معنی مشتری در دهخدا

مشتری

مشتری

  • مشتری. [م ُت َ](ع ص) خرنده.(منتهی الارب). خریدار.(از محیط المحیط). خریدار گاهی به معنی فروشنده.(غیاث)(آنندراج). خرنده و آن که چیزی میخرد. خریدار:

    نگین بدخشی بر انگشتری

    ز کمتر، به کمتر خرد مشتری.

    ابوشکور.

    راست چو کشته شوند و زار و فکنده

    آیدشان مشتری و آید دلال.

    منوچهری.

    ای عجبی تا بوند ایشان زنده

    نایدشان مشتری تمام و بسنده.

    منوچهری.

    به مشتریت گمانی برم به همت و طبع

    که همچو حورلطیفی و همچو نور قوی.

    منوچهری.

    صدرزمه ٔ فضل بازبسته

    یک مشتریم نه پیش دکان.

    خاقانی.

    اول از خود بری توانم شد

    پس تو را مشتری توانم شد.

    خاقانی.

    از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

    راضیم ار زین قدر بیع به سر میبرد.

    خاقانی.

    او جوهر است گو صدفش در جهان مباش

    درّ یتیم را همه کس مشتری بود.

    سعدی.

    بدرکرد ناگه یکی مشتری

    به خرمائی از دستم انگشتری.

    سعدی.

    که بودش نگینی در انگشتری

    فرومانده در قیمتش مشتری.

    سعدی.

    ||(اِ) نام مرغی است.(منتهی الارب)(ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). ||(اصطلاح کیمیا) به اصطلاح کیمیاگران و مهوسان مشتری به معنی ارزیز است که به هندی رانگ گویند.(غیاث)(آنندراج). در اصطلاح کیمیاگران، کنایه از رصاص قلعی است.(مفاتیح). به لغت اکسیریان، قلعی است.(فهرست مخزن الادویه). به اصطلاح اهل کیمیا، ارزیز.(ناظم الاطباء).

  • مشتری. [م ُ ت َ](اِخ) ستاره ای که سعد اکبر است.(منتهی الارب). ستاره ای از سیارات فلک ششم که آن رابه فارسی برجیس نامند.(از اقرب الموارد). نام ستاره ای که بر فلک ششم است. اهل تنجیم آن را سعد اکبر دانند و آن را قاضی فلک نیز گویند، به فارسی برجیس و به هندی برهسپت و خانه ٔ اوقوس و حوت و شرف او در سرطان.(از غیاث)(از آنندراج). خانه ٔ او حوت و قوس است و بیت الشرف او در سرطان است.(مفاتیح). سیاره ٔ میان زحل و مریخ. خطیب فلک. قاضی فلک. هرمزد. اورمزد. زاوش. برجیس. هرمز. احور. قاضی چرخ. خانه و بیت او در برج قوس و حوت است.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام ستاره ٔ برجیس که آن را ستاره ٔ برووخسپی و زاوش و زواش و زوش و فروزد و مژد و آورسر و هورمز و هورمزد و سعد اکبر و قاضی فلک نیزگویند.(ناظم الاطباء). بزرگترین ستاره ٔ منظومه ٔ شمسی و قطر آن 142000 کیلومتر است و دوازده قمر دارد. مدار این سیاره مابین مریخ و زحل است.(از لاروس). یکی از بزرگترین سیارات منظومه ٔ شمسی که بعد از زهره به چشم ما درخشان ترین ستارگان است. و از زمین 1295 مرتبه بزرگتر و فاصله اش تا خورشید 778 میلیون کیلومتر است. و در هر 9 ساعت و 55 دقیقه یک بار دور خود می گردد(حرکت وضعی) و هر 11 سال و 315 روز یک بار دور خورشید می گردد(حرکت انتقالی). این سیاره دوازده قمر دارد که چند تای آنها بوسیله ٔ گالیله و ماریوس در سال 1610 م. کشف گردید و آخرین آنها که کوچکترین قمر این سیاره است در سال 1951 م. کشف شده است:

    فروزنده چون مشتری بر سپهر

    همه جای شادی و آرام و مهر.

    فردوسی.

    چو قیدافه را دید بر تخت گفت

    که با رای تو مشتری باد جفت.

    فردوسی.

    بیامد شهنشاه ازینسان به دشت

    همی تاجش از مشتری برگذشت.

    فردوسی.

    از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری

    چون بر پرند ششتری پاشیده دینار و درم.

    لامعی.

    وز مشتری و قمر بیارایی

    مر قبه ٔ زین و اوستامش را.

    ناصرخسرو.

    چو در تاریک چه یوسف منوّر مشتری در شب

    در او زهره بمانده زرد وحیران چون زلیخایی.

    ناصرخسرو.

    اگر عقل در صدر خواهی نشسته

    نشانده در انگشتری مشتری را.

    ناصرخسرو.

    با نکوخواه تو باشد مشتری را صلح و مهر

    با بداندیش تو کیوان را خلاف و کین بود

    بهره ٔ آن آفرین باشد ز سعد مشتری

    قسم این از نحس کیوان فریه و نفرین بود.

    امیرمعزی.

    سدس طبع و صفای رای تو نیست

    مشتری را به گنبد سادس.

    سوزنی.

    بر قدحهای آسمان زنار

    مشتری طیلسان دراندازد.

    خاقانی.

    خورشیددلی و مشتری زهد

    احمدسیری و حیدراحسان.

    خاقانی.

    مشتری هر سال زی برجی رود ما را چو ماه

    هر مهی رفتن به جوزا برنتابد بیش از این.

    خاقانی.

    مشتری فر وعطاردفطنت است

    تحفه هاش از مدحت آرایی فرست.

    خاقانی.

    عطارد تلمیذ افادت او بود و مشتری سعادت او.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی).

    چون مشتری از افق برآمد

    با او ز در دگر درآمد.

    نظامی.

    مشتری سحرسخن خوانَمَش

    زهره ٔ هاروت شکن دانَمَش.

    نظامی.

    سعادت برگشاد اقبال را دست

    قران مشتری در زهره پیوست.

    نظامی.

    گرم به گوشه ٔ چشمی شکسته وار ببینی

    فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت.

    سعدی.

    - مشتری اثر، آن که دارای خاصیت مشتری باشد از نیکبختی و مقام قضاوت:

    خورشید مشتری اثر تیرمنطقی

    جوزای دولت افسر اقبال منطقی.

    مختاری(دیوان چ همایی ص 514).

    - مشتری بخت، نیک بخت:

    چو آگه شد که شاه مشتری بخت

    رسانید از زمین بر آسمان تخت.

    نظامی.

    - مشتری پیکر، که پیکری چون مشتری، به سعد بودن و عظمت و جلال داشته باشد:

    به یاد شه آن مشتری پیکران

    چو زهره کشیدند رطل گران.

    نظامی.

    شها شهریارا جهان داورا

    فلک پایگه مشتری پیکرا.

    نظامی.

    - مشتری چهر، نیک طالع. مبارک روی. که چهره اش مبارک و سعد باشد.که نیکبختی از رخسارش نمایان باشد:

    بهرام نژاد مشتری چهر

    درّ صدف ملک منوچهر.

    نظامی.

    و رجوع به مشتری رخسار شود.

    - مشتری خصال، آن که خصالش چون مشتری بود. نیک خصال. که خصالش چون مشتری سعد باشد:

    آن مشتری خصال گر از ما حکایتی

    پرسد جواب ده که بجانند مشتری.

    سعدی.

    - مشتری رای، که رای مشتری، قاضی فلک را دارد. که رائی استوار دارد: مشتری رای عطاردضمیر.(حبیب السیر چ طهران جزو چهارم از ج 3 ص 322).

    - مشتری رخسار، مشتری چهر:

    مشتری رویی و هر دل مشتری روی ترا

    مشتری رخسارگان را کم نباید مشتری.

    لامعی.

    و رجوع به مشتری چهر شود.

    - مشتری روی، مشتری چهر. مشتری رخسار. و رجوع به ترکیب قبل شود.

    - مشتری سعادت، سخت نیکبخت. که چون مشتری سعد اکبر باشد: وزیر هفتم که زحل همت و مشتری سعادت بود چون این خبر بشنید کس به سیاف فرستاد.(سندبادنامه ص 256).

    - مشتری صفوت، در بیت زیر ظاهراً به معنی مشتری برگزیده و آنچه که لایق و مورد خواهانی مشتری باشد آمده است:

    حوت و سرطان است جای مشتری و آن بر که هست

    مشتری صفوت که در وی حوت و سرطان دیده اند.

    خاقانی.

    - مشتری ضمیر، که باطنش چون مشتری، قاضی فلک است. که رائی استوار دارد: آفتاب رحمت، قمرسریر، کیوان منزلت، مشتری ضمیر.(حبیب السیرچ طهران جزو اول ج 3 ص 1).

    - مشتری طلعت، مشتری چهر. مشتری رخسار: ماه جبهتی، مشتری طلعتی، صخره گذاری، صحرانوردی.(سندبادنامه ص 251). و رجوع به مشتری چهر ومشتری رخسار شود.

    - مشتری عارض، مشتری چهر:

    او سمن سینه و نوشین لب و شیرین سخن است

    مشتری عارض و خورشیدرخ و زهره لقاست.

    فرخی.

    و رجوع به مشتری چهر شود.

    - مشتری عذار، که عذار و چهره اش چون مشتری مبارک و درخشان و دل انگیز باشد: مشتری عذاری، زهره دیداری، که آتش عشق او آب حیات جانها بود.(سندبادنامه ص 259). از این جعدمویی، سمن بویی، ماه رویی، مشتری عذاری.(سندبادنامه ص 235).

    - مشتری نظر، چون مشتری باریک بین و نیکودیدار:

    زآن که ملک بوالمظفر آدم ثانی است

    قدرت او شیث مشتری نظر آورد.

    خاقانی.

    - مشتری نهاد، که بنیاد و سرشتش چون مشتری بر نیکی و نیکبختی نهاده شده باشد:

    امشب بر من زمانه شاد آورده ست

    جوزافش و مشتری نهاد آورده ست.

    مجیر بیلقانی.

    - مشتری وار، مانند مشتری، همچون مشتری:

    مشتری وار به جوزای دو رویم به وبال

    چه کنم چون سوی سرطان شدنم نگذارند.

    خاقانی.

    مشتری وار بر سپهر بلند

    گور کیوان کند به سم ّ سمند.

    نظامی.

    - مشتری همم، که همتش چون مشتری بزرگ و درخشان و تابان باشد:

    من آینه ضمیرم و تو مشتری همم

    از تو جمال همت و از چاکر آینه.

    خاقانی.

  • مشتری. [م ُ ت َ](اِخ) در اساطیر لاتین پدر و پیشوای خدایان آن دوران و همانند زئوس(زاوش) در اساطیر یونان است. او پدر خود زحل را برانداخت و بر تیتان ها غالب شد و دریارا به نپتون و دوزخ را به پلوتون داد و زمین را برای خود نگه داشت. او خدای آسمان و روشنایی و زمان ورعد و برق بود. باروی روم که به وی اختصاص یافته مقر حکومتش بود. او از مدایح و توصیف های مذهبی برخوردار گشت.(از لاروس). خدای اعظم بت پرستان یونانی است اوپسر کیوان و در جزیره ٔ کریت تولد یافت و خرافات بت پرستان صفاتی را که مرکب از جمیع افعال شنیع و کریه وحیوانی بوده و در تصور بنی نوع بشر ممکن الوجود بود بدو نسبت می دادند.(از قاموس کتاب مقدس):

    به آئین یکی شهر شامس به نام

    یکی شهریار اندر او شادکام

    فلقراط نام از در مهتری

    هم از تخم آقوس بن مشتری.

    عنصری.

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی مشتری در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • مشتری (فرهنگ معین): (مُ تَ) [ع.] (اِفا.) خریدار. مجازاً: خواستار، خواهان.
  • مشتری‌ (فارسی به انگلیسی): Case, Client, Customer, Patron
  • مشتری (فارسی به عربی): راعی، زبون، شاب
  • مشتری (عربی به فارسی): خریدار
  • مشتری (فرهنگ عمید): خریدار، کسی که چیزی می‌خرد،
    (اسم) (نجوم) پنجمین و بزرگ‌ترین سیارۀ منظومۀ شمسی، برجیس، هرمز، ژوپیتر،
  • مشتری (فرهنگ واژه‌های فارسی سره): اورمزد، خریدار، هرمز
  • مشتری (حل جدول): غول منظومه شمسی، پنجمین سیاره منظومه شمسی
  • مشتری (مترادف و متضاد زبان فارسی): بایع، خریدار، طرفدار، خواهان، خواستار، مایل، ارباب رجوع، برجیس
  • مشتری (گویش مازندرانی): مشتری
  • مشتری (فرهنگ فارسی هوشیار): خریدار، خرنده، آنکه چیزی میخرد
  • مشتری (فرهنگ فارسی آزاد): مُشتَرِی، خریدار، فروشنده، (در فارسی بیشتر به معنای اول متداول است)،
  • مشتری (فارسی به ایتالیایی): cliente