معنی سوار در فرهنگ عمید

سوار

سوار

  • کسی که بر روی اسب یا مَرکب دیگر قرار دارد،

    کسی که داخل وسیلۀ نقلیه یا آسانسور قرار دارد، سرنشین،

    (ورزش) در شطرنج، هریک از مهره‌ها غیر از پیاده و شاه،

    (صفت) نصب‌شده،

    (صفت) [مجاز] مسلط، غالب،

    (نظامی) [منسوخ] هریک از سربازان سواره‌نظام،

    [قدیمی، مجاز] دلاور، پهلوان،

    * سوار شدن: (مصدر لازم) بر روی اسب یا مرکب دیگر نشستن، برنشستن،

    * سوار کردن: (مصدر متعدی)

    کسی را بر مرکب نشاندن، بر‌نشاندن،

    جا دادن چیزی بر روی چیز دیگر مثل جای دادن نگین بر روی انگشتری،

  • حلقه‌ای که زنان به مچ دست خود می‌کنند، دستبند، دست‌برنجن،

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی سوار در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • سوار (فرهنگ معین): (س) [ع.] (اِ.) دستبند زنانه، دست برنجن.
  • سوار (فارسی به انگلیسی): Horsewoman, Lance, Lancer, Mounted, Rider
  • سوار (لغت نامه دهخدا): سوار.[س َ] (ص، اِ) در قدیم «سوار» [رجوع شود به اسواره، اسوبار]، کردی «سوار»، افغانی «اسپر، اسور»، بلوچی «سوار» (اشتقاق اللغه ص 749، کلمه ٔ فارسی «سوآر، اسوار»)، پهلوی «اسبار» مأخوذ از پارسی باستان «آسابارا». رجوع به نیبرگ ص 278. لغتاً به معنی برنده ٔ اسب. و رجوع شود به اسوار و اسوبار؛ کسی که بر روی اسب و ستوران دیگر ن ...ادامه مطلب...
  • سوار (فارسی به عربی): ظهور الخیل
  • سوار (عربی به فارسی): گلوبند , النگو , دست بند , بازوبند
  • سوار (حل جدول): راکب
  • سوار (مترادف و متضاد زبان فارسی): راکب، سواره، شوالیه، فارس، مرکب‌نشین،
    (متضاد) پیاده، نصب، مونتاژ، تعبیه، مسلط
  • سوار (گویش مازندرانی): نامی برای سگ
  • سوار (فرهنگ فارسی هوشیار): راکب، کسی که بر روی اسب و ستوران دیگر نشیند