معنی فرودست در دهخدا

فرودست

فرودست

  • فرودست. [ف ُ دَ] (اِ مرکب) خوانندگی و گویندگی را گویند که چند کس آوازها را با هم یکی کنند و کوک سازند و با دائره و امثال آن اصول نگاه دارند. (برهان). || (ص مرکب) زیردست. مادون. مقابل بردست و زبردست و بالادست. (یادداشت بخط مؤلف): یکی بود از فرودست تر معتمدان درگاه و رسولیها کردی. (تاریخ بیهقی).

    پیشه کن امروز احسان با فرودستان خویش

    تا زبردستانْت ْ فردا با تو نیز احسان کنند.

    ناصرخسرو.

  • فرودست. [ف ُ دَ] (اِخ) ولایت بنگاله را گویند. (برهان).

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی فرودست در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • فرودست (فرهنگ معین): زیر دست، پست، فرومایه،
  • فرودست (فرهنگ عمید): زیردست،
    پست، زبون،
  • فرودست (حل جدول): مادون
  • فرودست (مترادف و متضاد زبان فارسی): زیردست، پست، دون، فرومایه، حقیر، ناتوان،
    (متضاد) بالادست، فرادست