time به فارسی | دیکشنری انگلیسی - جدول یاب

time به فارسی دیکشنری انگلیسی

time
  • زمان

  • هنگام

  • وقت

  • مدتوقت

  • زمان

  • گاه

  • فرصت

  • مجال

  • (درجمع) زمانه

  • ایام

  • روزگار

  • مد روز

  • عهد

  • مدت

  • وقت معین کردن

  • متقارن ساختن

  • مرور زمان را ثبت کردن

  • زمانی

  • موقعی

  • ساعتی

  • زمان معیاری از طول مدت یک اتفاق واحد اصلی زمان ثانیه است.

  • زمان

  • ضرب در، زمان، هنگام، دوران، وقت، موقع، لحظه، مرحله

  • فرمان TIME.

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری