power به فارسی | دیکشنری انگلیسی - جدول یاب

power به فارسی دیکشنری انگلیسی

power
  • زور

  • قدرت

  • برتری

  • توان

  • نیرو

  • اقتدار

  • سلطه نیروی برق

  • قدرت دید ذره بین

  • نیرو بخشیدن به

  • نیرومند کردن

  • زور بکار بردن قدرت

  • برق

  • نیرو - قدرت

  • توان

  • توان 1. سرعت زمانی انجام کار یا سرعتی که کار با آن انجام می شود. 2. (P) سرعتی که انرژِِ ی الکترزیکی با آن از قطعه ای گرفته یا به آن داده می شود و بر حسب توان اندازه گیری می شود. توان کمیت معینی است در حالی که سطح کمیت نسبی است. 3. نتیجه به دست آمده از ضرب عدد در خودش به تعداد دفعات مشخص. به این ترتیب 125 توان سوم 5 است.

  • توان، قدرت

  • قدرت

  • توان، قوت، نما، قوه

  • توان، نیرو، قدرت

  • توان

  • قدرت

  • توان

  • قدرت

  • توان

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری