Trace به فارسی دیکشنری انگلیسی
-
اثر
-
نشان
-
رد پا
-
جای پا
-
مقدار ناچیز
-
ز ترسیم
-
رسم
-
ترسیم کردن
-
ضبطکردن
-
کشیدن
-
اثر گذاشتن
-
دنبال کردن
-
پی کردن
-
پی بردن به رد
-
ردیابی کردن
-
رسم کردن
-
ترسیم کردن - کشیدن - مقدارناچیز
-
ردیابی
-
خط، اثر، رد، مسیر 1. مسیر قابل مشاهده لکه متحرک روی صفحه نمایش لامپ پرتو کاتد 2. کمیت بی نهایت کوچکی از ماده 3. روش تشخیص پزشکی قابل تغییر که تحلیلی از هر دستورالعمل اجرا شده ی کامپیوتر می دهد و ان را با اجرا شدن هر دستورالعمل در خروجی می نویسید. 4. مسیر رسانا روی برد مدار چاپی.
-
مسیر، مرور کردن
-
نقطه ی برخورد، طی کردن، ردیابی کردن، رد، پیمودن، رسم کردن، اثر، سایه
-
اثر، رد
-
طرح
-
اثر
-
ردیابی
-
پیگیری، ردیابی، دنبال کردن 1. (در یک برنامه ی نقاشی) ایجاد مسیر یا شما در اطراف منحنی های یک شکل طرح بیی (bitmapped) ضروری است که طرح بیت ها را ردیابی کرد تا به گرافیک برداری تبدیل شوند. ردیابی را می توان به وسیله ی یک برنامه ی کمکی یا از درون برنامه ی ترسیم انجام داد. 2. اجرای مرحله به مرحله یک برنامه، به طوری که نتایج هر مرحله قابل مشاهده باشد.
-
دنبال کردن، رسم کردن، ردیابی کردن.



