معنی چین در فرهنگ عمید

چین

چین

  • تا و شکن در پارچه، لباس، پوست بدن، مو، پوستۀ زمین، یا چیز دیگر، تا، شکن، شکنج، چروک،

    * چین آوردن: (مصدر لازم) = * چین افتادن

    * چین افتادن: (مصدر لازم) به‌وجود آمدن تا و شکن در چیزی،

    * چین انداختن: (مصدر لازم) = * چین دادن

    * چین برداشتن: (مصدر لازم) = * چین افتادن

    * چین خوردن: (مصدر لازم) = * چین افتادن

    * چین دادن: (مصدر متعدی) به‌وجود آوردن تا و شکن در چیزی،

  • چیدن

    چیننده (در ترکیب با کلمه دیگر): خوشه‌چین، گلچین،

    چیده (در ترکیب با کلمه دیگر): دست‌چین،

    (اسم مصدر) عمل چیدن: چین بهاره،

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
امتیاز شما به نتایج جستجوی چین در سایت جدول یاب:
معنی این واژه در بانک های دیگر
  • چین (فرهنگ معین): شکن، شکنج، (کن.) روی در هم کشیدن، در غضب شدن، (کن.) پیر شدن. [خوانش: (اِ.)]
  • چین‌ (فارسی به انگلیسی): China, Fold, Frill, Furrow, Wrinkle, Pucker, Rumple, Shirring, Tuck
  • چین (لغت نامه دهخدا): چین. (اِ) شکن و بهم کشیدگی و ترنجیدگی در پوست روی یا پارچه یا چرم و امثال آنها. آژنگ. (از فرهنگ اسدی نخجوانی). شکنج. (برهان) (آنندراج). یرا. (ملحقات برهان). انجوغ که بر اندام از لاغری و پیری پیدا آید. (اوبهی). گره چنانکه در موی یا ابروی. پیچ.گره. (انجمن آرا). انجخ. انجوخ. انجوخه. انکماش. پیچ و تاب چنانکه در زلف. تاب. ت ...ادامه مطلب...
  • چین (فارسی به عربی): تجعیده، تعدیل، جناح، رتوش، طویه
  • چین‬ (فارسی به ترکی): çin
  • چین (ترکی به فارسی): چین
  • چین (حل جدول): سرزمین اژدهای زرد
  • چین (مترادف و متضاد زبان فارسی): آژنگ، اخمه، چروک، تا، لا، تاب، شکن، شکنج، فر، کرس، شیار، خط، چینه، قشر، لایه
  • چین (گویش مازندرانی): برداشت هر دور محصول، چین و چروک لباس
  • چین (فرهنگ فارسی هوشیار): شکن و ترنجیدگی در پوست
  • چین (فارسی به ایتالیایی): piega