خلاصه داستان قسمت ۱۱۱ سریال ترکی بهار + عکس
در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۱ سریال ترکی بهار را برایتان گذاشته ایم، امیدوارم خوشتون بیاد. با ما همراه باشید. سریال بهار توسط نسلیهان یشیلیورت کارگردانی شده است و آسنا بولبلوگلو نیز بهعنوان تهیهکننده این مجموعه شناخته میشود. این سریال در کشور ترکیه تولید شده است و روزهای فرد از شبکه ترکی جم تیوی به زبان فارسی پخش میشود. بهار، بیست سال پیش، از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد، اما به جای اینکه حرفه پزشکی را دنبال کند، خانهدار شدن را انتخاب کرد. او با جراح موفق تیمور یاووز اوغلو ازدواج کرده و زندگی خود را وقف همسر و فرزندانش کرده است. اما ناگهان خانواده به ظاهر خوشحال یاووز اوغلو با بیماری بهار دچار مشکلاتی میشود. پزشک بهار، اورن، مصمم به نجات اوست و میگوید تنها راه حل، پیوند کبد است؛ اما تنها کبد سازگار خانواده، متعلق به تیمور است!

قسمت ۱۱۱ سریال ترکی بهار
اورن و بهار میرن تا مریضی که فالگیره و تو اورژانس هستو معاینه کنن که میبینن گل چیچک با لیلا اونجا رفتن تا فالشونو بگیرن. بهار جا میخوره و ازشون میخواد برن خونه. پارلا وسایلشو داره جمع میکنه تا از اونجا بره چون احساس میکنه کسی نیستش که بهش اهمیت بده و دوسش داشته باشه. اون نامهای نوشته و میذاره رو کنسول و میره بقیه وسایلشو جمع کنه که همان موقع تیمور به خونه میاد و با خوندن اون نامه جا میخوره. پارلا پایین اومده که با دیدن هم همدیگرو بغل و گریه میکنند. تیمور باهاش حرف میزنه و درد دل میکنه سپس بهش میگه که همیشه اینو بدون من دوست دارم و تو دختر منی و هر کاری که از دستم بر بیاد واست انجام میدم. سپس اونو با خودش میبره به خونه بهار. رنگین با مردی تو رستوران قرار داره و با همدیگه در حال غذا خوردن و حرف زدنه. افسون رابطشو که با دخترش بد شده زیر سر بهار میدونه و با عصبانیت به اونجا میره که بهار با دیدنش جا میخوره.
افسون با بهار دعوا میکنه و بهش میگه فکر کردی فقط خودت مادر خوبی هستی؟ سر یه میز با شوهر سابقت دوست پسر الانت سر یه میز نشستین و دارین غذا میخورین؟ سپس به پارلا اشاره میکنه و میگه دختر شوهر سابقت با دوست دخترش هم که اینجاست! بهار با عصبانیت اونو بیرون میکنه و بهش میگه امشب هر بلایی سر هر کدوم از اونایی که داخلن بیاد من میدونم با تو! افسون بهش میگه میخوای چیکار کنی؟ بهار میگه قرار نیست من کاری بکنم بلایی که خودت سر خودت میاری بدتر از هر بلای دیگهایه و درو به روش میبنده. از طرفی چالا که دعوت شده به خونه تولگا دنبال نشونهای هستش ببینه واقعاً زن داره یا نه اما هرچی میگرده پیدا نمیکنه. او وقتی رو تخت تولگا دنبال تار مو میگرده مچش گرفته میشه که چالا بهش میگه میخوام باهات روراست باشم ازت یه سوال میپرسم راستشو بگو تو زن داری؟ او به هم میریزه و میره تو سالن میشینه. چالا میره پیشش که او شروع میکنه به زدن حرفهایی درباره گذشتش. چالا با شنیدن اون حرفها متاثر میشه. بعد از رفتن افسون سرن نمیتونه کارها و حرفهای مادرشو هضم کنه و دردش میگیره او رو زمین میشینه و شروع میکنه به داد زدن…



