معنی چین در دهخدا

چین

چین

  • چین. (اِ) شکن و بهم کشیدگی و ترنجیدگی در پوست روی یا پارچه یا چرم و امثال آنها. آژنگ. (از فرهنگ اسدی نخجوانی). شکنج. (برهان) (آنندراج). یرا. (ملحقات برهان). انجوغ که بر اندام از لاغری و پیری پیدا آید. (اوبهی). گره چنانکه در موی یا ابروی. پیچ.گره. (انجمن آرا). انجخ. انجوخ. انجوخه. انکماش. پیچ و تاب چنانکه در زلف. تاب. ترنج. ترنجیدگی. چغل. چوروک. خم. درنوردیدگی. ژنگ. ژول. شکن. طی. غر. کُلچ.کنج. کنجلک. کوس. کیس. لا و تا و تو و بهم کشیدگی چنانکه در پارچه و جز آن. ماز. مطوی. نورد:

    اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند

    که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه.

    کسائی.

    باد بهاری به آبگیر برآمد

    چون رخ من گشت آبگیر پر از چین.

    عماره.

    به دل پر ز کین و به رخ پر ز چین

    فرسته فرستاد زی شاه چین.

    فردوسی.

    سوی حجره ٔ خویش رفت آرزوی

    ز مهمان بیگانه پرچین به روی.

    فردوسی.

    پذیره شدندش پر از چین به روی

    سخنها نرفت ایچ بر آرزوی.

    فردوسی.

    ز بس پیچ و چین تاب و خم زلف دلبر

    گهی همچو چوگان شود گاه چنبر.

    فرخی.

    معشوق او بتی که دل اندر دو زلف او

    گم کرده از خم و گره و تاب و پیچ و چین.

    فرخی.

    هیبت شمشیر او بر کشوری گر بگذرد

    روی برنایان کند چون روی پیران پر ز چین.

    فرخی.

    پر از چین زلف و رخ پرنور گویی

    نبستندی مشاطه چینیانت.

    ناصرخسرو.

    برجستن مراد دل ای مسکین

    چوگانت گشت پشت و رخان پرچین.

    ناصرخسرو.

    بدو گشت دینار چین دست سائل

    وز آن شرم شد روی دینار پرچین.

    سوزنی.

    خط مسلسل او هرکه دید پندارد

    که زلف لعبت چین است کرده چین بر چین.

    سوزنی.

    ز آتش دلها صبا سوخته شد سربسر

    تا به سر زلف تو کرد گذر چین به چین.

    خاقانی.

    مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می

    می بر کف است چهره پر از چین چه مانده ای.

    خاقانی.

    همه ترکان چین بادند هندوش

    مباد از چینیان چینی بر ابروش.

    نظامی.

    گره بر گره چین زلفش چو دام

    همه چینیان چین او را غلام.

    نظامی.

    گر سخن گویم ز چین زلف تو

    از سر کین چین در ابروی افکنی.

    عطار.

    چون چین قبا بهم درافتند

    عشاق، چو کژ نهی کلاهت.

    عطار.

    همه عالم صنم چین بحکایت گویند

    صنم آنست که در هر خم زلفش چین است.

    سعدی (بدایع).

    هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز

    گر به چین سرزلفت بخطا مینگرم.

    سعدی (طیبات).

    بتی دارم که چین ابروانش

    حکایت میکند بتخانه ٔ چین.

    سعدی (طیبات).

    در چین زلفش ای دل مسکین چگونه ای

    کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو.

    حافظ.

    چین نپسندیدش بچهره اگرچه

    شاهد غضبان بود ز ننگ مبرا.

    قاآنی.

    غضن، چین پیشانی و جامه. (دهار).

    صاحب آنندراج گوید: نقش مراد و آیه ٔ عذاب و مسطر و سطر و مد احسان و مد انعام و لب و جوهر و تیغ و ماه عید و شیرازه ٔ دل بیدار، کمند غنچه و رگ تلخی از صفات و تشبیهات کلمه ٔ چین و شواهد ذیل را بر آن اقامه کند:

    آن گل چو در عرق شود از آتش عتاب

    چین جبین او رگ تلخی است درگلاب.

    حاجی طالب نصیب.

    گرچه مسطر مانع از جولان نگردد خامه را

    خشک می گردد نگاه از جبه ٔ پرچین تو.

    صائب.

    تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایست

    رقم ناز بر آن لوح جبین می بایست.

    صائب.

    موج لطف از جوهر تیغ عتابش می چکد

    غنچه ٔ چین جبینش از تبسم ناز داشت.

    بیدل.

    و نیز گوید که این کلمه با لفظ گشادن و شکفاندن و خوردن و بردن و برداشتن و برخاستن و ریختن و رستن و نشستن مستعمل است. رجوع به شواهد کلمه و نیز رجوع به این ترکیبات در ردیف خود شود.

    - ابرو پرچین گشتن،خشمگین شدن. غضبناک شدن. تند شدن به نشانه ٔ عدم رضایت:

    همه زرد گشتند و پرچین به روی

    کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی.

    فردوسی.

    - با رخ پرچین، با چهره ٔ پرشکنج و تاب. انجوخیده. چروکیده. ترنجیده. درهم کشیده. با چهره ٔ پرشکنج:

    زین عید عدو را غم و اندوه و ترا لهو

    تو با رخ چون لاله و او با رخ پرچین.

    فرخی.

    - بچین، دارای چین. باآژنگ. چین پیدا کرده:

    موی سپید و روی سیاه و رخ بچین

    بر زینت صدف شده و گشته کآینه.

    شهید.

    - برو (یا) ابرو پر از چین کردن، خشمگین شدن:

    برو پر ز چین کرد نوشین روان

    شگفت آمدش کار هر دو جوان.

    فردوسی.

    ز گفتار کسری سرافراز مرد

    برو پر ز چین کرد و رخسار زرد.

    فردوسی.

    - || بقصد صلابت تند شدن و حالت غضب بخود گرفتن:

    بفرمود تا رخش را زین کنند

    سواران بروهاپر از چین کنند.

    فردوسی.

    - پاچین، نوعی جامه ٔ زنانه. رجوع به پاچین شود.

    - پُرچین، با چین و خم فراوان. بسیار لا و تا. با شکنج بسیار. چین چین. خم اندر خم:

    مپرس از من حدیث زلف پرچین

    مجنبانید زنجیر مجانین.

    شبستری.

    - چهره پر از چین، ترشرو:

    مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می

    می بر کف است چهره پر از چین چه مانده ای.

    خاقانی.

    - چین از ابرو گشودن، بر سر مهر و ملایمت آمدن با فرونشاندن غضب:

    چین ز ابروی گره گیر تو خط هم نگشود

    تا قیامت نشود نرم کمانی که تراست.

    صائب.

    - چین از پیشانی کسی گشادن، چهره ٔ کسی را به خنده گشادن. کسی را خندان روی کردن. خنده به لب کسی آوردن:

    ز بس خسروی خوان که در چین نهاد

    ز پیشانی چینیان چین گشاد.

    نظامی.

    - چین از چهره گشادن، خندان روی شدن:

    بانوی چین ز چهره چین بگشاد

    وز رطب جوی انگبین بگشاد.

    نظامی.

    - چین از میان ابروی کسی بیرون بردن،

    کسی را شاد و خوش دل کردن. افسردگی از کسی دورکردن:

    خوبگوئی ای پسر بیرون برد

    از میان ابروی دشمنت چین.

    ناصرخسرو.

    - چین بر ابرو انداختن، اخم کردن. پیشانی در هم کشیدن. چین و شکن بر جبین آوردن. رو ترش کردن. خشمناک شدن. خشمگین شدن.

    - چین بر ابرو اندر آوردن، سخت برآشفتن:

    دلش پر ز درد و سرش پر ز کین

    بر ابرو ز خشم اندر آورد چین.

    فردوسی.

    - چین بر ابرو برآوردن، ابروان درهم کشیدن. بهم برآمدن. آشفته شدن. غضبناک شدن:

    مکن ترکی ای ترک چینی نگار

    بیا ساعتی چین بر ابرو میار.

    نظامی.

    - چین بر ابرو زدن، گره بر ابرو آوردن. ابروان درهم کشیدن

    - || بهم برآمدن. آشفته شدن:

    دست او را برگرفتم چین بر ابرو زد سپهر

    گفت ای بیهوده گو از ژاژخائی شرم دار.

    قاآنی.

    - چین بر ابرو سرشتن، گره برابرو آوردن. مجازاً خشمگین شدن:

    سوی چین شد بر ابرو چین سرشته

    اذا جاء القضا بر سر نوشته.

    نظامی.

    - چین بر ابرو فتادن، به خشم آمدن.

    - || کنایه از تنگدل شدن. غمناک شدن. محزون گشتن.

    - چین بر ابرو فکندن، روی درهم کشیدن. در غضب شدن. (برهان) (آنندراج).

    - || کنایه از پیر شدن. (برهان) (آنندراج).

    - چین بر ابرو نیفتادن، افسرده نشدن. تحمل کردن. پایداری و استقامت ورزیدن:

    هزار سنگ پریشان بی گنه بخورم

    که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم.

    سعدی.

    - چین بر جبین آوردن، اخم کردن. رجوع به اخم کردن شود.

    - چین بر چهره آوردن، رو ترش کردن.خشمگین شدن.

    - چین بر چین، مجعد. تابدار. پرتاب. خم اندر خم. چین چین:

    خط مسلسل او هر که دید پندارد

    که زلف لعبت چین است کرده چین بر چین.

    سوزنی.

    - چین به ابرو زدن از کسی، خشم نمودن به کسی. نمودن که با او بر سر غضب و دشمنی است:

    بفرمود تا کوس رویین زنند

    به ابرو در از چینیان چین زنند.

    نظامی.

    - چین به ابرو فکندن، رو ترش کردن. اخم کردن.

    - || کنایه از پیر شدن است.

    - چین به چهر آوردن، به نشانه ٔ خشم یا ملال ابرودر هم کشیدن:

    نباید که جز داد و مهر آوریم

    وگر چین ز کاری بچهر آوریم.

    فردوسی.

    - || روی درهم کشیدن. اخم کردن. کنایه از مخالف شدن باشد. (از آنندراج) (از انجمن آرا). تند گشتن. خشمگین شدن. غضبناک شدن:

    و دیگر بجائی که گردان سپهر

    شود تند و چین اندر آرد به چهر.

    فردوسی.

    - چین به چهره افکندن، رو ترش کردن. روی درهم کشیدن. اخم کردن. رجوع به اخم کردن شود.

    - چین به چین گذر کردن، گذشتن از لابلای چیزی. خم به خم عبور کردن. از هر چین و شکن گذشتن:

    زآتش دلها صبا سوخته شد سربسر

    تا به سر زلف توکرد گذر چین به چین.

    خاقانی.

    - چین پیشانی، فرورفتگیها و خطها که در پوست پیشانی به علت بالا رفتن سن و یا اخم کردن و خشمگین شدن پیدا شود. شکنج رخسار. خطوط جبهه از پیری یاخشم:

    کسی که تشنه لب ناز تست میداند

    که موج آب حیاتست چین پیشانی.

    عرفی.

    - چین چین، پر از چین. جامه و مانند آن که چین بسیار داشته باشد. رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.

    - چین جبین و چین پیشانی و چین ابرو، خطوطی که در هنگام بی دماغی و اخم رویی بر پیشانی و ابرو می افتد:

    کسی که تشنه لب ناز تست می داند

    که موج آب حیاتست چین پیشانی.

    عرفی.

    عتاب و ناز و دشنامش چه خواهد بود حیرانم.

    پریرویی که باشد چین ابرو مد احسانش.

    صائب.

    - چین در ابرو انداختن از کسی، از کسی ناخشنودشدن. خشم گرفتن:

    ز کس چین در ابرو نینداختی

    ز بازی به تندی نپرداختی.

    سعدی.

    - چین در ابرو فکندن، تند شدن. خشمگین شدن. غضبناک شدن:

    گر سخن گویم ز چین زلف تو

    از سرکین چین در ابروی افکنی.

    عطار.

    - چین در جبین داشتن، سخت خشمگین بودن. خشم آوردن. به حالت غضب در بودن:

    شده تند کاووس و چین در جبین

    شده راست مانند شیر عرین.

    فردوسی.

    - چین در چین، شکن در شکن. خم اندر خم:

    همه گره گره است آن دو زلف چین درچین

    گره به غالیه و چین به مشک ناب عجین.

    فرخی.

    - چین قبا، شکن و ته جامه:

    کلاه گوشه ٔ خصم تو گر بیند چرخ

    بهم فروشکند طاق در چو چین قبای.

    سپاهانی.

    - چین قبا در هم افتادن، با هم دست به گریبان شدن.

    - خم و چین بر ابرو بودن از کسی، از او متنفر و دل نگران و خشمگین بودن. از او ناخشنود بودن:

    حاسدم گوید ببردی دوستانم را ز من

    دوستان راخود بر ابرو بود از او خم و چین.

    منوچهری.

    - رخسار پر از چین گشتن، پرچین شدن چهره.

    - || کنایه از پیر و ناتوان شدن.

    - روی پرچین کردن، خشم و غضب آوردن.

    - || انجوخیده و پرشکنج ساختن روی همانند روی پیران. ترنجیده کردن پوست رخسار:

    هیبت شمشیر او بر کشوری گر بگذرد

    روی برنایان کند چون روی پیران پر ز چین.

    فرخی.

    - روی و جبین پرچین کردن، روی ترش کردن به علامت عدم رضایت و ناخشنودی:

    سوی چین دین من راه بیاموزم

    مر ترا، گر نکنی روی و جبین پرچین.

    ناصرخسرو.

    - زلف پرچین، موی پرشکن. زلف خم اندرخم. گیسوی پرتاب.

    - زلف چین در چین، زلف خم اندر خم. زلف گره در گره:

    همه گره گره است آن دو زلف چین در چین

    گره به غالیه و چین به مشک ناب عجین.

    فرخی.

    - کمرچین، نوعی جامه ٔ زنانه. رجوع به کمرچین شود.

    || در گیاه شناسی، فرورفتگی ها و روزنه هائی که به اشکال گوناگون درسطح دانه ٔ گرده بواسطه ٔ ضخیم شدن سانتریفوژ پیدا میشود و به این ترتیب غشاء دانه ٔ گرده یکنواختی خود را از دست میدهد. (گیاه شناسی حبیب اﷲ ثابتی ص 466). || در زمین شناسی، خمی در سنگهای چینه ای (مطبق). علت مستقیم پیدایش چین ها فشارهای جانبی قشر جامد زمین است. بعضی از چینها کم دامنه اند و میتوان آنها را مستقیماً مشاهده کرد، ولی اغلب آنها بقدری وسیع و سنگهای آشکار آنها بقدری متفرقند که تشخیص چین مستلزم بررسی پهنه های نسبتاً وسیع و تطبیق کردن طبقات سنگهاست. طبقه ای از سنگ را که به صورت تاق (طاق) چین خورده باشد، تاقدیس و آن را که به صورت جام چین خورده باشد، ناودیس میخوانند. تاقدیس شکنجی تاقدیس بزرگی است که پهلوهایش خود مرکب از تاقدیس ها و ناودیسها باشد. تعریف ناودیس شکنجی بهمین قیاس است چین ها غالباً در زیر سطح زمین و از نظر پنهانند ولی فرسایش ممکن است آنها را آشکار سازدمثلاً سر یک تاقدیس ممکن است طوری سائیده شود که فقطپهنه ٔ همواری باقی بماند، و حتی در نتیجه ٔ متلاشی شدن سنگهای نزدیک سطح زمین و سایش زمین بواسطه ٔ عوامل مختلف طبیعی: آفتاب، باد، باران، یخبندان، آبهای جاری، یخهای متحرک و دریا. ممکن است باقیمانده ٔ یک تاقدیس پایین تر از سطح یک ناودیس قرار گیرد.

    - چین بادبزنی، با تاها و لاهای موازی و متعدد.

    - چین برگشته، چینی است که در نتیجه ٔ زیادتی فشار بر یک پهلو یکی از دو پهلو روی دیگری قرار گرفته باشد. (دایره المعارف فارسی).

    - چین پسین، چین خوردگی دوم بیخ حلق.

    - چین پیشین، یکی از چین خوردگیهای بیخ حلق که به آخر زبان متصل می شود.

    - چین تک شیب، چینی است که فقط یک پهلو داشته باشد.

    - چین خوابیده، چین برگشته ای است که پهلوهای آن افقی قرار گرفته باشد.

    - چین سُرین، قسمتی که برآمدگی سرین را از سطح خلفی ران جدا میکند. چین سرین به کنار تحتانی عضله ٔ سرینی بزرگ مربوط نیست زیرا کنار تحتانی این عضله مایل است در صورتی که چین سرین افقی میباشد و عبارت از نوار لیفی است که به برجستگی ورکی میچسبد ابتدا به داخل متوجه می شود و کنار عضله ٔ سرینی بزرگ را دور میزند و بعد به طور افقی به خارج میرود و الیاف عضلانی را قطع میکند در این محل پوست به نوار لیفی مذکور می چسبد و چین افقی سیرش را میکند. (کالبدشناسی هنری چ کیهانی ص 106).

    - چین گسیخته، چین نامنظم و با فواصل درشت.

    - چین منگل، چینی که به طور قائم در کنار چشم زردپوستان قرار دارد و تکمه ٔ اشکی را که در زاویه ٔ داخلی میان دو پلک در دریاچه ٔ اشکی قرار دارد پوشیده می دارد. (کالبدشناسی هنری چ کیهانی ص 145).

    - چین همخواب، چینی است که دو پهلویش همشیب و موازی باشد.

  • چین. (اِ) حاصل چیدن. (یادداشت مؤلف). یک بار چیدن. یک دفعه بریدن سبزیهائی که چند بار توان چیدن. یک بار درو. حصاد، چین اول تره و یونجه و امثال آن: چین دوم شبدر. تره هشت چین دارد. (یادداشت مؤلف). رجوع به درو شود.

    - شاه چین، آن نوبت از چیدن که به فراوانی و کمال از دیگر نوبتها برتر بود.

    || چیده. چیده شده.

    - ته چین، چیده شده دربن و زیر چیزی.

    - || نوعی پلو با گوشت و ماست و زعفران.

    - دارچین، چیده شده از درخت.

    - دست چین، چیده شده با دست سلامت میوه و دقت را.

    - سبدچین، چیده شده در سبد.

    - سنگ چین، به سنگ برآورده.

    - شب چین، چیده شده به گاه شب.

    - صبح چین، چیده شده به صبح. از بوته یا شاخه جداشده به وقت صبح.

  • چین. (نف) مخفف چیننده. رجوع به چیننده و نیزرجوع به ترکیبات ذیل در معانی و ردیفهای خود شود.

    - پاورچین پاورچین رفتن، قدم آهسته و یواش رفتن. با تأنی و طمأنینه رفتن. آهسته و بی صدا گام برداشتن.

    || برگزیننده. انتخاب کننده.

    - دست چین کردن، انتخاب و به گزین کردن.

    - شاه چین، که انتخاب احسن کننده. به گزین.

    - گل چین، انتخاب کننده. برگزیننده.

    - || باغبان. که گل از شاخه بازکند.

    - گل چین کردن، انتخاب کردن.برگزیدن.

    - گل چین گل چین، خرامان خرامان. رفتاری به تأنی و ناز. رفتنی به ناز و با خرام.

    - نکته چین، بیرون کشنده ٔ دقایق و لطایف کلام.

    - یکه چین کردن، انتخاب احسن کردن. به گزینی. || گزارنده. بیرون کشنده.

    - خبرچین، خبربر. دو به هم زن.

    - سخن چین، غماز:

    سخن چین کند تازه جنگ قدیم

    به خشم آورد نیکمرد سلیم.

    سعدی.

    || جذب کننده.بخودکشنده. چنانکه پارچه ٔ پرزدار یا کاغذ آب خشک کن.

    - آب چین، که آب بر خود گیرد. (کاغذ. پارچه).

    - خوی چین، عرق گیر.

    - عرق چین، عرق گیر.

    - || نوعی کلاه بی لبه که فرق سر را پوشاند. رجوع به عرق چین شود.

    || که چیزها را با نظم و ترتیب روی هم یا در کنار هم گذارد. مرتب.

    - بادمجان دورقاب چین، کنایه از چاپلوس و متملق است.

    - حروف چین، در کنار هم قراردهنده ٔ حروف برای ساختن کلمات و عبارات در مطابع.

    - راسته چین، در اصطلاح مطبعه که راسته چینی کند؛ یعنی سطور صفحات بی حواشی و پاورقی را بچیند. رجوع به راسته چینی شود.

    - گوهرچین، گوهرآما. آنکه ترصیع کند. که جواهر نشاند.

    || جمعکننده. فراهم آورنده. بردارنده از زمین یا جایی. ملتقط. برچیننده. چنانکه مرغ دانه را و تماشائی نثار را.

    - تپاله چین، تپاله برچین، آزاله چین (در تداول عامه ٔ قزوین)، که سرگین از کوی ها گرد کند سوخت زمستانی را.

    - خوشه چین، برچیننده و گردآورنده و جمعکننده ٔ خوشه. آنکه پس از درودن غله در کشتزار بگردد و خوشه های بر زمین افتاده را جمع کند:

    همه خوشه چینند ومن دانه کار

    همه خانه پرداز و من خانه دار.

    نظامی.

    خداوند خرمن زیان میکند

    که با خوشه چین سرگران میکند.

    سعدی (بوستان).

    ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

    باری نگه کن ای که خداوند خرمنی.

    سعدی (طیبات).

    برو خوشه چین باش سعدی صفت

    که گرد آوری خرمن معرفت.

    سعدی.

    - دانه چین، دانه برچین. بردارنده و گردکننده ٔ دانه و حبوب از زمین چنانکه مرغ.

    - دینارچین، گردآورنده ٔ دینار:

    به درگشت دینار چین دست سائل

    وزآن شرم شد روی دینار پرچین.

    سوزنی.

    - ریزه چین، که دانه ها یا قطعات خرداز غذا و جز آن بر زمین افتاده باشد بردارد.

    - شکرچین، جمعکننده ٔ دانه های شکر.

    - کهنه چین، فراهم آورنده ٔ قطعات کهنه و ژنده از کویها.

    - لته چین، کهنه چین.

    - نثارچین، بردارنده و جمعآورنده ٔنثار از نقل به هنگام شاباش.

    || جداکننده. قطعکننده. برنده. بازکننده.

    - پساچین، پسه چین، جداکننده ٔ خوشه های خرد و بجای مانده از انگور و خرما پس از اتمام انگورچینی یا خرماچینی.

    - خارچین، برنده ٔ خار. رجوع به این ترکیب در جای خود شود.

    - رطب چین، چیننده ٔ خرما.که خرما از شاخه بازکند.

    - || مجازاً کام گیرنده:

    رطب چین درآمد ز نوشینه خواب

    دماغی پرآتش دهانی پرآب.

    نظامی.

    - || مجازاً به معنی بوسه گیرنده. رباینده ٔ بوسه.

    - گل چین،قطعکننده ٔ گل از بوته. بازکننده ٔ گل از شاخه.

    - موی چین، برنده و قطعکننده ٔ موی.

    - || آلت بریدن موی.

    ترکیبات دیگر کلمه ٔ چین در معانی فاعلی و مفعولی:

    - انگبین چین. پرچین. پی وپاچین. ترچین. تف چین. جرعه چین. خمارچین. خرچین. مقدمه چین.

    - پاچین، نوعی جامه ٔ زنانه.

    - پنبه چین، نوعی ماشین جدید.

    - درچین ورچین، درچین ورچین کردن، مرتب و بسامان کردن اثاث خانه.

    - کف چین، کف چین کردن.

    - یراق چین، یراق چین کردن.

  • چین. (اِخ) سلسله ای از پادشاهان چین که از 221 ق. م. تا 207 ق.م. حکمفرمائی کرد. این سلسله از مردمی به نام چین نام گرفته است که در 318 ق.م. از شمال غربی چین به دشت ثروتمند سچوان سرازیر شدند. چین ها پس از تجزیه ٔ دولت چو قدرت یافتند و در حکومت چین نظامی برقرار کردند، که تا این اواخر بجا ماند. مؤسس و اولین امپراطور سلسله چِنک نام داشت که پس از تأسیس سلطنت خود را شی هوانگ تی (نخستین امپراطور) خواند. وی قلمرو خود را از دیوار بزرگ چین (که به امر وی برای جلوگیری از هونهای مهاجم ساخته شد) تا نواحی فوکین، کوانگستونگ، کدانسی، و تونکن بسط داد. و بوسیله ٔ حفر ترعه ای، حمل و نقل بین یانگ تسه و هوانگ هو (رود زرد) را عملی ساخت. به منظور ایجاد فرهنگی متحدالشکل، سازمان حکومتی هرمی شکلی بوجود آورد، که تا قرن 20 م. دوام یافت، نظام ملوک الطوایفی عهد چو را منسوخ کرد، و چین را به صورت مملکت واحد متمرکزی درآورد، و در عهد وی قسمتی از آثار قدیم چینی را (جز آثار علمی) سوزانیدند، تا از افکار ملوک الطوایفی گذشته اثری باقی نماند. شی هوانگ تی در 210 ق.م. درگذشت، و پسر نالایق وی پس از سه سال سلطنت، تاج و تخت را از دست داد، و سلسله ٔ چین برافتاد. احتمالاً نام «چین » از اسم این سلسله گرفته شده است. (دائره المعارف فارسی).

  • چین. (اِخ) در مآخذ اسلامی صین قسمت مرکزی و شرقی آسیا که بیش از یک دوم این قاره را اشغال کرده است بر طبق مآخذ سازمان ملل متحد، از حیث وسعت سومین مملکت کره ٔ زمین است (اولی اتحاد جماهیر شوروی و دومی کانادا) پرجمعیت ترین ممالک زمین. نیز هست از شمال به سیبریه و جمهوری مغولستان، از مغرب بر ترکستان روس، پامیر، روسیه، افغانستان، و هند؛ از جنوب به هند، نپال، بهوتان، برمه، لائوس. ویتنام شمالی و دریای چین جنوبی و از شرق به سیبریه و کره ٔ شمالی و دریای زرد و دریای چین شرقی محدود است. بیشینه ٔ طول آن از غرب به شرق در حدود 4800 هزار گز و و بیشینه ٔ عرضش در حدود3200 هزار گز است مساحت زمینلاد چین 9700300هزارگزی مربع و مساحت فرمز (تایوان) و جزایر پنگهو (پسکادورس) 35960 هزار گز مربع میباشد. جمهوری چین [به چینی چونگ هوامینکوئو] در سال 1911م. تأسیس شد و از 1949م. منقسم به دو واحد سیاسی مجزاست یکی جمهوری خلق چین با (009، 9761 هزار گز مربع) (جمعیت در حدود 000، 000، 640) که عملاً همه ٔ زمینهای چین و بعضی از جزایر ساحلی را در دست دارد، و پایتختش پکن است، و دیگر چین ملی که فرمز را در دست دارد و پایتختش تایپه است.

    تقسیمات سیاسی: در 1956 م. کشور چین منقسم بود به 22 ایالت و سه ناحیه ٔ خودمختار (مغولستان داخلی، سینکیانگ - اویغور و تبت)، و سه شهر ویژه (پکن، تین تسین، و شانگهای). ناحیه ٔ معروف به «چین خاص » در قسمت جنوب شرقی چین واقع و مساحتش 3557000 هزار گز مربع (حدود 36/7% خاک چین) است. مرز شمالی آن تقریباً مطابق دیوار بزرگ چین میباشد. شهرهای عمده ٔ چین عبارتند از: پکن، تین تسین، چانگچون، چنگتو، چونگ کینگ، چینگتائو، سیان، شانگهای، کانتون، لوتا. (یورت آرتور، و ایرن)، موکدن، نانکینگ، ووهان و هاربین. خاک چین تقریباً به دو قسمت منقسم است: یکی اراضی پست قسمت شرقی، که مشتمل بر 25% خاک چین است و دیگر فلاتها و کوههای غربی. عمده ترین اراضی پست آن عبارتند از: 1- دشت منچوری. 2- دشت چین شمالی، که مسیر سفلای رود زرد از آن میگذرد. 3- دره و دلتای رود یانگ تسه. 4- دلتای رود سی کیتانگ که بر کانتون احاطه دارد. شیب عمومی خاک چین از جبال مرتفع سینکیانگ و تبت در مغولستان در غرب به طرف نواحی پست ساحلی در شمال است. مغولستان فلاتی است مرتفع، با فرازای تقریبی 11520 گز که جبال رفیعی بر آن احاطه دارد، بیابان گربی در مرکز این فلات است. پهنه های وسیعی در سینکیانگ را بیابانها یا کوههای مرتفع اشغال کرده اند. رشته ٔ تین شان این ناحیه را به دو قسمت منقسم میسازد: حوضه ٔ دزونگاری در شمال است. و شبکه ٔ رودهای ایلی و ایرتیش آن را مشروب میکنند در جنوب تین شان بین تین شان و بیابان وسیع تاکلاماکان، حوضه ٔ تاریم واقع است. جاده ٔ قدیم معروف به جاده ٔ ابریشم از سینکیانگ میگذشت. تبت فلات مرتفعی است که فرازای متوسط آن 4570 گز است. کوههائی که کناره ٔ این فلات را تشکیل میدهند از مرتفعترین کوههای جهانند. از آن جمله است کونلون در شمال، هیمالایا در جنوب، و رشته کوههائی در شرق که از سچوان به طرف جنوب در یون نان کشیده شده اند و عبور از آنها تقریباً غیرممکن است. رودهای سند، براهماپوترا، و سالوین، هر سه در این فلات سرچشمه میگیرند. منچوری دو رشته جبال در امتداد شمال - جنوب دارد: یکی خینگان بزرگ در غرب و دیگری چانگپای در شمال. دره های وسیع و حاصلخیزی در میان این کوهها قرار دارد که رودهای آمور، سونگاری، اوسوری، یالو، و غیره آنها را مشروب میکند. از جنبه ٔ تاریخی، چین چند کوه مقدس داشته است که از آن جمله تای یا تای شان (در شانتونگ) را میتوان نام برد. چین را سه شبکه ٔرودهای عظیم: هوانگ (رود زرد) در شمال، یانگ تسه در چین مرکزی، و سی کیانگ (رود غربی) در جنوب، زه کشی میکند. دیگر از رودهای مهم چین آمور است و ریزابه هایش (سرنگاری و یالو) در منچوری پِی، که بندر تین تسین بر آن واقع است، هوای، چینتانگ، که هانگچو بر مصب آن قرار دارد، و بالاخره مین، که در فوچو به دریا میریزد. و رودهای سند، سالوین، مکونگ و برهماپوترا نیز در چین سرچشمه میگیرند، اما در برمه، هند، و هندوچین جاری میشوند. رود تاریم در سینکیانگ مهمترین رود داخلی چین است. اگر چه چین دریاچه های بسیار دارد فقط معدودی از آنها وسعت قابل ملاحظه ای دارند از آن جمله است تونگتینگ، در هونان، پویانگ، در کیانگسی، و تای و هونگ تسه در کیانگسو. چون رودهای عمده در چین از غرب به شمال جاری است، برای تسهیل ارتباط بین نواحی شمالی و جنوبی، مخصوصاً در نواحی پرجمعیت جنوبی، شبکه ای از کانالها تعبیه شده است که مهمترین آن کانال بزرگ پایون - هواست که هانگچو را به پکن مرتبط میسازد.

    منابع طبیعی: چین از لحاظ کشاورزی متنوع است و میتوان آن را به ناحیه ای دارای رستنیها حیوانات مخصوص به خود تقسیم کرد. در جنوب، دره ٔ سی کیالگ (رود غربی) دارای رستنیهای مدارگانی است، غلات سالی سه بار و سبزیجات تا سالی هفت بار محصول میدهند، برنج، نیشکر، توتون، بعمل می آید. در چین مرکزی در دره ٔ یانگ تسه و در نواحی جنوبی، محصول عمده برنج است و چای و ابریشم این ناحیه مشهور میباشد. چین شمالی و منچوری جنوبی منطقه ای از جنگلهای درختان برگ ریز بوده است، ولی پهنه های وسیعی از آن جنگل سترده شده است، و مزارع گندم، پنبه، ارزن، و ذرت خوشه ای جایگزین جنگلها شده است. منچوری شمالی یگانه منطقه ٔ سیاخاک پرمایه ٔ چین است، این منطقه زمانی استپ بوده، ولی اکنون در بیشتر آن گندم و سویا (گیاه یکساله است که دانه های آن شبیه به لوبیای کوچک است و از آن برای خوراک استفاده میکنند) زراعت می شود. جمعیت چین برابر سرشماری سال 1953 و 1954 م. 582584839 تن بود اما این رقم دائماً افزایش می یابد چنانکه اخیراً آن را حدود 650 میلیون نوشته اند.

    صنایع: چین همیشه کشوری زراعتی بوده است و حتی در زمان حاضر نیز نیمی از سکنه ٔ آنها کشاورز هستند و بسبب کثرت جمعیت زمینی که قابل کشت و زرع ولی ناکشته باشد در چین وجود ندارد. پس از آمدن کمونیستها و اقدام به اصلاحات ارضی و تقسیم مجدد اراضی در 1950- 52 نظام کشاورزی چین صورت تعاونی پیدا کرد. در 1956 م. 90% کشاورزان عضو شرکتهای تعاونی بودند. در سال 1958 اقدام به تبدیل نظام تعاونی به نظام اشتراکی شد. از جنبه ٔ زراعتی، کوه چینلینگ چین را به دو ناحیه تقسیم میکند. محصولات عمده ٔ ناحیه ٔ شمالی گندم، ارزن، و ذرت خوشه ای است، که عموماً به طور دیم کاشته میشود، ولی در مغولستان داخلی آبیاری هم معمول است، فرآورده های عمده ٔ دیگر این منطقه جو، جو برهنه، نخود، شاهدانه، پنبه، توتون، پسته ٔ زمینی و غیره است. محصول عمده ٔ ناحیه ٔ جنوب، برنج است. چای در تپه های منطقه ٔ مرز بین نوکین و کیانگسی در مغرب چکیانگ، در شمال غربی کیانگسی، و در سچوان بعمل می آید. در سال 1900 م. بیش از چهل درصد چای جهان را چین تولید نمود ولی در سالهای بعد این مقدار تقلیل یافت. دیگر از فرآورده های چین جنوبی، خیزران، نیشکر، توتون، پنبه (در دره ٔ یانگ تسه) و انواع سبزیها، و در نواحی ساحلی انواع مرکبات است. قبل از جنگ چین و ژاپن، بیشتر کارخانه ها و کارگاههای صنعتی چین در شهرهای ساحلی و یا مناطق رود یانگ تسه تمرکز یافته بود. پس از توسعه یافتن مخاصمات چین و ژاپن در سال 1937م. قریب 640 کارخانه و کارگاه به ناحیه ٔ غربی منتقل شد. کارخانه های صنعتی چین تا سال 1949 م. در مالکیت خصوصی اشخاص بود. از آن به بعد، دولت برای تغییر دادن این وضع اقدام کرد و سرانجام در سال 1959 م. کارخانه ها تحت نظارت دولت درآمد. جنگ دوم جهانی باعث توسعه ٔ صنعتی چین گردید.

    استفاده از راههای آبی از قدیم الایام در چین اهمیت داشته است و شبکه های عمده برای این منظور شبکه های هوانگ هو در شمال و یانگ تسه در جنوب بوده است. جهت جریان این رودها از غرب به شرق است و کانال های متعدد و شاخه های مختلف آنها را بهم متصل و ارتباط میان مناطق مختلف را تأمین میکند. بزرگترین کانال سرزمین چین، کانال بزرگ یایون هو (بطول حدود 1600 کیلومتر) است، که میان هانگچو و پکن ساخته شده است. از سال 1937م. اهمیت کشتیرانی در آبهای داخلی بیشتر شد. امروزه 1/4 حمل و نقل آبی کشور از طریق آبهای ساحلی انجام میگیرد. آغاز ساختمان راه آهن چین را باید از 1876 م. دانست، که بازرگانان انگلیسی و امریکائی شانگهای خط کوتاهی بطول 16 کیلومتر ایجاد کردند، که دولت چین نابودش کرد. پس از شکست یافتن (1895 م.) چین از ژاپن، دولت چین بفکر احداث خطوط راه آهن افتاد. در سال 1955 چین در حدود 29000 کیلومتر خط آهن داشته است. استفاده از راههای هوائی از سال 1929م. بوسیله ٔ چند شرکت امریکائی و آلمانی برای حمل و نقل مراسلات پستی میان چین و اروپا آغاز شد، و بتدریج با تشکیل شرکتهای ملی توسعه یافت، چنانکه در سال 1953 م. بیشتر شهرهای بزرگ ارتباط هوائی داشتند. از نظر حکومت، چین تاریخی کهنسال و طولانی دارد. قدیمترین حکومتی که از آن اطلاع داریم حکومت خاندان شانگ (1523- 1027 ق.م.) است، که در رأس دستگاه حکومتی خاقان قرار داشت، امور جنگی و مذهبی زیر نظر او، و وظیفه ٔ دفاع از مملکت و تأمین آرامش و آسایش ملت بر عهده ٔ وی بود. سلسله ٔ چو (1027- 256 ق.م.) نظام ملوک الطوایفی را برقرار کرد. سرانجام ملوک الطوایف سبب انقراض آن گردیدند (256 ق.م.) و پس از مدتی هرج و مرج، خاندان چین بر همه ٔ ایالات مستولی شد، و امپراتوری چین را بنا نهاد که تا دوران ما دوام یافت و در 1911- 1912 م. در برابر سیستم حکومتی جدیدی که ره آورد مغرب زمین بود؛ یعنی حکومت جمهوری، از هم پاشید. پس از 15 سال آزمایش و خطا، در سال 1926 تا 1928 م. حکومت جدیدی روی کار آمد که در برابر حزب کوئومینتانگ مسئول بود و تا سال 1946 زمام امور را در دست داشت، و در این سال با یک انقلاب نظامی از چین خاص بیرون رانده شد، و اداره ٔ امور مملکت به دست کمونیستها افتاد و جمهوری خلق چین تأسیس گردید (اول اکتبر 1949م.). نخستین امپراتوری چین بوسیله ٔ سلسله ٔ چین تأسیس گردید، و در این دوره ملوک الطوایفی برافتاد، و ساختمان دیوار بزرگ چین آغاز گردید، و نظام حکومتی این سلسله تا قرن 20م. دوام یافت. پس از چندی هرج و مرج سلسله ٔ هان سلطنت یافت. در این دوره، چین در جهت غرب گسترش یافت، هونهای فلات مغولستان دفع شدند و چین با آسیای مرکزی و غربی و حتی دولت روم ارتباط یافت. در دوره های اخیر، دین بودائی وارد چین شد. دوره ٔ معروف به سه پادشاهی مقدمه ٔ چهار قرن ملوک الطوایفی و جنگ بین ممالک کوچک و تاخت و تاز هونها در قسمتهای شمالی بود. در این دوره ٔ نامساعد، ترقی فرهنگی سریعی در چین روی داد. آیین بودا و تائو رواج یافت، و آیین کنفوسیوس را به مخاطره انداخت. پیشرفتهای علمی هندیان در طب، ریاضیات، نجوم، معماری اقتباس شد، و هنر رونق یافت. در دوره ٔ سلسله ٔ تسین ملوک الطوایفی تا حدی تجدید گردید، و قدرت مرکزی ضعیف شد. در دوره ٔ سلسله های سوئی و تانگ، بار دیگر امپراتوری وحدت یافت، و ساختن کانال بزرگ آغاز گردید. از پیشرفتهای عمده ٔ این عصر درخشان برقرار شدن روش امتحان ازمستخدمین دولت و تجدید حیات آیین کنفوسیوس بود. بالاخص اشعار آبدار و جاندار این دوره جالب است. با ضعف دولت تانگ دگربار چین تجزیه شد، و دوره ٔ معروف به سلسله های پنجگانه و ده مملکت مستقل آغاز گردید. فن چاپ در این دوره پیشرفت کرد و رسم بستن پای زنان، که زنان چینی را هزار سال در بدبختی نگاه داشت ظاهراً از آثار این دوره است. در طی سه قرن بعد چین دستخوش تجزیه بود، سلسله ٔ سونگ در چین مرکزی و جنوبی سلطنت داشت. و در عین حال اقوام وحشی قراختای، جرجن و تانگوت [یا تنگغوت یا تنغوت] در چین شمالی و غربی دولتهائی تأسیس کردند، که سرانجام به دست چنگیزخان برافتاد. دولت قراختای از سال 916 تا 1125م. دوام یافت، در جناح غربی، نزدیک انتهای دیوار بزرگ چین، سرزمین چین تحت اشغال قومی تبتی به نام تانگوت بود که در حدود سال 990م. دولتی تشکیل دادند، که در سال 1032م. به دست چنگیزخان برافتاد. عصر سونگ با رواج ادب و فلسفه، اختراع حروف قابل انتقال، باروت، و قطب نما ممتاز است. مغولها سرانجام مقاومت چین جنوبی را هم در هم شکستند (1279)، و بدین طریق، برای نخستین بار سراسر چین تحت استیلای سلسله ٔ خارجی یوان درآمد، که بوسیله ٔ قوبلای قاآن تأسیس شده بود، پس از سلسله ٔ یوآن سلسله ٔ چینی مینگ سلطنت کرد. در این دوره پایتخت از نانکینگ به پکن منتقل گردید (1421 م.). در همین دوره پای اروپائیها به چین باز شد. پرتقالیها در سال 1557 م. در ماکائو مهاجرنشین دایر کردند و مواجه با سیاست ضدخارجی چین شدند. اسپانیائیها در سال 1557 م. هلندیها در 1606 م. و انگلیسیها در 1637 م. به چین راه یافتند. مقارن این احوال منچوها در سال 1644 م. سلسله ٔ چینگ یا منچو را تأسیس کردند. برای اطلاع از انقلابات نیم قرن اخیر و حکومت کنونی چین رجوع به دائره المعارف فارسی شود.

  • چین. (اِخ) در اصطلاح و تداول و کتب نظم و نثر فارسی گاه به جای ترکستان چین بکار رفته است و آن قسمت از آسیای مرکزی که ترکستان شرقی و یا ترکستان چین خوانده می شود فضای محصور بین جبال تیان شان و کوئن لن و نجد پامیر یعنی حوضه ٔ نهر تاریم و شعب آن مثل ختن دریا و قند دریا وکاشغردریا و آق سوست و پیش مسلمین به نام کاشغر و ختن معروف بوده است. در شواهد ذیل اشاره به کلمه ٔ چین شده است گاه چین اصلی و گاه چین اصطلاحی:

    برفت آن برادر ز روم این ز چین

    به زهر اندر آمیخته انگبین.

    فردوسی.

    نبودش جز از رزم چین آرزو

    به بازو خم خام و چین در برو.

    فردوسی.

    هند چون دریای خون شد چین چو دریابار او

    زین قبل روید به چین بر شبه مردم استرنگ.

    عسجدی (از فرهنگ اسدی نخجوانی).

    شاه را سر سبز باد و تن جوان تا هرزمان

    شاعران آیندش از اقصای روم و حد چین.

    منوچهری.

    ملکی کو ملکان را سر و مایه شکند

    لشکر چین و چگل را به طلایه شکند.

    منوچهری.

    بفرمود جستن به چین علم دین را

    محمد شدم من به چین محمد.

    ناصرخسرو.

    سوی چین دین من راه بیاموزم

    مر ترا گر نکنی روی و جبین پرچین.

    ناصرخسرو.

    تا همای نام تو بگشاد بال

    از فضای قیروان تا حد چین.

    خاقانی.

    میخش از روم در عرب فکند

    گردش از چین به بربر اندازد.

    خاقانی.

    به ترکستان اصلی شو برای مردم معنی

    به چین صورتی تا کی پی مردم گیا رفتن.

    خاقانی.

    برتربتش که تبت چین شد چو بگذری

    از بوی ناقه عطسه ٔ مشکین زند مشام.

    خاقانی.

    دگرباره پرسید کز چین و زنگ

    ورقهای صورت چرا شد دورنگ.

    نظامی.

    محقق همان بیند اندر ابل

    که در خوبرویان چین و چگل.

    سعدی (بوستان).

    - آرایش چین، زینت و زیور ساخت و خاص چین. این ترکیب پنج بار در شاهنامه بکار رفته است اما نوع زیور و زینت از آن شواهد برنمی آید، شاید پرده ٔ نقاشی و آینه بندی مراد باشد. رجوع به کلمه ٔ آرایش شود:

    در ایوان یکی تخت زرین نهاد

    به آیین و آرایش چین نهاد.

    فردوسی.

    - آهوی چین، آهو که در سرزمین چین زیست کند:

    نشکفت اگر چو آهوی چین مشک بردهم

    چون سر به خورد سنبل و بهمن برآورم.

    خاقانی.

    - آینه ٔ چین، آینه ٔ ساخت کشور چین:

    خسرو چین از افق آینه ٔ چین نمود

    زآینه ٔ چرخ رفت رنگ شه زنگبار.

    خاقانی.

    - بتخانه ٔ چین، بتکده ٔ سرزمین چین:

    بتی دارم که چین ابروانش

    حکایت می کند بتخانه ٔ چین.

    سعدی.

    - ترکان چین، خوبرویان چینی. زیبارخان چین:

    همه ترکان چین بادند هندوش

    مباد از چینیان چینی بر ابروش.

    نظامی.

    - ترکستان چین، رجوع به کلمه ٔ چین شود.

    - خاقان چین، نام عمومی فرمانروایان ترکستان شرقی است و گاه در ادبیات و روایات نظم و نثر داستانی، بر فرمانروایان قبایل ترک ماوراءالنهر نیز اطلاق شده است:

    گریزان و رخسارگان پر ز چین

    همی رفت تا پیش خاقان چین.

    فردوسی.

    - خاقان چینی، خاقان سرزمین چین:

    ز چین تا به گلزریون لشکرست

    بر ایشان چو خاقان چینی سرست.

    فردوسی.

    - سپهدار چین، سالار و سردار سپاهیان چین. فرمانروای سرزمین چین.

    سپهدار چین هر دم از چین دیار

    فرستاد نزلی بر شهریار.

    نظامی.

    - صنم چین، زن و خوبروی از مردم چین:

    همه عالم صنم چین به حکایت گویند

    صنم آن است که در هر خم زلفش چین است.

    سعدی.

    - فغفور چین، نام عموی پادشاهان چین: پادشاه چین را فغفور گویند (مجمل التواریخ والقصص ص 420).

    - لعبت چین، زیباروی از مردم چین:

    گرفته راه تماشا بدیعچهره بتانی

    که در مشاهده عاجز کنند لعبت چین را.

    سعدی.

    - مشک چین، مشک که از چین آرند:

    چون مشک چین تو داری زآهوی چین مپرس

    آهو به چین به است که سنبل چرا کند.

    خاقانی.

    نه همه حکمت خدا اندر یکی شاعر نهاد

    نه همه بویی بود در نافه های مشک چین.

    منوچهری.

    - نقاش چین، چهره پرداز چینی.صورتگر چینی:

    ابر شد نقاش چین و باد شد عطار روم

    باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ.

    منوچهری.

    فریدون گفت نقاشان چین را

    که پیرامون خرگاهش بدوزند.

    سعدی.

    - || کنایه از بهار است.

    || چینیان. مردم چین. اهالی چین:

    نبودش جز از رزم چین آرزو

    به بازو خم خام و چین در برو.

    فردوسی.

  • چین. [چ ِ] (اِخ) (ارنست بوریس). عالم وظائف الاعضاء انگلیسی در سال 1904م. در آلمان متولد شد. استاد علم الامراض در آکسفورد برای همکاری با فلوری و فلمینگ در کشف پنی سیلین قسمتی از جایزه ٔ نوبل 1945 م. به وی داده شد.

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی چین در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • چین (فرهنگ معین): شکن، شکنج، (کن.) روی در هم کشیدن، در غضب شدن، (کن.) پیر شدن. [خوانش: (اِ.)]
  • چین‌ (فارسی به انگلیسی): China, Fold, Frill, Furrow, Wrinkle, Pucker, Rumple, Shirring, Tuck
  • چین (فارسی به عربی): تجعیده، تعدیل، جناح، رتوش، طویه
  • چین (فرهنگ عمید): تا و شکن در پارچه، لباس، پوست بدن، مو، پوستۀ زمین، یا چیز دیگر، تا، شکن، شکنج، چروک،
    * چین آوردن: (مصدر لازم) = * چین افتادن
    * چین افتادن: (مصدر لازم) به‌وجود آمدن تا و شکن در چیزی،
    * چین انداختن: (مصدر لازم) = * چین دادن
    * چین برداشتن: (مصدر لازم) = * چین افتادن
    * چین خوردن: (مصدر لا ...ادامه مطلب...
  • چین‬ (فارسی به ترکی): çin
  • چین (ترکی به فارسی): چین
  • چین (حل جدول): سرزمین اژدهای زرد
  • چین (مترادف و متضاد زبان فارسی): آژنگ، اخمه، چروک، تا، لا، تاب، شکن، شکنج، فر، کرس، شیار، خط، چینه، قشر، لایه
  • چین (گویش مازندرانی): برداشت هر دور محصول، چین و چروک لباس
  • چین (فرهنگ فارسی هوشیار): شکن و ترنجیدگی در پوست
  • چین (فارسی به ایتالیایی): piega