set up به فارسی دیکشنری انگلیسی
-
برپا کردن
-
برپائی
-
مقدمه چینیوضع
-
ترتیب
-
وضع بدن
-
نصب کردن
-
واگذاشتن
-
مونتاژ - سوار کردن قطعات ماشین - پارتی - مجموعه - دستگاه - ماشین ترتیب
-
نصب، مدل، نمونه، طرح کردن، ساختن، برپا کردن، تنظیم اولیه، آماده ساختن، پیدا کردن، محاسبه کردن، بدست آوردن، تشکیل دادن
-
نصب کردن
-
برقرار کردن، ساختن؛ دائر کردن؛ تنظیم کردن، برپا کردن



