configuration به فارسی دیکشنری انگلیسی
-
پیگربندیپیکر بندی
-
هیئت
-
ترتیب
-
شکل
-
قواره
-
وضعیت یا موقعیت
-
آرایش یافتگی - آرایش
-
پیکربندی، آرایش
-
آرایش 1. جانمایی ماشینهایی که برای کار در یک سیستم برنامه ریزی و به هم متصل شده اند.2. جانمایی قطعاتی که بای انجام عمل مداری مود نظر به هم متصل شده اند.
-
آرایش، پیکر بندی، ساختار
-
شکل، ساختار، متصل کردن، تشکل، پیکربندی، ترکیب، شکل بندی، هیئت، تشکیلات، ترتیب، هیئت پذیری، آرایش
-
پیکربندی، ساختمان یک ترکیب (به ویژه از نظر رابطه ى فضایی اتم ها نسبت به ملکول ها)، هماراست (طرز قرار گیرى) اتم ها در ملکول
-
پیکربندی
-
پیکربندی
-
تنظیمات
-
شکل
-
پیکربندی
-
شکل و قواره
-
نمایش
-
وضع
-
شکلبندی
-
هیئت پذیری
-
هیئت
-
پیکر بندی



