائز گشت. و اسود به شهر صنعا دررفته زن باذان را بحباله ٔ نکاح درآورد و پسر این منکوحه را که فیروز نام داشت با داذویه که دو مسلمان پاک اعتقاد بودند به امارت بعض عجمان که در آن مملکت اقامت میکردند نصب کرد. چون خبر آن مدعی کذاب بسمع شریف حضرت رسالت علیه السلام و التحیه رسید، ببعض امرا و گماشتگان خویش که در حدود یمن بودند نامه ای نوشته ایشانرا به قتل اسود تحریض فرمود، اهل اسلام بوصول نامه ٔ همایون خیرالانام علیه الصلوه و السلام مستظهرو قوی خاطر شده همه در یک موضع مجتمع گشته و همم عالیه بر قتل اسود گماشتند، و در آن اثنا قیس بن عبدیغوث که سپهسالار آن خاکسار بود از حرکات ناهنجار او متنفر شده به اتفاق فیروز و داذویه قاصد قتل او گشت. در روضهالصفا از فیروز مرویست که بعد از آنکه جمعی در کشتن اسود متفق شدند، من پیش دخترعم خود که زوجه ٔ او بود و متابعت ملت محمدی میکرد رفتم و داعیه ای که داشتم با وی گفتم، آن مؤمنه بر زبان آورد که من شخصی از این کذاب فاسقتر ندیدم شب همه شب بشرب خمر قیام میکند و تا چاشتگاه در خواب مانده غسل جنابت بجا نمی آورد، و با اینهمه دعوی نبوت میکند، فاسقی از این کذابتر نمیباشد، باید که شما در فلان شب موعود بفلان موضع آیید، و دیوار خانه سوراخ کرده به سر بالینش درآیید.و مهمش را به اتمام رسانید. در شب موعود من و داذویه و قیس بن عبدیغوث بدانجا شتافته دیوار خانه را شکافتیم. من جرأت نموده در آن خانه درآمدم. از غایت خوف و دهشت شمشیر خود را در بیرون فراموش کردم، سر و ریش آن ملعون را گرفتم بقوت هرچه تمامتر گردنش را چنان تاب دادم که بشکست، در آن وقت چنان بانگ عظیمی از او صادر شد که پاسبانان آواز نامبارکش را شنیدند و مضطرب به در خانه آمدند، از عورتش پرسیدند که پیغمبر ما را چه میشود؟ آن مؤمنه جواب داد که وحی بر او نازل شده و از ثقل آن آواز کرد. القصه، بعد از فائز شدن فیروز بفیروزی، قیس بدانجا رفته سر اسود را از بدن جدا کرد و رفقای ثلاثه به منازل خویش بازگشتند. چون صبح صادق طلوع کرد، مؤذنی را فرمود که به ادای اذان قیام کرد، پس از اشهد ان محمداً رسول اﷲ، گفت: و ان عیهله کذاب. متابعان اسود از شنیدن آن کلمه در خروش آمده، فیروز سر اسود را بجانب ایشان انداخت. آن جماعت پراکنده گشتند و مردم یمن از شر ایشان نجات یافتند.گویند استیلای اسود بر یمن سه ماه بیش نبود، و قبل از وفات سید کاینات علیه افضل الصلوات بیک روز بوقوع انجامید و آن حضرت را این صورت بوحی معلوم شده اصحاب را خبر گردانیده بر زبان معجزبیان خود گذرانید که: فاز فیروز. و روایتی آنکه: بعد از انتقال پیغمبر آخرالزمان به ریاض ِ رضوان، ابوبکر لشکر بمدد امرای یمن ارسال داشته ایشان را به مقاتله ٔ اسود مأمور گردانید، و میان اهل اسلام و اصحاب کفر و ظلام محاربه بوقوع پیوسته، نسیم فتح و پیروزی بر پرچم علم امت ِ سید عالم صلی اﷲ علیه و آله و سلم وزید، و اسود بر دست فیروزمقتول گردید. (حبیب السیر چ طهران ج 1 جزو4 ص 155).
زرکلی در الاعلام آورده که: اسود عنسی ملقب به «ذوالحمار» دعوی پیمبری کرد و مشعبد بود و از یمن برخاست و ستمکار بود، و بر مال و ناموس مردمان دست دراز داشتی. هنگامی که اهالی یمن تحت لواء اسلام درآمدند، او نیز مسلمان شد، و سپس مرتد گردید، و وی نخستین کس بود که پس از قبول مسلمانی ارتداد یافت و دعوی نبوت کرد، و بقبیله ٔ خویش چیزهای شگفت آوری نشان داد که بر اثر آن سخت خیره بماندند. بطن مذحج که از بطون کهلان بود به پیروی وی برخاستند، تا اسود بر نجران و صنعاء چیره گردید، و حوزه ٔ تسلط وی وسعت یافت، بحدی که از مابین صحراء لوت حضرموت تا طائف و بحرین و احساء و عدن را تحت سلطه و اقتدار خویش آورد. در این اثناء پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم نامه ای چند به بازماندگانی ازسران یمن که در یمن اقامت داشتند بنوشت و فرمان دادکه اسود را بهر جا که یافتند بکشند تا آنکه یکی از همان سران یمن، اسود را غافل گیر کرده و او را بکشت. ابن اثیر واقعه ٔ قتل وی را بطور تفصیل ضمن حوادث سال یازدهم هجرت در کامل التواریخ آورده است. و قتل وی یک ماه قبل از رحلت پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم واقع شد. (الاعلام ج 2 ص 756).
حمداﷲ مستوفی گوید: «در سال یازدهم (هجرت) در ماه محرم خبر آمد که شامیان قصد اسلام دارند. اسامهبن زید را با آن مردان جنگ فرمود، و از یمن خبر آمد که اسودبن کعب دعوی پیغمبری می کند. فیروز دیلمی و اهل یمن را نامه کرد تا او را بکشند، و پیغمبر بنور نبوت اصحاب را از قتل او خبر داد که مسیلمه که دعوی پیغمبری میکند و از قوم طلحه دعوت رسالت می کرد کار این دو تن را کفایت کردند». (تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 153). و رجوع به عقدالفریدچ محمد سعید العریان ج 3 صص 347-348 و البیان و التبیین چ سندوبی ج 1 ص 280 و 237 و صبح الاعشی ج 1 ص 327و قاموس الاعلام ترکی و اعلام زرکلی ج 1 ص 117 و ج 2 ص 756 و تاریخ سیستان ص 72 و تاریخ گزیده ص 238 و امتاع الاسماع ص 509 و مجمل التواریخ و القصص ص 172، 173 و صص 255-257 و ذوالحمار در همین لغت نامه شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن مطلب بن اسدبن عبدالعزی. یکی از اعدای رسول (ص). وی پدر زمعه است. (امتاع الاسماع ج 1 ص 23 و 73).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عبدالرحمن. محدث است. وی از پدر خود از جد خویش آرد که گفت رسول اﷲ (ص) فرمود: «ماخلق اﷲ دابهً اکرم من النعجه» و ذلک انه ستر عورتها و لم یستر عوره غیرها. (عیون الاخبار ابن قتیبه ج 2 ص 73). و رجوع به عقدالفرید ج 7 ص 102 و 265 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن منذربن نعمان بن امروءالقیس. یکی از ملوک حیره معروف به آل نصر یا آل لخم معاصر فیروزبن یزدجرد تا قباد. رجوع به آل نصر شود. اسود بیست سال سلطنت کرد و پس از وی برادر او منذربن منذر بسلطنت رسید. (حبیب السیر چ تهران ج 1 جزو2 ص 92). و رجوع به فهرست عقدالفریدج 6 شود. || نام یازدهمین از ملوک معد.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن موسی بن اسحاق انصاری. قاضی و محدث. متوفی بسال 329 هَ. ق. (اخبار الراضی باﷲ و المتقی باﷲ (الاوراق) چ هیورث. دن ص 212).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن هلال مکنی به ابومسلم. تابعی است.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن یزیدبن قیس بن عبداﷲ مکنی به ابوعمرو نخعی برادرزاده ٔ علقمهبن قیس، یکی از مشاهیر تابعین و قدمای فقها و زهاد و از اهل کوفه. وی درک خدمت خلیفه ٔ اول و دویم کرده و از علی (ع) و عایشه و ابن مسعود و معاذ و ابوموسی و سلمان روایت دارد. پسراو عبدالرحمن بن اسود و ابراهیم بن یزید و خواهرزاده ٔوی ابراهیم نخعی از او روایت کنند. او در روایت موثق است. مردی زاهد و متقی بود و بسال 75 هَ. ق. درگذشت. او راست: تفسیر. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و فهرست المصاحف و فهرست عقدالفرید ج 3 و البیان و التبیین چ سندوبی ج 3 ص 105 و اعلام زرکلی ج 1 ص 117 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن یعفربن قیس الدارمی مکنی به ابونهشل. شاعر جاهلی از سادات تمیم و از مردم عراق است. وی فصیح و نیکوسخن بود و مشهورترین شعر او قصیده ٔ دالیه ٔ اوست بمطلع: نام الخلی و ماأحس رقادی. (اعلام زرکلی ج 1 ص 117). مؤلف قاموس الاعلام ترکی لقب او را ذوالاَّثار گفته، و او برادر حطائط نهشلی بن یعفر است. و رجوع به المعرب جوالیفی چ احمد محمد شاکر ص 178 و 331 و عقدالفرید چ عریان ج 3 ص 236 و 298 و الجماهر ص 109 و 112 و مجمل التواریخ ص 166 و الموشح ص 81 و 82 و رجوع به اسود نهشلی شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) سلیم. او راست: شرطی، که در اسکندریه بسال 1898 م. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) شوذب الخارجی. رجوع به شوذب و فهرست عقدالفرید شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) عنسی. رجوع به اسودبن کعب شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) غندجانی، حسن بن احمد مکنی به ابومحمد. رجوع به حسن بن احمد مکنی به ابومحمد اعرابی و رجوع به معجم الادباء ج 3 ص 22 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) لخمی. وی اسودبن منذر اول، ابن امروءالقیس بن عمرو لخمی از ملوک عراق بجاهلیت است. او پس از پدر به ولایت رسید و جنگهائی بین وی و غسانیین (ملوک شام) روی داد و اسود ایشان را منهزم کرد و در یکی از معارک بسال 164 قبل از هجرت مقتول شد. (اعلام زرکلی ج 1 ص 117).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عبدالاسد المخزومی. وی بدست حمزهبن عبدالمطلب در یوم بدر کشته شد. (امتاع الاسماع ج 1 صص 84-85).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن عامر معروف به شاذان. رجوع به شاذان و مناقب الامام احمدبن حنبل ص 85 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) نهشلی ملقب به ذوالاَّثار. شاعری از عرب و او را ذوالاَّثار از آن گویند که چون هجای قومی کردی، آثار خود در ایشان بماندی و شعر او در اشعار دیگر شاعران حکم آثار شیر در آثار سباع دیگر داشت. رجوع به اسودبن یعفر شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن ابی البختری. از قبیله ٔ قریش و یکی از صحابه است. پدر او ابوبختری در وقعه ٔ بدر در زمره ٔ کفار بقتل رسید و او خود در زمان فتح مکه ایمان آورد و بصحبت حضرت نبوی نایل شد. معاویه وقتی که میخواست بشربن ابی ارطاه را برای کشتن طرفداران علی (ع) به مدینه فرستد، با اسود در این باب مشورت کرد و وی مانع آن جنایت شد. (قاموس الاعلام ترکی).

اسود. [اُ] ج ِ اَسَد. (غیاث). شیران:
از چهی بنمود معدومی خیال
در چه اندازد اسود کالجبال.
مولوی.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) (بحر...) دریای سیاه. بحرالروس. بحر طرابزنده. (دمشقی). رجوع به بحر اسود و رجوع به فهرست نخبهالدهر و ضمیمه ٔ معجم البلدان ج 1 ص 274 شود. || بحرالاسود الشمالی،بحرالورنگ. بحرالظلمه.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) یاقوت آرد: عوام بن الاصبع گوید: برابر بطن نخل، کوهی است که آنرا اسود گویند نصف آن نجدی و نصف حجازی است. و آن کوهی مرتفع است و در آن گیاهی جز علوفه از قبیل صلیان و غَضور یافت نشود. (معجم البلدان).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) بطنی از هَلباسُوید. (صبح الاعشی ج 1 ص 332).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) نام یکی دو تن از ملوکی که در دوره ٔ ملوک ساسانی در حیره حکومت داشتند. بعضی نوادرو وقایع آنان مشهور است ولی تاریخ ایشان مضبوط نیست. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به اسودبن عفان شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) مردی از بنی مُذحج، مشعبد و سخنگوی و فصیح. (سبک شناسی ج 1 ص 264 از تاریخ بلعمی).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابومغیره. محدث است.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابراهیم بک. صاحب جریده ٔ لبنان و مدیر معارف متصرفیه ٔ جبل، ویکی از اعضای مجلس اداره ٔ آن ناحیت. او راست: 1- التلید و الطرید، و آن دیوان تهنیت های شعراست برای ناصیف بک رئیس قلم ترکی در جبل لبنان که در مطبعه ٔ عثمانیه ٔ لبنان بسال 1892 م. بطبع رسیده. 2- الخطابه که در عبدا (لبنان) بسال 1896 م. چاپ شده. 3- دلیل لبنان، که در ضمن آن اصناف الفوائد عن لبنان در مطبعه ٔ عثمانیه در عبدا بسال 1906 م. طبع شده. 4- ذخائر لبنان، شامل بحث جغرافیائی و تاریخی لبنان، در عبدا بسال 1896 م. طبع شده است. 5- الرحله الامبراطوریه فی الممالک العثمانیه، مشتمل بر اشعار شعرا که در مدح امپراتور ویلهلم دوم، ملکه اوگوست ویکتوریا در اثنای دیدارآنان از دارالسعاده و فلسطین و سوریه ساخته اند و درعبدا بسال 1898 م. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) لقب احمدبن الظاهر باﷲ عباسی. رجوع به احمد شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن ابی کریمه. شاعر عرب. وی در اشعار خود کلمات فارسی آورده است:
لزم الغرّام ثوبی
بکره فی یوم سبت ِ
فتمایلت علیهم
میل َ زنجی بمست
قد حسا الداذی صرفاً
او عقاراً پایخست
ثم ّ کفتم ذو زیادِ
ویحکم اِن خرّکفت
اِن ّجلدی دبغته
اهل صنعاء بجفت
و ابوعمره عندی
ان ّ گوریذ نمست
جالس اندر مکناد
ایا عمدِ بنهست.
رجوع به البیان و التبیین چ سندوبی ج 1 ص 132 و 149 و تاریخ سیستان حاشیه ٔ ص 213 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن شعوب. یکی از مشرکین که در وقعه ٔ بدر شرکت داشت. رجوع به امتاع الاسماع ج 1 ص 149 و واقدی ص 268 شود. در ابن هشام نام او «شدادبن الاسود و هو ابن شعوب » آمده (ج 2 ص 568). ابن حجر در ترجمه ٔ ابوبکربن شعوب اللیثی گوید: اسم او شداد است و گویند اسود.و گویند او شدادبن اسود است، اما شعوب مادر اوست به اتفاق... و او خزاعیه و بقولی کنانیه بود و در بخاری وی را کلبیه گفته است، و در ترجمه ٔ «شدادبن شعوب » آمده: اسم پدر او «اسودبن عبدشمس بن مالک از بنی لیث بن بکربن کنانه» است. (امتاع الاسماع ج 1 ص 149 ح 6).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن ارقم. از مشاهیر بنومرهبن حجر از کنده. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 341 شود.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن اوس بن الحُمَّرَه. وی نزد نجاشی شد و معالجه ٔ سگ را بدو آموخت. ابن قتیبه بنقل از ابوالیقظان آرد که فرزندان او تا زمان وی باقی بودند و از فرزندان او مُحل است که عتیبهبن مرداس را علاج کرد. (عیون الانباء ج 2 ص 80).

اسود. [اَوَ] (اِخ) ابن بلال. یکی از رجال بنی امیه. وی به لقب محاذی و یا محاربی ملقّب بود و سمت ریاست دریانوردان داشت. او از طرف هشام با دسته ای کشتی مأمور بحر سفید شد و سپس ولیدبن یزید وی را به قبرس فرستاد تا اهالی را بر رومیان برانگیزد. (قاموس الاعلام ترکی).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن خزاعی.پیامبر (ص) وی و گروهی را با عبداﷲبن عتیک بن الحارث برای جنگ با ابورافع یهودی فرستاد و بفرمود تا او را بکشند. صاحب ترجمه را «خزاعی بن الاسود» هم گفته اند و او از خلفاء خزرج بود. (امتاع الاسماع ج 1 ص 186).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن دُهَیْم. شاعریست. او راست:
و لما رأیت الشیب عیب بیاضه
تشببت و ابتعت الشباب بدرهم.
(عیون الاخبار ابن قتیبه ج 4 ص 51).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن زیدبن قیس. وی صاحب عبداﷲ، و صائم الدهر و قائم اللیل بود و در سنه ٔ اربع و سبعین (74 هَ. ق.). درگذشت. (تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 244).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن سام. بقول مستوفی وی سوم پسر سام بود. اهواز و پهلو، پسران او اند. (تاریخ گزیده چ لندن ج 1 ص 27). و البته بر اساسی نیست.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن سریع. یکی از قصّاص. او راست:
فان تنج منها تنج مِن ذی عظیمه
والاّ فانّی لااخالک ناجیا.
(البیان و التبیین چ سندوبی ج 1 ص 284).

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن سریع مکنی به ابوعبداﷲ. صحابی است.

اسود. [اَ وَ] (اِخ) ابن سعید. وی از جانب یزیدبن معاویه به سیستان رفت در آخر سنه ٔ 62 هَ. ق. و چند روزی ببود. (تاریخ سیستان ص 103).

اسود. [اَوَ] (اِخ) نخعی. رجوع به اسودبن یزیدبن قیس شود.

فرهنگ معین

سیاه، سیاه چرده، مار بزرگ سیاه. [خوانش: (اَ وَ) [ع.] (ص.)]

فرهنگ عمید

سیاه،

شیرها،

حل جدول

سیاه عرب

مترادف و متضاد زبان فارسی

تیره، سیاه، سیاه‌چرده، قره، کبود،
(متضاد) ابیض، بیضا، سپید، سفید

فرهنگ فارسی هوشیار

سیاه، بزرگتر قوم، ماهی سیاه، بزرگ، ضد ابیض زشت تر

فرهنگ فارسی آزاد

اُسُوُد، شیران (مفرد: اَسَد)،

اَسْوَد، سیاه (مؤنث: سَوْداء)،

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری