ترجمه روان‌ به انگلیسی

روان‌

روان‌

  • Breath, Fluent, Fluently, Fluid, Smooth, Liquid, Psycho-, Psychoneurotic, Runny, Silver-Tongued, Soul, Spirit

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی روان‌ در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • روان (فرهنگ معین): رونده، جاری، در حال رفتن. [خوانش: (رَ) (ص فا.)]
  • روان (لغت نامه دهخدا): روان. [رَ] (نف) رونده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). پویان. (ناظم الاطباء). آنچه یا آنکه راه رود:
    یکی زنده پیلی چو کوهی روان
    به زیر اندر آورده بد پهلوان.
    فردوسی.
    پس من کنون تا پل نهروان
    بیاورد لشکر چو کوه روان.
    فردوسی.
    شد از بیم همچون تن بیروان
    به سر بر پراکن ...ادامه مطلب...
  • روان (فارسی به عربی): خصله، روح، سائل، سهل، شبح، طلیق، متصل، مفید، ناعم
  • روان (فرهنگ عمید): جان، روح حیوانی: شبانگه کارد بر حلقش بمالید / روان گوسفند از وی بنالید (سعدی: ۱۰۰)، جان و روان یکی‌ست به ‌نزدیک فیلسوف / ورچه ز راه نام دو آید روان و جان (ابوشکور: شاعران بی‌دیوان: ۸۹)،
    (فلسفه) [قدیمی] نفس ناطقه،
  • روان‬ (فارسی به ترکی): akıcı
  • روان (حل جدول): روح
  • روان (مترادف و متضاد زبان فارسی): رقیق، سیال، مایع، جاری، ساری، متداول، جان، روح، نفس، سلیس، شیوا، راهی، روانه، عازم، لینت، نرمی،
    (متضاد) جامد
  • روان (فرهنگ فارسی هوشیار): رونده، آنچه یا آنکه راه رود
  • روان (فارسی به ایتالیایی): fluido
  • روان (فارسی به آلمانی): Bequem, Doppelbild (m), Einfach, Geist (m), Geist (m), Gemüt (n), Gespenster (m), Leicht, Seele (f), Spuk (m)