مسمار به فارسی | دیکشنری عربی

مسمار

مسمار

  • نوعی میخ که از وسط پهن شده بیاشد , میخ زیرپهن , میخ کوب کردن , بامیخ کوبیدن , ناخن , سم , چنگال , چنگ , میخ , میخ سرپهن , گل میخ , با میخ کوبیدن , با میخ الصاق کردن , بدام انداختن , قاپیدن , زدن , کوبیدن , گرفتن , پرچ کردن , پر چین کردن , بامیخ پرچ محکم کردن , بهم میخ زدن , محکم کردن , میخ سرپهن کوچک , پونز , رویه , مشی , خوراک , میخ زدن , پونز زدن , ضمیمه کردن

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی مسمار در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • مسمار (فرهنگ معین): (مِ) [ع.] (اِ.) میخ. ج. مسامیر.
  • مسمار (لغت نامه دهخدا): مسمار. [م ِ](ع اِ) آنچه بدان چیزی را استوار کنند.(منتهی الارب)(ناظم الاطباء). هرچه بدان چیزی یا جائی را بند و مضبوط نمایند. بند آهن.(منتهی الارب)(ناظم الاطباء). بند.(دهار). ج، مَسامیر:
    بپیوند مسمارهای گران
    ز سر تا به پایش ببند اندران.
    فردوسی.
    بفرمودشان تا به ساری برند
    به غل و به مسمار و ...ادامه مطلب...
  • مسمار (فرهنگ عمید): میخ،
  • مسمار (حل جدول): میخ
  • مسمار (مترادف و متضاد زبان فارسی): میخ، وتد
  • مسمار (فرهنگ فارسی هوشیار): میخ (اسم میخ (آهنی) : ابواب جور و حیف بمسمار انصاف و انتصاف او بسته شده. جمع: مسامیر. یا به مسمار دوختن. سخت بستن چیزی را، با کمال احتیاط نگهداشتن چیزی را.
  • مسمار (فرهنگ فارسی آزاد): مِسمار، میخ (جمع: مَسامِیر)،